دلهای بلورین http://delhayeboloorin.mihanblog.com 2018-12-10T20:55:23+01:00 text/html 2018-08-29T08:40:35+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر بی تکلف http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/272 <div><font size="2"><br></font></div><font size="2">چقدر خوبه که انسان یک سنت شکن خوب باشه. سنت های خوب رو حفظ کنه و سنت های بد را به شجاعت بشکنه. واقعا کمی که فکر میکنیم در می یابیم که چه حجمی از عادات، رفتارها و رسوم جامعه ما غلط هستند. غلط بودنی که کلی عوارض و آسیب دارد و تکلف زاست. کاش برسیم به روزی که فقط از روی محبت و صفا، کاری را انجام دهیم. بدون هیچ گونه اجبار و اکراهی. از کارهای زائد و پر هزینه و پرزحمت که نه رنگی از یکرنگی دارد و نه بویی از خلوص، دوری کنیم.&nbsp;</font><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">تقدیم به روح بابای خوبم صلواتی هدیه کنید لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-08-26T05:16:22+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر حس جراتمندی http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/271 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">یکی از عوامل موثر در احساس شادی و رضایت از زندگی، حس جراتمندی است؛ به معنی به موقع و به شیوه درست، بدون احساس در محظور بودن، بدون خجالت و بدون پرخاش، چیزی را قبول و یا رد کردن.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">بارها در زندگی خودم، البته در گذشته، و اکنون در زندگی دیگران می بینم که چگونه وقتی کاری را که موافق میل و یا توانایی مان نیست، در ظاهر قبول می کنیم، کلافه و رنجور می شویم و آرامش و نشاط خود را از دست می دهیم. این در حالی است که به فرموده امام علی علیه السلام، فرد متقی، سهل الامر است یعنی انسانی بی تکلف و آسان گیر است و تکلیف اش با خود و دیگران معلوم است. کاری را بنا به تکلف و تعارف، قبول یا رد نمی کند و دیگران نیز او را به این صفت می شناسند و برای ایشان، انسانی قابل پیش بینی است. به اصطلاح رایج امروزی، یک انسان مودی نیست. می دانند که اگر «بله» یا «خیر» ی را به آنها پاسخ می دهد، با رضایت و طیب خاطر است. از این رهگذر، خود شخص نیز احساس آرامش می کند و باعث به زحمت افتادن خود و اطرافیانش نمی شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">مثلا وقتی انسان، شرایط پذیرایی از مهمانی را ندارد یا آمادگی رفتن به جایی را و یا انجام کاری برای کسی را؛ اگر بخاطر خوشایند دیگران، هیچ نگوید و بپذیرد و خودش و به احتمال زیاد، خانواده اش را تحت فشار قرار دهد، چه می شود؟</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">اگر خوب بیندیشیم، ریشه خیلی از احساسات بلکه تمام احساسات شاد یا غمبار و رنج آور ما، خود ما هستیم. این خود ماییم که با به دست گرفتن عنان قوه خیال، اندیشه و نیز عمل و گفتار خود، می توانیم در شرایط سخت یا آسان، حال خوبی داشته باشیم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">تقدیم به روح بابای قشنگم، صلوات بفرستید. لطفا</font></div> text/html 2018-08-23T04:39:17+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر دوست دارم بنویسم http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/270 <div style="text-align: justify;"><font size="2">هوای مشهد خنکای شهریورماه را گرفته و از شدت گرمای تابستانی اش کم شده است. دیگه علاوه بر عصرها، پیش از ظهر را هم می توان بدون پنکه و کولر سر کرد. این هوا را دوست دارم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیروز، به جبران بدحالی پریروز، تا توانستم کتاب خواندم. خیلی خوب بود. یکی از لذیذترین لذت های عمرم، فارغانه در گوشه ای دنج نشستن و هر چقدر که دلم میخواهد، کتاب خواندن است. دیروز، همین طور بود. بعد از اتمام کتاب «نبرد بی برنده»، این روزها، کتاب «حاج آخوند» نوشته آقای مهاجرانی را می خوانم. شرح حالی از یک آخوند اهل دل، خیلی اهل مطالعه و ادبیات، شاد و آزاد است که نفسی گرم و تاثیرگذار داشته. کتابش را دوست دارم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">تقدیم به روح پدری خوبم صلواتی بفرستید لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-08-20T18:02:58+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر دو خط نوشته http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/268 <div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">امشب بعد از یک پیاده روی مفصل، دم دمای غروب، تو پارک نزدیک خونه مون نشسته بودم. هوا خنک بود و رنگ آسمون نزدیک مغرب را خیلی دوست داشتم. رنگ آبی مخلوط با بنفش که انگار روی همه فضای پارک هم رنگ انداخته بود. دلم نمی آمد از پارک خارج شوم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">برای پدر خوبم رحمت الاهی طلب کنید. لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-08-19T18:16:24+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر چند کلمه ساده http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/267 <div style="text-align: justify;"><font size="2">حیاط خانه مان تنها مالی است که برایم خیلی عزیز است. بخصوص در شش ماهه اول سال؛ محل تفکر و خلوت من است. بیشتر اوقات، آخر شب، گاهی دم دمای غروب، برای تخلیه روح و روان و سبک کردن دل و پیدا کردن راه، به آنجا پناه می برم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">پدرم را به صلواتی مهمان کنید. لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-08-15T06:20:24+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر یادداشت جدیدم http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/266 <div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify; "><div><font size="2">مدتها پیش، یکی از درگیری های همیشگی ذهن و دلم، این بود که چگونه می شود که اتفاقات به ظاهر تکراری زندگی، برام تکراری نباشند و از تک تک شان لذت ببرم؟ شاید توضیح ساده تر آن می شود این: چگونه میشود از روزمرگی نجات پیدا کنم؟ و از همان لحظه ها جاری زندگی، لذت ببرم و شاد باشم؟ منتظر رخ دادن اتفاقی جدید یا بهانه ای برای تغییر و تحول و احساس تنوع نباشم.</font></div><div><font size="2">اولین بار، سخن یک استاد، جرقه ای برای یافتن این پاسخ من شد؛ می گفت: « میشود طور زندگی کرد که زندگی برای انسان تکراری نشود. مثلا برای یک زن خانه دار، آشپزی هر روزه اش، تازگی داشته باشد». و این چگونه حاصل می شود؟</font></div><div><font size="2">گام بعدی ام، مطالعه کتاب «انسان در جستجوی معنا» نوشته دکتر فرانکل بود. از آن کتاب، معنای رنج را در زندگی انسان فهمیدم. به دنبال آن تفکر خودم در اتفاقات زندگی، به تدریج درک و دریافتم را از چرایی زندگی بالا می برد تا آنجا که دیگر مشکلات زندگی، مشکل نبودند بلکه برایم صرفا مساله ای بودند جهت حل کردن. همین. مسائلی که آنها هم بخشی از برنامه زندگی هستند و وجودشان لازم است. به قول جودی ابوت که در نامه اش به بابا لنگ دراز نوشته بود: « از تجربه کردن ناراحتی ها، خوشحالم.» این سخن او را واقعا میفهمم و دوست دارم. از وقتی این جمله را خواندم، در تجربه سختی ها، احساس خوشایندی دارم. نوعی احساس پیشرفت و توانایی به انسان می دهد.</font></div><div><font size="2">اما نوگل شکفته این باغ تفکر و مطالعه، تفسیر خطبه متقین امام علی عزیزم بود. آنقدر این قسمت ماجرا مهم و تاثیرگذار بوده برای من که قلمم میخواهد متوقف شود. تفسیر مذکور را، از کتاب اوصاف پارسایان دکتر سروش خواندم. دکتر سروش در این کتاب، در ذیل یکی از بخش های خطبه امام، به&nbsp;نقل از مولوی می نویسد: عارفان هردمی دو عید کنند، عنکبوتان مگس قدید کنند. و در شرح آن می گوید: علت شادی درونی عارفان این است که نوجمالی و نوصورتی لحظه های این عالم را درک می کنند. هر لحظه و هر صحنه برای آنها معنایی و درسی دارد و این تازگی و طراوت روح، راز شادی درونی آنهاست.&nbsp;</font></div><div><font size="2">حالا دیگر لحظه هایم و ساده ترین کارهای روزمره زندگی را دوست دارم. حتی ظرف شستن را، بوی پیازداغ مامان را، شیطنت ها و شیرین زبانی های خواهر زاده ام را، نفس کشیدن راحت و بدون درد را، قدم برداشتن آسان و بدون کمک را و ..... ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها.&nbsp;</font></div><div><font size="2">واقعا که خدا، رب است. او تربیت کننده است.&nbsp;</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">تقدیم به روح نازنین پدر خوشگلم، صلواتی بفرستید لطفا.&nbsp;</font></div></div> text/html 2018-08-12T16:58:40+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر یادداشت روزانه جدید http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/265 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">باز اینجا را گرد و خاک گرفته. باید کمی به سر و وضع اش رسیدگی کنم. مطابق معمول، اندیشه های فراوانی در دل و ذهن برای نوشتن دارم که طفلکی ها صف درازی تشکیل داده اند تا به ثبت و نشر برسند، اما نوبت این یکی از همه جلوتر است:&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">از کتابهایی که برای مطالعه آزاد تابستان، انتخاب کرده بودم، «آهنگ عشق»، «زن زیادی» و «اوصاف پارسایان» به اتمام رسید الحمدلله. از میان شان، اوصاف پارسایان را بیش از همه پسندیدم. خیلی زیبا بود. واقعا پاسخ سوالات یک عمر من را شامل بود. چیزی بود که همیشه به دنبالش می گشتم. تفسیر خطبه متقین امام علی ع هست. اکنون، کتاب «نبرد بی برنده» استاد مظاهری را مطالعه می کنم که از آنهم کیف می کنم چون آرامش حاصل از ترک هرگونه مجادله و استدلال کردن را به لطف خدا و به برکت راهنمایی های استاد، چشیده ام. این کتاب راجع به مجادله میان همسران و در کل، هرگونه مجادله ای است.</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">امروز هوای مشهد، چند درجه ای خنک شده. به همین خاطر، عصر، میز و صندلی ام را بر روی ایوان خانه گذاشتم و فارغ و سبک، مشغول مطالعات دوست داشتنی ام شدم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">فعلا تا همین جا.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">تقدیم به روح پدر خوبم صلوات بفرستید لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-07-08T12:54:32+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر یک سفرنامه کوتاه http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/264 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><font size="2"><br></font></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><font size="2"><br></font></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><font size="2"><br></font></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><font size="2">صبح زود، تو تاریک روشنی هوا از خونه زدیم بیرون. با تاکسی، خودمونو به محل حرکت تور گردشگری رسوندیم. توی یه تور یه روزه شرکت کرده بودیم که مقصدش یه جای پرآب در اطراف مشهد بود؛ ارتوکند.</font></span></div><font size="2"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">تا رسیدن به مقصد، توی اتوبوس اتفاق قابل ذکری نیفتاد جز اینکه پخش موسیقی تند داخل اتوبوس را چندان دوست نداشتم.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">قبل از رسیدن به مقصد، مسیر بیابانی ولی زیبا بود. کوههایی با شکل های خاص و فرسوده داشت و گهگاهی هم زمین های سبز زراعی در دامنه کوه.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">به ارتوکند که رسیدیم، پس از طی یه مسیر گرم و پر از خاک در یک مینی بوس، که البته آنهم خوشایند بود، به بک باغ خنک رسیدیم. باغ پر از درخت بود و یک جوی آب پرآب داخل آن روان بود و جالب اینکه چون داخل دره قرار گرفته بود، سکوت دلچسبی هم داشت.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">خنکای باغ پس از طی آن مسیر گرم، حسابی خوش بود.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">جای همگی خالی، با صبحانه ای محلی و خوشمزه پذیرایی شدیم: نیمرو، نان محلی، پنیر، کره و مربای خانگی به اضافه چای اجاقی.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">بعد از صرف صبحانه، آماده طی راهی دراز برای رسیدن به آبشارهای زیبای ارتوکند شدیم.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">تقریبا سه ساعت پیاده روی داشتیم تا به آبشارها رسیدیم و برگشتیم. قسمت قشنگ این پیاده روی این بود که بخش زیادی از آن را داخل رودخانه های پر از آب خنک طی کردیم.</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">فوق العاده زیبا بود؛ خصوصا آبشار دوم. برای رسیدن به آبشار دوم، باید از زیر یک صخره تنگ عبور میکردیم. بعد از آن، یک آبشار فوق العاده زیبا با آب بسیار خنک بود. آبشار دوم از میان یک دره بلند تنگ و کاملا قائم، از یک ارتفاع بلند به داخل رودخانه ی درون دره میریخت. خیلی هیجان انگیز بود. از همه طرف آب سرد به سر و صورتمان می پاشید و صدای آب پرفشار آبشار را هم که نگو.&nbsp;</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: arial, sans-serif;"><div style="text-align: justify;">بعد از بازگشت از آبشار و صرف ناهار، به سمت مشهد بازگشتیم.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">تقدیم به روح پدرم صلوات هدیه بفرمایید. لطفا.&nbsp;</div></span></font> text/html 2018-07-02T13:38:59+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر چند خط دیگر http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/263 <div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">عادت پیاده روی صبح زود در پارک و نماز جماعت مغرب را، به لطف خدا، از سر گرفتم. اتفاق جالبی که افتاد، این بود که این شب ها در مسجد محل، برای شرکت در نماز، جا کم می آید و این اتفاق خوبی است. تمام شبستان پر از نمازگزار مرد و زن می شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">آهنگ عشق نوشته آندره ژید را تمام کردم و به سراغ کتابهای بعدی رفتم؛ «اوصاف پارسایان» نوشته دکتر سروش و «زن زیادی» جلال آل احمد.</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">امروز، مابقی کارهای عقب مانده را انجام دادم و به این اندیشیدم که چه خوبه که تا فرصت دارم و زنده ام، هر توشه ای برای بعد از مرگ احتیاج دارم، جمع آوری کنم؛ اگر مرگ را خیلی نزدیک باور کنم که همینطور هست، باید از فرصتم با عجله استفاده کنم. مثل کسی که فردا می خواهد به سفر برود؛ چگونه از این طرف به آن طرف می رود تا کارهایش را زفت و رفت کند؛ به نظرم برای مرگ هم، باید همینطور بود. سریعا بدهی ها را پرداخت، حقوق خدا و مردم را ادا کرد، از فرصت ها برای آباد کردن محل اقامت دائمی و آسایش بهره جست و خلاصه حسابی آماده اش شد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">به گمانم اگر چنین شود، آنوقت که مرگ به سراغمان می آید، نخواهیم ترسید.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">تقدم به روح پدرم، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-06-30T08:52:58+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر یادداشت روزانه ام http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/262 <div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">امروز از اول صبح، یه بسم الله محکم گفتم و پاشنه ام را ورکشیده و به سراغ کارهای مهمی که چند وقت بود، انجام شان به تاخیر افتاده بود، رفتم. کارهایی که بعضی اش را به خودم و بعضی اش را به دیگران قول داده بودم. خدا را شکر، خیلی خوب پیش رفت.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">پیشرفت کارهای امروز، باعث شد که کند شدنی که بعد از اتمام امتحانات دانشگاه و بازگشت به مشهد برام پیش آمده بود، رفع شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">راستی، کتاب بالینی این روزهایم، «آهنگ عشق» نوشته آندره ژید است. به اندازه&nbsp; کتاب بسیار زیبای «ملت عشق» از آن لذت نمی برم ولی بد هم نیست. بیشتر با هدف آشنایی با آثار نویسندگان معروف فرانسوی، مطالعه اش میکنم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">یک تحول خوب دیگر، عادتم به گوش دادن سخنرانی های خوب در کنار مطالعه است که البته، این هر دو عادت نیکو را وامدار استاد خوبم، حاج آقای مظاهری، هستم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">و بهترین تحول این مدت اخیرم، توان جدی نگرفتن، فراموش کردن و فکر نکردن به هر چه آزار دهنده است، می باشد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">دارم تمرین میکنم که فکرم را ببندم، هر جا که برایم خوب است که ببندمش. چون معتقد شده ام که ارزش هیچ چیز بالاتر از آرامش انسان نیست؛ و این خود انسان است که انتخاب می کند رنجی را ببرد یا نبرد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">فعلا تا همین جا.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">تقدیم به روح بابای گلم، صلوات هدیه بفرمایید لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-06-29T06:56:32+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر چند خط یادداشت روزانه http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/261 <div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">آخرین کتابی که تمام کردم، شازده کوچولو بود. بیش از همه، قسمت ملاقات شازده کوچولو و روباه را دوست داشتم. حرفهای روباه، واقعا یادگرفتنی بود. روباه به شازده کوچولو میگفت: « بدان هر چه اصل است، از نظرها پنهان است». واقعا همینطور است. مدتی است که آن مفهوم را به خوب درک کرده ام و همین باعث شده که زندگی برایم آسانتر شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">مثلا در رابطه با کسی که او را دوست داری، اصل، آن محبتی است که در دل تو هست و وجود دارد و بخاطر وجود داشتنش، حتی اگر به وضوح نتوانی ابرازش کنی، توسط طرف مقابل، درک می شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">فعلا تا همین جا.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; "><font size="2">تقدیم به روح پدرم، صلوات هدیه بفرمایید. لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-05-26T09:38:32+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر رنجی که می توانیم نبریم http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/260 <div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">امروز، پس از مرور مطالبی که در سه چهار روز اخیر برای انجام یک پژوهش کلاسی، آماده کرده بودم، نشستم پای کامپیوتر تا برای به دست آوردن مطالب بیشتر، سرچ کنم. اتفاقا دفعه پیش، چیز خوبی از سرچ، گیرم نیامده بود و این دفعه کلی خدا خدا می کردم که چند تا مقاله درست و حسابی، گیرم بیاید که خدا رو شکر آمد. آن هم چقدر درست و حسابی.&nbsp;</font></div><div><font size="2">اما چیزی که می خواستم بگویم، این نبود. در اثنای جستجو، به عکسی در اینترنت برخوردم که خیلی توجهم را جلب کرد. عکسی با زمینه ای لطیف، که روی آن نوشته شده بود: « رنجی که می توانیم نبریم». چه احساس خوبی بهم داد این جمله. با خواندن این جمله، این واقعیت به ذهنم آمد: « راستی، خیلی از رنجها را می توانیم نبریم».&nbsp;</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">فعلا به این جمله فکر کنیم تا بعد.&nbsp;</font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2">تقدیم به روح پدر مهربانم، صلواتی بفرستید. لطفا.&nbsp;</font></div> text/html 2018-04-16T08:18:38+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر احساس یکی بودن میان همسران http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/258 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">هیچ چیز به اندازه احساس یکی بودن میان همسران، در پیشرفت روابط شان موثر نیست. مادامی که زن یا مرد، همسرش را فردی مستقل از وجود خود می بیند، با او روابط کاملا منطقی و حسابگرانه خواهد داشت. در چنین روابطی،&nbsp; زن و شوهر، خوشی هایی در کنار یکدیگر دارند، اما به محض بروز بی توجهی یا سرزدن اشتباه از سوی یکی از طرفین، موقعیت به سمت تلخی خواهد گرایید. چرا؟ چون شخص، همسرش را فردی مستقل از خود می بیند که وظیفه دارد حقوق او را رعایت کند یا مثلا شرط دوست داشتن اش این است که به او توجه کند و مهر بورزد و اگر در این کار کوتاهی کند یا دیر عمل کند، نتیجه می گیرد که او را دوست ندارد و در ادامه، ماجراهای تلخی پیش می آید که خودتان بهتر می دانید.&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یک موقعیت یکسان و دو برخورد متفاوت با آن را در نظر بگیرید:&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خانم شام پخته و ساعتها منتظر همسرش مانده است. همسرش دیر به منزل می آید و در این فاصله نیز پاسخ تماس های او را نمی دهد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">برخورد اول: خانم یا بغض فروخورده و دلشکسته، ساکت می نشیند و ناراحتی اش را با سکوت و بی حالی نشان می دهد و یا زبان به گله و شکایت باز می کند. که در هر دو حال، خود و همسرش را رنجانده و رابطه شان را تلخ کرده و بجای حس صمیمیت و یکی بودن، حس بیگانگی و دو تا بودن را به رابطه شان، القا می کند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">برخورد دوم: خانم با روی باز و از صمیم دل به استقبال همسرش می رود. با محبتی صادقانه و نه از سرتوقع، حال او را می پرسد و اتفاقا آگاه می شود که برای مرد، مشکلی پیش آمده بوده که امکان تماس با همسرش را نداشته است. زن، حالش خوب است چون در مدت تاخیر مرد با خود اینطور فکر نکرده که « یعنی یک دقیقه فرصت ندارد که جواب مرا بدهد؟» یا « اگر دلش تنگ می شد یا از کارش برایش مهم تر بودم تا حالا تماس می گرفت» و امثال آن. در نگاه دوم، زن، همسرش را از خودش می داند. با او احساس یکی بودن می کند. او را فردی جدا از خود نمی بیند که بخواهد عزت یا حقوق اش را نزد او حفظ کند. خودش و او را دارای عزت و آرامشی مشترک می بیند و مهم تر از همه اینکه، همسرانی که میان شان حس یکرنگی و وحدت وجود دارد، از محبت همسرشان به خود، اطمینان دارند و محبت او را با قضاوت در مورد تک تک اعمالش و با معیارهای دلخواه خود نمی سنجند. به همین خاطر، با یک بی خبری یا ظاهرا کم توجهی، برنمی آشوبند و دل شان زیر و رو نمی شود.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">اگر در روابط تان آرامش می خواهید، فقط کافی است، احساس یکرنگی و یکی بودن با همسرتان را میان خود رشد دهید و از حسابگری در محبت، دوری کنید. در چنین حالتی، حتی اگر در رفتار همسرتان، کمبودی وجود داشته باشد، اولا&nbsp; بسیار ممکن است که بخاطر محبت زیادی که بین شما وجود دارد، اصلاح شود و ثانیا به دلیل وجود احساس صیمیت و یکی بودن، قادر خواهید بود با حال خوب و مهربانانه و رفیقانه، کمبود همسرتان را به صورت نیاز خود ابراز کنید. مثلا: « عزیزم؛ من دوست دارم ساعات بیشتری در کنار هم باشیم» یا « وقتی ازت بی خبرم، نگرانت میشم عزیزم». اینها جملات از پیش ساخته نیست بلکه عباراتی است که در صورت وجود حس یکرنگی و به دور از حسابگری، بر زبان تان جاری خواهد شد.&nbsp;</font></div> text/html 2018-04-13T10:00:02+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر یک خاطره دیگه http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/257 <div style="text-align: right;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: right;"><font size="2">دیشب باران قشنگی بارید. به قول اصفهانی ها زورون(شدید) بود. در راه بازگشت از نماز جماعت بودم که باران گرفت و اگرچه شدید بود، زیر باران تا خوابگاه پیاده آمدم. خیلی چسبید. روحم تازه شد. وقتی رسیدم خوابگاه، خیس خیس بودم. جالب بود که در راه بازگشت، بوی تند علف یا نوعی گیاه دارویی، به مشامم می خورد. امروز صبح، بخاطر باران دیشب، هوا خیلی خوب بود. چشم از درختان محوطه خوابگاه، نمی توانستم بردارم. سبزی خوشرنگی دارند و تازه رستن شان کاملا پیداست. شمشادهای زیر درختان، قد کشیده اند و به گمانم اگر بروم میان شان بایستم، تا زانویم می آیند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: right;"><font size="2">میخواهم عصر بروم روی چمن های محوطه چای بخورم و رمان زیبای ملت عشق را که این روزها بعد از بابالنگ دراز، کتاب بالینی ام شده است؛ بی خبر از اطراف، بخوانم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: right;"><font size="2">امشب مسجد دانشگاه، برای عید مبعث جشن می گیرد.&nbsp;</font></div><div style="text-align: right;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: right;"><font size="2">تقدیم به روح بابای مهربونم صلواتی بفرستید لطفا.&nbsp;</font></div><div style="text-align: right;"><br></div> text/html 2018-04-11T07:46:36+01:00 delhayeboloorin.mihanblog.com فاطمه کوثر گزارش یک تفریح http://delhayeboloorin.mihanblog.com/post/256 <div><font size="2"><br></font></div><font size="2"><div><font size="2"><br></font></div><div><font size="2"><br></font></div>روز دوشنبه امتحان میانترم برگزار شد. به لطف خدا، امتحانم را به خوبی دادم و بعد از آن با حس خوش فراغت بعد امتحان که برای همه آشناست، برگشتم خوابگاه. با دلخوشی فراوان، روی تختم نشستم و پاهایم را به آسودگی روی هم انداختم و در حال نوش جان نمودن شیر و موز، به تماشای سریال شهرزاد نشستم. تفریح به موقع، عجیب کیف دارد، همانطور که کار به موقع.&nbsp;</font><div><font size="2">دیگه اینکه، دوباره بگم: دانشگاه مون، خیلی قشنگ شده. درختهای سر به فلک کشیده سپیدار در محوطه خوابگاه، سبزی بهاری زیبایی دارند. تازه، دیروز، به همراه هم اتاقیم، رفتیم اصفهان گردی. به قصد تماشای فیلم لاتاری رفته بودیم که به علت ازدحام زیاد مردم مقابل گیشه سینما، موفق به دریافت بلیت نشدیم و به همین دلیل، بنا را گذاشتیم بر گردش در چهارباغ سبز اصفهان و خرید و هواخوری. گردش دلچسبی بود؛ چند تا لباس راحتی خوشگل خریدیم و بعد مدتها پیتزا خوردیم.&nbsp;</font></div><div><font size="2">درختهای چهارباغ، علاوه بر سبز بودن شان، از دو طرف خیابان، سرهای شان را در هم کرده بودند و یک سقف سبز را بر سر خیابان، تشکیل داده بودند. تنها حیف، در شهر اصفهان، زاینده رود غم انگیز اش است که فعلا خشک است و سی و سه پل زیبا را باید بدون رود روان اش، تماشا کنیم. امیدوارم به زودی، این رود زیبا، جریان یابد.&nbsp;</font></div><div><font size="2"><br></font><div><font size="2">فعلا همین.&nbsp;</font></div><div><font size="2">تقدیم به روح پدر قشنگم، صلواتی بفرستید لطفا.&nbsp;</font></div></div>