تبلیغات
دلهای بلورین - مطالب اردیبهشت 1396

برای سالگرد پدرم

شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



Image result for ‫پدر‬‎

امروز سی ام اردیبهشت، سومین سالگرد پدر من است. تنها آنکه فراق عزیزی را چشیده، میتواند درک کند که جای خالی یک عزیز چه معنی دارد؛ هرچند من همیشه برای پدرم بخاطر عاقبت بخیری اش خوشحال بودم و هستم. مرگ باعزت، یکی از نعمتهایی است که خداوند به پدرم عطا فرمود. 
من پدر بسیار خوبی داشتم و بسیار دوستش می داشتم. مهر پدرانه ی او کم نظیر بود. بسیار با او رفیق و هم صحبت بودم. همیشه، چه در حیات و چه بعد از رحلتش، از اینکه دیگران مرا به لحاظ قیافه و اخلاق شبیه پدرم میدانستند، خوشحال می شدم و افتخار می کردم. 
جایش خیلی خالی است. خداوند او را با صالحین محشور فرماید و غریق نور و آرامش و مهر الاهی گردد. 

برای شادی روحش، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:48 ب.ظ

چند خط یادداشت شخصی

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر





Image result for ‫مهدی‬‎



اول- امروز، پیش از ظهر، در حال و هوای افکار درهم خودم، رفتم تا از انباری خانه مان برای مادرم برنج بیاورم. با همان حال درخود فرورفته در انباری را که باز کردم، دقیقا در ابتدای مسیر و بلافاصله بعد از در، عنکبوت محترمی، تار زیبایی را از این سو به آن سو، کشیده بود. تار را از نزدیک تماشا کردم؛ اشکال هندسی دقیقی در آن قابل مشاهده بود. از ذوق شگفتی خلقت خدا، خنده ام گرفت؛ مثل کودکی که برای فراموش کردن ناراحتی اش، بزرگترها، وسیله جذابی را پیش چشمش می آورند و یکباره وسط گریه، به خنده می افتد. اینگونه احساساتم را دوست دارم چون گمان میکنم خدا همانجاست.  دستم را جلو بردم و به یاد ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت، تار را از سر راهم کنار زدم. با اشاره ای، فرو ریخت...


دوم- امشب در راه بازگشت به خانه، دور میدان نزدیک منزل مان دو تا نمایشگاهک (نمایشگاه کوچولو) خوب برای میلاد حضرت مهدی(عج) برپا شده بود؛ ظاهر شاد و جذاب و درعین حال محتوای فرهنگی داشت. همه گونه از مردم دور آن جمع شده بودند و خصوصا اینکه بادکنک های رنگی که به کودکان هدیه می کردند، آنها را نیز در جشن میلاد سهیم میکرد. شادمان شدم؛ از اینکه علاوه بر عزاداریها، اعیاد اهل بیت (ع) نیز مردم را به خود مشغول کرده بود. 


سوم- یک چیز دیگر هم دیدم. یک راننده تاکسی که ماشین اش آتش گرفته بود؛ آنقدر حالش بد بود که اول گمان کردم خودش سوخته است. وقتی جلو رفتم، متوجه شدم ماشین اش آتش گرفته...بنده خدا شدیدا ناله میکرد. حق داشت ناراحت باشد، سرمایه کارش صدمه دیده بود اما آنچه مرا تکان داد، این بود که به خدا میگفت: « انصاف ات را شکر!...از همه جا من بدبخت...». 
میفهمم که چنین اتفاقی برای او خیلی سخت است اما دلم از ناشکری هایمان سوخت...

پروردگارا! همه ما را به شکر واقعی نعماتت آگاه کن. خدایا! در این شب مبارک، پدرم را از برکات وجود حضرت مهدی(ع) بهره مند بفرما.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:58 ب.ظ

سفرنامه-قسمت اول

سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 12:37 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫سفر‬‎


14 اردیبهشت 96-قم-حیاط خانه معلم

امروز پنجمین روز سفر ماست و من با اینکه از ابتدای سفر قصد نوشتن سفرنامه را داشتم؛ در فرصتی که امروز پیش آمد، شروع به نوشتن کردم. از این رو سفرنامه را از روز پنجم سفر آغاز کردم و به جلو یا به عقب برمیگردم تا یادداشت هایم تکمیل شود. 
دیروز عصر از اصفهان به سمت قم آمدیم. دیشب در خانه معلم قم اقامت کردیم. محل بسیار خوبی بود. هوای قم بر خلاف معمولش، خنک و معتدل بود و بوی یاس های سفید، حیاط خانه معلم را سخت عطرآگین کرده بود. 
تا مسئول پذیرش کار اقامت مان را رتق و فتق کند، چند دقیقه ای در حیاط تنها ماندم؛ اینگونه تنهایی ها را دوست دارم چون فرصت خلوتی شیرین را به انسان میدهد مثل فرصتی که نیمه شب پای تخت یک بیمار در حال خواب که منتظر تمام شدن سرم اش هستی، پیش می آید؛ چند دقیقه ای زمان می یابی تا خودت را پیدا کنی یا به هر آنچه دوست داری، عمیقا فکر کنی.
صبح فردا، بعد از یک استراحت دبش شبانه، به دیدار حضرت معصومه(س) رفتم. راستی یادم رفت بگویم؛ همسفریهای من: مادر، برادر بزرگتر، خواهر کوچکتر و خاله ام هستند. همه آنها امروز قبل از من راهی حرم شدند و من از محل اسکان تا حرم در هوای معتدل و کمی ابری قم، تنها و پیاده رفتم.
زیارت دلچسبی بود. فرصت خوبی برای نجوا کردن و سبک کردن دلم داشتم...

به قول جلال آل احمد: فعلا تا همین جا بس است...

پدرم ما را بسیار به سفر می برد. برای شادی روحش صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 01:17 ب.ظ

فرازهایی از مناجات شعبانیه

شنبه 16 اردیبهشت 1396 09:54 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫مناجات‬‎





مناجات شعبانیه از جمله ادعیه ای است که بسیار آن را دوست دارم؛ آنقدر که اگر روزهایی از ماه شعبان را برای خواندن آن از دست دهم، حسرت میخورم. هر بار قسمتی از این دعا، نظرم را به خود جلب می کند و به گونه ای امیدوار یا دلگرمم میکند و گاهی شوق و طلبی را در دلم برمی انگیزاند. اولین بار، عبارت «الاهی هب لی کمال الانقطاع الیک» برایم خیلی جذاب بود و خواستنی؛ بار دوم، این جمله نظرم را گرفت: « و ان کان قد دنی اجلی و لم یدننی منک عملی، فقد جعلت الاقرار بالذنب الیک وسیلتی : اگر مرگم فرا رسد و عملم مرا به تو نزدیک نکرده باشد، اقرار به گناهم را در پیشگاه تو، وسیله (مغفرتم) قرار میدهم». خیلی زیباست. در اقرار به گناه، حسی از افتادگی و حق پذیری و نیز درماندگی وجود دارد که خود، نجات بخش انسان است. 
و حالا این روزها، این عبارت از مناجات شعبانیه را بسیار دوست میدارم: «فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک، مستکینا لک، متضرعا الیک...» چقدر لطیف است این دعا! انگار جملاتش برای انسان ملموس است. انگار که تصورش میکنی. می گوید: « به سوی تو فرار میکنم و مقابلت می ایستم در حالی که درمانده ام ...»
حس این قسمت دعا برای من، خیلی شیرین است. به سوی تو فرار میکنم و در مقابلت می ایستم؛ گویی انسان چون کودکی آزار دیده است که به سوی بزرگتر مهربان خود فرار میکند؛ دوست دارم بگویم می دود و به او پناه می آورد؛ در مقابلش می ایستد و از شدت دلشکستگی می زند زیر گریه. برای او گریه می کند؛ درمانده و زاری کنان. 
واقعا لطیف است.
توصیه به استمرار در خواندن مناجات شعبانیه، از هدایای خوب استادم، حاج آقای مظاهری، به بنده است. خداوند عزت شان را روزافزون نماید.

تقدیم به روح پدر خوبم، صلواتی بفرستید. لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 اردیبهشت 1396 10:16 ب.ظ

بدون عنوان

شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:24 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫پارک‬‎


سلام به خدا و خودم. غیر از ما دو نفر کس دیگه ای اینجا نیست. جای خیلی خوبی نشستم. هوای پارک سخت خنک است و از پشت نمیکتی که روی آن نشستم صدای جریان آب روانی به گوشم میخورد. گهگاه نیز رهگذری از مقابل نمیکت من عبور میکند.
هوا خیلی خوب است. دلم نمیخواهد از اینجا بروم. آنقدر خنکای مطبوعی دارد که گاهی لرز خفیف خوشایندی را به تنم می اندازد. 
برگهای درختان پارک، در نسیم، تکانهای ملایمی دارند. 
آه خدایا! دلم بهشت میخواهد.

این چند خط را دیروز در پارک ملت مشهد نوشتم. 

هدیه به روح پدرم صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:36 ق.ظ