تبلیغات
دلهای بلورین - مطالب بهمن 1396

کودکی که دوستش داشتم

دوشنبه 30 بهمن 1396 09:32 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


امشب برای شرکت در مراسم عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) با هم اتاقیم رفتیم مسجد دانشگاه. وقتی وارد مسجد شدیم، نماز جماعت بود و در میان کودکان مشغول بازی در گوشه شبستان مسجد، دختربچه بسیار کوچکی به گریه افتاده بود. آنچنان ناز و معصومانه می گریست که دلم را سوزاند و بی اختیار به طرفش رفتم و با تمام توجه و عاطفه ام، خم شدم پیش پایش و گفتم: " عزیزم! چی شده؟". آنقدر کوچک بود که نمی توانست صحبت کند. دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: " میای بغل من؟" همانجا دستهایش را باز کرد تا بغلش کنم. من هم شادمان و با کمال میل بغلش کردم. هنوز گریه می کرد. همانطور که در بغلم بود، با کتیبه های مسجد و چیزهای جذاب، مشغولش کردم. خیلی زود آرام شد. و از آرامش اش من هم آرام شدم. احساس خیلی خوبی داشتم. حس آرامش بخشیدن به انسانی دیگر، آن هم کودک معصوم، خیلی شیرین است. الاهی شکر. 


تقدیم به روح نازنین پدرم در شب شهادت حضرت زهرا(س)، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1396 09:46 ب.ظ

باز هم می نویسم

جمعه 20 بهمن 1396 08:13 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

دیروز که سعی کردم از کارهای خوشایند شروع کنم؛ اول کمی نوشتم و بعد رفتم سراغ مطالعه یک رمان الکترونیکی که پیشنهادش را از یکی از دوستانم شنیده بودم. چشم تون روز بد نبینه؛ رمان ای که خوندم، چند بار مرا به گریه انداخت و آنقدر دلم را زیر و رو کرد که در خواب هم سنگینی غم اش را بر قلبم احساس می کردم. عصر ، دیگر طاقت نیاوردم و به هم اتاقیم گفتم بیا از خوابگاه بزنیم بیرون و رفتیم اصفهان. بالاخره آنقدر در شهر گشتیم که کمی بهتر شدم. امروز صبح، تلخی رمان از جانم رفته بود. نزدیک به یک ساعت در محوطه خوابگاه تنها قدم زدم و فکر کردم و به خودم قول دادم که دیگر نگذارم حالم بد شود حداقل تا آنجا که در اختیار خودم هست، هوای خودم را داشته باشم. بعد، یک بستنی خوشمزه برای خودم و هم اتاقیم خریدم و مثل تراکتور مشغول کار شدم.

پروردگارا! قلب های ما را با نور ایمان خودت جلا و آرامش ببخش. در عوض دیروز، امروز کتاب سه دیدار نادر ابراهیمی را میخواندم که حالم را بهتر می کرد. یکی از قسمت های خوش کتاب آنجا بود که مرادی به مریدان می گفت: دل را از بند فرسودگی برهانید! به روح خود، خندان، نو، و سبکبال بودن را بیاموزید. طلوع خورشید را به نظاره بنشینید و از زیبایی های بهشتی حیات لذت ببرید. 

تقدیم به پدرم و همه  رفتگان صلواتی می فرستیم.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 10:41 ب.ظ

بدون عنوان

پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:49 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
امروز صبح، بعد از بیدار شدن از یک خواب نسبتا طولانی، دست و دلم به درس خوندن نمی رفت. تصمیم گرفتم از کارهایی شروع کنم که رغبت اش را دارم تا حالم بهتر شود. برای همین شروع به نوشتن کردم. 
دیشب، قبل از رفتن برای ورزش، دو تا سیب زمینی کوچک را تو قابلمه گذاشتم تا آبپز بشه و بعد از ورزش غذای رژیمی ام را نوش جان کنم. جاتون خالی، عرق ریزان از ورزش برگشتم و دیدم سیب زمینی ها روی اجاق آشپزخانه خوابگاه کاملا کبابی شده است. خوشمزه بود هر چند امروز کلی قابلمه اش را سابیدم تا آثار سوختگی را پاک کنم. 
حرف برای نوشتن زیاد دارم ولی الان به ذهنم نمی آید. باشه برای بعد. 

تقدیم به روح همه درگذشتگان صلواتی بفرستید لطفا. آه! یاد آن جهان دلم را خنک می کند. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 بهمن 1396 11:02 ق.ظ

شروعی دوباره

دوشنبه 9 بهمن 1396 08:44 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


پس از یک ترم تقریبا پر تلاش؛ با اتفاقات گوناگون شادی بخش و غم انگیزاش، با تکلیف های فراوان درس دکتر زادهوش عزیزش، با ایام سخت امتحانات و تجربه زندگی با هم اتاقی های جدیدش، دو هفته پر تفریح و پر استراحت را با خانواده گذراندم و اکنون یک روز است که به دانشگاه برگشتم و با شروع ترم جدید، نرم نرمک تکاپوی فعلا آرام ولی خوشایندی را ، مثل گرم کردن قبل از ورزش، شروع کرده ام. 
واقعا هر چیزی در زندگی انسان، جایی دارد. ما طوری آفریده شده ایم که همیشه بر یک مدار بودن را دوست نداریم. پس از مدتی تفریح، دل انسان کار و فعالیت می خواهد و پس از مدتی کار، تفریح می خواهد. 
احساس شروعی دوباره می کنم. یک جورایی دلم می خواهد عوض شوم. نگاهم را و تفکرم را نیز احساسم را بازبینی کنم. به مروری آرام و عمیق احتیاج دارم. آنگونه که از دلش ساختنی خوب زاییده شود. 

تقدیم به روح پدر خوبم ضلواتی بفرستید. لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 بهمن 1396 09:03 ب.ظ