تبلیغات
دلهای بلورین - یک خاطره دیگه

یک خاطره دیگه

جمعه 24 فروردین 1397 01:30 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

دیشب باران قشنگی بارید. به قول اصفهانی ها زورون(شدید) بود. در راه بازگشت از نماز جماعت بودم که باران گرفت و اگرچه شدید بود، زیر باران تا خوابگاه پیاده آمدم. خیلی چسبید. روحم تازه شد. وقتی رسیدم خوابگاه، خیس خیس بودم. جالب بود که در راه بازگشت، بوی تند علف یا نوعی گیاه دارویی، به مشامم می خورد. امروز صبح، بخاطر باران دیشب، هوا خیلی خوب بود. چشم از درختان محوطه خوابگاه، نمی توانستم بردارم. سبزی خوشرنگی دارند و تازه رستن شان کاملا پیداست. شمشادهای زیر درختان، قد کشیده اند و به گمانم اگر بروم میان شان بایستم، تا زانویم می آیند. 
میخواهم عصر بروم روی چمن های محوطه چای بخورم و رمان زیبای ملت عشق را که این روزها بعد از بابالنگ دراز، کتاب بالینی ام شده است؛ بی خبر از اطراف، بخوانم. 
امشب مسجد دانشگاه، برای عید مبعث جشن می گیرد. 

تقدیم به روح بابای مهربونم صلواتی بفرستید لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 24 فروردین 1397 01:39 ب.ظ