تبلیغات
دلهای بلورین - من از آنروز که در بند توام، آزادم

من از آنروز که در بند توام، آزادم

پنجشنبه 28 مرداد 1395 08:56 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
Image result for ‫اباصالح‬‎




امروز، مطابق یک عادت خوب روزانه، با سر زدن آفتاب، رفتم پارک برای هواخوری و قدم زدن. اولش حالم گرفته بود و بی رمق به اطرافم نگاه می کردم. بعد یکباره به سرم زد که بجای قدم زدن در رینگ پیاده روی، برم وسط پارک. آخه اونجا هواش خیلی بهتره و طبیعتش خیلی قشنگتر. با همان حال، تازه به داخل پارک آمده بودم که متوجه صدای یک گروه ورزشکار باستانی (همان زورخانه ای) شدم. داشتم از کنارشان رد می شدم که مرشدشان با صدای محزون و عاشقانه ای، شروع به خواندن کرد:  

تو ای عشق و ای تمام وجودم، تو بود و نبودم 
فدای رخ تو همه عالم 

بیا بنگر بر دل غمدیده که لیلی ندیده 
ز غم چه کشیده به این عالم

یک دم  بنگر حال زار مرا، بی قرار مرا 
ای تمام امیدم  تو صبح سپیدم.  ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم 

یا اباصالح مددی ...یا اباصالح مددی ...یا اباصالح(عج)

بیا بستر اشک چشم ترم را ، پریش سرم را ، غبار حرم را، دل آرامم!
تو  را جوید پای خسته من،  بال بسته من،  گوشه ای بنشستم
 به سوی تو دستم ، زغیر تو رستم، به دادم رس! 

منظره زیبایی بود. کسان دیگری هم مثل من در گوشه و کنار آنان، آرام و محو این صدا، متوقف شده بودند و گوش می دادند. آفتاب از لابه لای درختان بلندقد پارک به زمین می تابید و ترکیب نور و سبزی، یاد بهشتم می انداخت.  
حالم خوب شد. احساس کردم، تنها نیستم. حس کودکی را دارم که بزرگتری مهربان به قصد شاد کردن و امنیت بخشیدن به او، پرده ای را کنار زده و با اشاره دست، بدون اینکه دیگران بفهمند،  با لبخند و محبت، به او گفته: " بیا اینجا! بیا تا یک چیز خوب نشانت دهم. " 
 

پروردگارا! دل آرام ما را در این روزگار ناآرام برسان!
عاقبت ما را ختم به خیر بفرما! 
و پدرم را از بهشت برزخی بهره مند فرما! 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1395 09:42 ق.ظ