تبلیغات
دلهای بلورین

انتهای حیات پدرم....ابتدای حیات جاودانی

یکشنبه 3 خرداد 1394 11:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

یکشنبه 28 اردیبهشت ماه 93

نیمه شب گذشته بعد از بیمارستان، نگاههایمان را به گنبد طلایی حضرت رضا(ع) سپردیم و به خانه برگشتیم. آنشب تقریبا هیچکداممان به خواب نرفتیم. تا چشمهایم گرم می شد احساس میکردم  جریان آب داغی در سینه ام فرو می ریزد. صبح یکشنبه مادرم دوباره به بیمارستان رفت. من و خواهرهام با نوازش های خاله ام در خانه ماندیم و اخبار بیمارستان را رصد میکردیم. آن شب و روز، دوبار به اتاق پدرم رفتم. هنوز همه وسایلش در اتاق بود. هنوز اتاقش بوی خودش را داشت. مینشستم و به دیوار تکیه می کردم. اونجا بیشتر حس اش می کردم.

یکشنبه بعدازظهر دوباره به بیمارستان رفتیم. صورت مهربان پدرم به واسطه خونریزی مغزی رخداده در سرش، به خون گوش و بینی اش رنگین شده بود و همچنان در حالت کما بود. نگاهش میکردم. یک چیز را آنموقع به خوبی درمی یافتم: اینکه خدا دارد به پدرم لطف میکند. همه دور تخت اش جمع شده بودیم . یکی از آشنایمان پیرزن باصفادلی است که آنروز به بالین پدرم آمد. آب نیسان مخلوط با تربت امام حسین(ع) را به نیت شفا به سر و سینه پدرم ریخت. خواهر بزرگترم قرآن میخواند. ناگهان متوجه شدیم که پدرم تب کرده. سرش شدیدا داغ شده بود. به دستور پرستار پشت سرهم پاشویه اش میکردیم. دستمال هایی که برای خنک کردن سرش استفاده میکردیم یکی پس از دیگری خون آلود میشد. دوباره به خانه برگشتیم و منتظر اخبار بیمارستان ماندیم.

یکشنبه 28 اردیبهشت ماه 93- ساعت 10 شب

من، خواهرها، مادر و خاله ام دور هم نشسته بودیم. گرم کار و صحبت بودیم. انگار تازه به خوب شدن پدرم امیدوار شده بودیم که گوشی همراه من زنگ خورد. برادر کوچکترم بود. گوشی را که برداشتم، از آنطرف گوشی پرسید: "کسی دور و برت نیست؟" با شنیدن این جمله، دوباره قلبم در سینه فرو ریخت. آرام از جمع دور شدم که تلفن قطع شد.

خواهرانم، مشکوک به شرایط پیش آمده، به دنبالم آمدند. در حالی که دستم می لرزید دوباره شماره برادرم را گرفتم. تلفن را که جواب داد، پرسیدم: "چی شده؟"

گفت: "بابا تموم کرد..." و زد زیر گریه.

تلفن را که قطع کردم با زانو به زمین آمدم. خواهر کوچکترم با فریاد و اضطراب از من پرسید: "چی شده؟" من هم در اولین سوال او، بی مقدمه و بدون هیچ تلاشی برای پنهان کردن، گفتم: "بابا تموم کرد.."

مثل همه دخترها، من هم همیشه از رسیدن چنین روزی می ترسیدم. پیش از مرگ پدرم، حتی تصور چنین روزی، چشمانم را در تنهایی ام خیس میکرد. اما نمیدانم آنشب بغد از قطع کردن گوشی، چه کسی مرا کوه کرد؟ یکباره در درونم مقاومتی وصف ناپذیر یافتم. آنقدر که حتی بدون ریختن قطره ای اشک، در پی آرام کردن خواهر کوچکترم و رتق و فتق امور برآمدم. آنشب از هر کس که برای تسلی به خانه مان می آمد، با جملاتی استوار تشکر میکردم. هنوز هم که به آن شب و روزها فکر میکنم، به خودم و دیگران میگویم: "من معنای اینکه میگویند: خدا صبر میدهد را فهمیدم...."

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 خرداد 1394 12:51 ق.ظ

ادامه پدرم....

یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 10:55 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

شنبه- 27 اردیبهشت 93- نیمه شب

شب از نیمه گذشته بود. به همراه مادرم و خواهرانم وارد اورژانس مغز و اعصاب بیمارستان قائم(عج) شدیم. برادر بزرگترم که با شنیدن خبر بدحالی پدرم خود را به مشهد رسانده بود، با چشم گریان به استقبالمان آمد. بی تاب دیدن پدرم بودم ولی دیگر مضطرب نبودم....

یکی یکی داخل می رفتیم و پدر را ملاقات می کردیم. نوبت به من رسید. با قدمهای آرام راهروی بیمارستان را طی کردم تا بالای سر پدرم رسیدم. بی هیچ واکنشی، با نفسی که به کمک یک دستگاه تنفس مصنوعی بالا و پایین می رفت، روی تخت دراز کشیده بود. به کما رفته بود. یادم میاد، آخرین باری که پدرم قبل از این بار آخر به خاطر بالا رفتن فشارخون، به بیمارستان رفته بود، من تنهایی و با بغض شدیدی که سعی میکردم کنترلش کنم خودم را به بالای سرش رساندم. تا چشمش به من افتاد با آن لبخند عمیق راستین و همیشگی اش، از روی تخت بلند شد و با لحن قربان صدقه رفتنهایش بهم گفت: "چرا خودت رو اذیت کردی بابا؟"......ولی آنشب دیگر صدایی نداشت....مرا هم نمی دید. عشق من! هیچگاه اینگونه ندیده بودمت!

حال عجیبی داشتم. نه مضطرب بودم، نه نالان و نه معترض ولی صحنه سختی بود. یکباره خم شدم و دستش را بوسیدم. بالای سرش نشستم. سر و صورتش را نوازش میکردم و با لحن ناز کشیدن یک مادر از فرزندش، باهاش آرام آرام حرف میزدم. اشکهایم روان و بی صدا می ریخت. چند بار خم شدم و بوسیدم اش. خانمی که بیمار کنار پدرم را پرستاری میکرد، با دیدن اشکهایم پرسید:

- "دختر آخری هستی؟"

- با اشک و لبخند جوابش دادم: "نه، دختر وسطی هستم."

- رو به شوهرخواهرم کردم و پرسیدم: "این یعنی کما؟"

- به نشانه تایید سرش را تکان داد.

باید میرفتیم. قرار بود برادر و دامادمان تا صبح بالای سر پدرم بمانند. با اینکه حال پدرم هنوز حال کما بود ولی دلم میگفت که حال مرگ است...

از شوهرخواهرم خواستم که بر بالین پدرم، سوره مومنون بخواند و در گوشهایش شهادتین را زمزمه کند.

ادامه دارد...

چه بوی یاسی داره از توی حیاط مون میاد! اشکهای من رو هم داره نوازش میده....

شادی روح پدر دردانه ام، صلوات!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 11:24 ب.ظ

گل محمدی

شنبه 26 اردیبهشت 1394 11:59 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

سلام دوستان. عید مبعث مبارک.

من پیغمبر(ص)  را خیلی دوست دارم. همیشه یکی از شیرین ترین خوانده ها و نوشته هایم، سیره پیامبر اکرم(ص) است. یادمه، چند سال پیش کتاب " آنک آن یتیم نظرکرده" نوشته: " استاد محمدرضا سرشار متخلص به رضا رهگذر" را میخواندم. هنوز حلاوت نثر آن کتاب را در دل دارم. نویسنده ی این کتاب، زندگی پیامبر(ص) را از تولد تا هجرت حبشه به داستان درآورده بود. یکی از شیرینیهای به یادماندنی این کتاب برایم آنجایی بود که نویسنده نقل میکرد: در زمانهای نزدیک به بعثت، وقتی پیامبر در بیابان راه میرفتند، از خارهای صحرا، ندایی به گوششان میرسیده: "درود بر تو ای برگزیده.."! الان هم که گفتم، دلم شیرین شد....

این گلهای محمدی خوشگل هم تقدیم به شما! به بابام یک صلوات هدیه کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 اردیبهشت 1394 12:01 ب.ظ

یکدم از خیال من نمیروی ای نگار من...

یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 11:10 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
 
 
ادامه پست "ای ساربان!...":

من که با دیدن آن صحنه، از غصه و اضطراب به خود می لرزیدم، دویدم و با اورژانس تماس گرفتم. مادرم تا رسیدن کمک، پدرم را در آغوش گرفته بود چون دیگر رمقی در بدنش نمانده بود. بعد از تماس با اورژانس، با شوهرخواهرم تماس گرفتم و در میان گریه هایم از او خواستم که برای کمک بیاید. برادر بزرگترم به سفر کاری رفته بود و برادر کوچکترم به دنبال کمک به درمانگاه سر کوچه مان.

تا رسیدن اورژانس و شوهرخواهرم، با اضطراب و انتظاری وصف ناپذیر کوچه را تماشا میکردم.
قبل از آن چند باری پیش آمده بود وقتی پدرم از موضوعی خیلی ناراحت یا مضطرب می شد، ناخودآگاه دستم را روی شانه اش میگذاشتم یا دستش را در دستم میگرفتم. آنروز نیز دستش را در دستم گرفتم. یخ کرده بود. نوازشش کردم و با بغض گفتم: خوب میشی بابا! چیزی نیست. با اینکه خیلی مهربان بود ولی حالش وخیم تر از آن بود که جوابم را دهد. سرش را به پاهای مادرم تکیه داده بود. تا اینکه اورژانس و شوهرخواهرم تقریبا همزمان رسیدند.
آمبولانس، پدرم را با همراهی برادر و شوهرخواهرم در میان نگاههای نگران مادرم، من و خواهرهایم به بیمارستان برد....

شادی روح پدرم، صلوات!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 11:32 ب.ظ

بی کلام

شنبه 19 اردیبهشت 1394 10:55 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

 نبماند  هیچش الا هوس قمار دیگر




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 اردیبهشت 1394 06:21 ب.ظ

برای سالگرد پدرم

دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 09:59 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

همیشه خدا را بخاطر داشتن ات سپاس گفته ایم، چه وقتی در کنارمان بودی و چه اکنون که در عالمی بالاتر از ما به آرامش رسیده ای و در جمع حقیقت یافتگان نظاره گر ما هستی. بارها و بارها، با افتخار در کنارت ایستادیم و با سرافرازی از اینکه تو پدرمان هستی، خشنود شدیم. تا همیشه خاطره محبتهای پدرانه و فداکاریهای بی نظیرت را فراموش نخواهیم کرد، همچنان که این یک سال را با تجسم چهره مهربانت و به خاطر آوردن صدایت گذراندیم. غریق نور و رحمت الهی باشی، پدر!

امسال، اولین سالی است که حضور وجود پر تلاش و مشتاقت را در خدمتگزاری به ساحت بانوی صبور کربلا شاهد نیستیم. هنوز لحظه لحظه ی کوشش های بی وقفه ات را برای برگزاری این مجلس در سالهای گذشته، پیش چشم داریم پس شاید بی ارتباط نبوده پرواز تو در 18 رجب سال گذشته با شفاعت عقیله بنی هاشم(س).

هدیه به روح پدر مهربانمان، مرحوم حاج ابوالقاسم کوثر و همه درگذشتگان، قرائت بفرمایید لطفا فاتحه و صلواتی را.

توضیح: خانواده ی ما به لطف خدا، افتخار میزبانی مهمانان حضرت زینب (س) را در نیمه رجب هر سال دارد. پدرم که هر سال اصلی ترین نقش را در برگزاری این مراسم داشت، سال گذشته دو روز بعد از برگزاری این مراسم، به دیدار حق شتافت.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 10:16 ب.ظ

ای ساربان! ای کاروان! لیلای من کجا میبری؟!

شنبه 5 اردیبهشت 1394 11:55 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

شنبه 27 اردیبهشت 93- ظهر

در پارک نزدیک خانه مان کنار یکی از دوستانم روی نیمکت نشسته بودم. بهار بود، داشت درددل میکرد. گوشی همراهم زنگ خورد:

- سلام بابا

- سلام دخترم، حالت خوبه؟ کجایی؟

- توی پارک گلها هستم، با دوستم.

- خیلی خوب بابا جان، سلام برسون خداحافظ.

همیشه لحن مکالمات تلفنی من و پدرم همینطور بود به اضافه سوال همیشگی پدرم:

- با چی برمیگردی خونه؟ میخوای بیام دنبالت؟

و اگر میگفتم میتونین بیاید دنبالم؟ هر کجای شهر که بود، با اشتیاق میگفت: آره بابا جان! و خدا میدونست گاهی برای اینکه به ما برسه، چقدر تو مسیر اذیت میشد....

اونروز شنبه ظهر به خانه برگشتم. ناهار را قبل از آمدن پدرم خوردم چون پدرم دیرتر به خانه آمد ولی تا موقع برگشت اش به خانه بیدار بودم. اونروز ناهار، غذای مورد علاقه ی پدرم بود، دم پخت لوبیا.

بعدازظهر همانروز مطابق معمول، پدرم همزمان با نوشیدن یک لیوان چای قندپهلو در حال تماشای اخبار بود. من از اتاق خوابم بیرون آمدم و مشغول اقامه ی نماز شدم. مادرم توی حیاط، باغچه را آب میداد. پدرم، بعد از تماشای اخبار، راهی دستشویی شد تا وضو بگیرد. نمیدانم وضویش به اتمام رسیده بود یا نه که صدایش با لحنی که کمی لرزان شده بود، بلند شد:

- مهری! مهری! بیا! 

مهری نام مادرم است. با شنیدن صدایش، قلبم در سینه ام فرو ریخت. مانده بودم چه کنم؟! کمی فکر کردم و یکباره نمازم را شکستم و به طرف دستشویی دویدم. همزمان با من مادرم از دری که به ایوان خانه باز میشد، با چهره ای ملتهب و گداخته به داخل خانه پرید. در دستشویی را باز کردیم....هر دو دیدیم که پدرم به دلیل سرگیجه شدید یا به زمین افتاده و یا به زمین نشسته. دستهایش از سینک دستشویی آویزان بود. با صدایی بی حال گفت: دنیا دور سرم چرخید....

ادامه این پست را در پست بعدی مینویسم. برای پدرم دعا کنید لطفا.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 12:40 ق.ظ

هوای خوش شنبه شبها

یکشنبه 30 فروردین 1394 12:09 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

از وقتی تدریسم شروع شده، شنبه شب هایم را دوست دارم. حتما تا حالا حس آرامش و رهایی بعد از انجام یک کار سنگین را تجربه کردید. من هم بخاطر همین احساس، شنبه شب هایم را دوست دارم. علاوه بر به سرانجام رساندن تدریس، هفته ی گذشته یک دو تا از کارهای قورباغه ای ام را انجام دادم که به آرامش ذهنی و روحی ام کمک کرد. کارهای قورباغه ای همانهایی است که جناب "اسپنسر جانسون" میفرمایند. منظورم کارهایی است که بخاطر سخت بودنشون، مرتب پشت گوش انداخته می شوند ولی در عین حال خیلی هم مهم هستند. خلاصه اینکه قورباغه ها هم شادم کردند هرچند یکی از بزرگترین هاشون باقی است، پناه به خدا!!

راستی قرار بود خبرهای اتفاقات خوش رو تو وبلاگ بهتون بدم. به لطف خدا بالاخره قرارداد همکاری کار خانوادگی ما به تازگی منعقد شد. امیدوارم خیر باشه.

احساس میکنم تو همه ی اتفاقات خوبی که برامون میفته، دعای پدرم دخیله. هر وقت مقابل عکسش می ایستم و بهش میگم: "بابا دعام کن.." دلم قرص قرص میشه.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 31 فروردین 1394 08:18 ب.ظ

تقدیم به صدیقه اطهر (س)

جمعه 21 فروردین 1394 06:18 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

این پست را فقط برای تقدیم به پیشگاه بانوی بزرگوار هر دو عالم گذاشتم. نوشته های من قدر ایشان را نمی تواند بنمایاند به همین خاطر از نوشتن پرهیز کردم. تنها میتوانم بگویم که با ایشان نوعی احساس مشترک دارم که البته سطح احساس در ایشان با من قابل مقایسه نیست.

عیدتون مبارک. برای بهره مندی پدرم و همه رفتگان از خوان کرامت حضرت زهرا (س) دعا بفرمایید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 فروردین 1394 06:30 ب.ظ

خودآگاهی و اختیار

پنجشنبه 13 فروردین 1394 03:37 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

به نظر من همیشه اتفاقات خوب وقتی میفته که منتظرشون نیستی. یعنی وقتی که بعد از یه مدتی متمرکز شدن و اصرار کردن روی خواسته ات، یه جورایی دیگه بی خیالش میشی یا شدن و نشدنش دیگه برات فرقی نمیکنه، از یه جایی که فکرش رو هم نمیکنی یه خبر خوب یا یه گشایش بهت میرسه. به نظر شما اینطور نیست؟

من که چندین بار چنین تجربه ای رو برای خودم و دیگران داشتم. سنت جالبیه. انگار خدا بهتر و شیرین تر از همه بلده آدمو غافلگیر کنه. شیرینه چون یه جور حس تسلیم توش داره. شاید هم بخاطر همون تسلیم هست که حاجت آدم روا میشه....

دلم انسان توانمندی را میخواهد که به قول یکی از اساتید ما، آنقدر خودآگاه است که کنترل همه ی افکار و احساساتش در اختیار خودش هست. هر وقت بخواهد میشنود، نخواهد، نمیشنود. اگر خودش نخواهد، کسی نمیتواند او را عصبانی کند. اگر خودش نخواهد، کسی یا چیزی نمی تواند او را از پا بیندازد...خیلی خوبه آدم اینطوری بشه ها!!  و مطمئنم که ممکنه. دارم بهش فکر میکنم چه جوری میشه؟

اللهم اغفرللمومنین و المومنات و المسلمین و المسلمات




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 11:52 ق.ظ

سخن دل

جمعه 7 فروردین 1394 01:01 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

به نظر شما وقتی آدم میخواد از چند تا چیز به صورت همزمان بنویسه، میشه؟ حالا من توی این پست امتحان میکنم، شاید بشه.

اول اینکه جای همه ی دوستان خالی، چند روز اول فروردین 94، باتفاق تمامی اعضای خانواده رفتیم شمال. سفر خوبی بود شکر خدا. چند چیزش را خیلی دوست داشتم. یکی سفره های ماشاءالله شلوغ و به قول مامانم دور همی اش را، یکی حضور خواهرزاده ها و برادرزاده ها، یکی دریا و دیگری جنگل را. سفره ای را که دور آن عده ی زیادی از زن و مرد،بچه و بزرگ می نشینند و همه مشغول اند، خیلی دوست دارم. نوعی صمیمیت در آن هست که برایم لذت بخش است. در این چند روز، هر وقت کنار دریا می رفتم، آرام و آزاد میشدم و گاهی حتی کاسه ذوقم لبریز میشد و به جیرجیر می افتادم. روز آخر سفر، آنقدر شگفتی آفرینش خدا در وسعت دریا، مرا گرفت که یکی از با توجه ترین حمد و سوره های عمرم را در کنار دریا برای پدرم خواندم.

اما برایتان بگویم از جنگل. دیوانه ام کرد. خیلی زیبا بود. جنگل نور را میگویم. واقعا رویایی بود. صحنه ی درختان بلند و تازه سبز شده که شاخه های درهم شان، راهرویی با سقف سبز ساخته بود، واقعا دالانی از بهشت می نمود. آنقدر با دیدن مناظر جنگل ذوق زده شده بودم که هر چه برادرم میگفت: "بریم." ، میگفتم: "نمیام." تازه به همه ی این زیبایی ها، باران نم نم بهاری و یک جوی آب روان هم اضافه شده بود.

از سفر که بگذریم، امروز برای عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا (س) رفته بودم خدمت حضرت رضا (ع). صدای مناجات مردم که به صورت همهمه ای بلند و در عین حال گنگ، در اطراف ضریح مطهر، به گوشم می رسید، دلم را تکان میداد....با خودم فکر میکردم: کاش می شد همه ی دنیا فقط همین جا بود....

و آخر اینکه: بنده یک عالمه کار دارم از انواع مختلف که باید در ایام نوروز انجام دهم. به التماس از خدا خواسته ام که قدرت و همت اش را به من بدهد....

راستی! میشه از چند تا چیز به صورت همزمان نوشت.

پدر محبوبم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 11:52 ق.ظ

دوباره سلام...!

چهارشنبه 27 اسفند 1393 08:32 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

بعضی اتفاقات باعث میشه که آدم به یه تفکر عمیق فرو بره. چقدر هم این تفکرات عمیق دلچسبه. مخصوصا وقتی از دل این تفکرات، یک نگاه و باور قشنگ نصیب آدم میشه که یه جور حس آزادگی و رهایی به انسان می بخشه. این روزها به یاد تحویل سال پارسال افتادم وقتی که از پشت بارون اشک های بی صدا گنبد حضرت رضا ع رو نگاه می کردم و زیر لب به امام میگفتم: "پدرم.." و چیزی در اعماق جگرم می سوخت. آن روزها پدرم بخاطر بالا رفتن ناگهانی فشارخون به مدت 24 ساعت در بیمارستان بستری شده بود. گریه میکردم و نمیدانستم که قرار است پدر فعلا به خانه برگردد، ولی کمتر از دو ماه بعدش، رخت سفر را برای همیشه ببندد. این روزها به این رفت و آمدها فکر میکردم و به این بی ثباتی ها و به این ندانستن ها..... 

به حیات که اگر به آن به چشم فرصتی تمام شدنی بنگری، چه می شود!! به موهبت بزرگ بزرگ بزرگ : "نخواستن" که شاید بالاتر از آن موهبتی نباشد. این روزها دلم "نخواستن" می خواهد.

پارسال، اینموقع ها بود که پدرم رفته بود بالای نردبام تا پرده ی تازه شسته شده رو نصب کنه. من توی حیاط بودم که خواهرم با ترس و نگرانی صدایم زد: "بابا افتاده زمین!". از روی نردبام افتاده بود. یادمه پابرهنه دویدم تو خونه. دیدم بابام نشسته روی صندلی، چیزی اش نشده بود ولی از شدت هولی که بهش وارد شده بود، رنگش زرد شده بود. اونقدر دلم با دیدن چهره اش سوخت که مطابق عادتم، تمام عاطفه ام را در دستانم ریختم و دستم را روی شانه هایش گذاشتم و گفتم : "الهی بمیرم! بابا ترسیده!".

قصد من از گفتن این حرفها، ناراحت کردن شما نبود. بهار یادآور قیامت است و مرگ را هم چون نیک بنگری، اول آزادی و راحتی است. صمیمانه از خدا برای خودم و همه، احسن الحال را آرزو میکنم.

سال خوبی داشته باشید و التماس دعا!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 اسفند 1393 09:20 ب.ظ

خداحافظی

یکشنبه 24 اسفند 1393 10:40 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

هنوز هم من رو روی یه انگشتت می چرخونی بابا! کار به تو که میرسه، نمیتونم حرف خودم رو بزنم و پا روی دلم میذارم. چه اونوقت که پیش ما بودی چه الان که نظاره گر ما هستی، باز هم بازی به نفع تو هست و من رضایتمندانه و مغلوب، کنار میرم. این شکست رو دوست دارم.

سال خوبی داشته باشید دوستان....

برای پدرم و همه رفتگان در لحظه تحویل سال دعا بفرمایید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 اسفند 1393 11:16 ب.ظ

گپ شبانه

سه شنبه 19 اسفند 1393 11:00 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امروز به لطف خدا برف نرم و زیبایی بارید. دقایقی زیرش ایستادم. تماشایش کردم. عادت دارم زیر برف و باران، دعا میکنم چون شنیدم زمان بارش برف و باران و وزیدن باد، موقع نزول رحمت و استجابت دعاست. خیلی قشنگ بود. گل های تازه ی میخک سفید توی گلدان روی میز کنار عکس پدرم، آن هم خیلی قشنگ بود. نوای بلبلی که امروز میان برف و سرما، میخواند، آن هم دلم را برد. اولین بار صدای این بلبل را وقت سحر شنیدم...

امروز خدا را به خاطر توانایی درک زیبایی ها شکر کردم و به خاطر زبان سپاسگزارم...

بگذریم! چقدر خوب است که آدم هر چیزی و هر کسی را فقط همان اندازه که هست، ببیند.

الحمدلله رب العالمین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 اسفند 1393 09:43 ق.ظ

جیرجیرمستونه!

پنجشنبه 7 اسفند 1393 10:02 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

امروز داشتم مطالبی را که قرار است روز شنبه تدریس کنم، آماده میکردم. خدا را شکر، تقریبا نصف مطالب آماده شد ولی بعدش شکم دردی به جانم افتاد که ادامه دادن مطالعه را برایم مشکل کرد. البته باز هم خدا را شکر. فکر کنم باید فردا به صورت فشرده، بقیه اش را آماده کنم.
این روزهای زندگی ام را از قبل، بیشتر دوست دارم. تدریس در کنار عشق همیشگی ام، یادگیری زبان انگلیسی، گاهی تا حدی به من انرژی میدهد که به قول نویسنده ها می توانم همه ی خیابانهای شهر را سرخوش و سرمست لی لی کنم. کلاس زبانم جایی است که به اندازه ی یک ساعت پیاده روی تا خانه مان فاصله دارد. شبها وقتی از کلاس زبان خوشحال و پرانرژی به خاطر یادگیری چیزهایی که دوست دارم، بیرون میام، تا خونه پیاده برمیگردم. وقتی می رسم خونه از شدت حال خوب، به قول مامانم همه اش جیرجیر میکنم. در کنار همه ی چیزهای دوست داشتنی، مداد و مداد پاک کن که این روزها به هم نشینانم اضافه شده اند را خیلی دوست دارم. بوی یادگیری و تلاش میدهند.
امشب اما، دلم کمی گرفته است.....
برای پدرم صلواتی بفرستید لطفا.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 اسفند 1393 08:09 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 12 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...