تبلیغات
دلهای بلورین

نرم نرمک با قلم ام

شنبه 24 مرداد 1394 05:53 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

قلم، مونسی است که کارایی های مختلفی برای من دارد. گاهی غم ام را و گاهی شوق و هیجانم را با سینه ی کاغذ و البته در مورد وبلاگ نویسی، با صفحه خالی پروفایلم در میان میگذارد. گاهی شاهد اشکهایم بوده و گاه شاهد استقامت و قوت دستم که حاصل از ذوق لبریز درونم بوده است. آنچه بیشتر در این مدت مرا با قلم ام چشم در چشم کرده، خاطرات پدرم بوده. " من پدر خیلی خوبی داشتم و خیلی هم دوستش میداشتم." این اولین جمله ای بود که چند روز بعد از رحلت پدرم در وصف او، در وبم نوشتم. بزرگترین درسی که رفتن پدرم به من داد: باور مرگ بود. پیش از آن به مرگ و عالم عقبی معتقد بودم ولی اینقدر ملموس و پیش چشم نمی دیدمش. اکنون برایم واقعیتی است که باعث شده نخواهم فرصت حیات را برای ساختن منزلگاه آخرتم از دست بدهم. با این همه واقعا اکنون نمیدانم کجا هستم. این دویدنهای روزانه مرا به کجا میبرد؟

تنها چیزی که اکنون به نظرم میرسد این است که فعلا با مهمان کردن خواهرم به یک استکان چای، خماری بعدازظهر تابستانی را از سر بیرون کنم.

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 مرداد 1394 06:36 ب.ظ

حدیث دل

دوشنبه 19 مرداد 1394 10:51 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب رفتم بهشت. به برکت امام رضا (ع) ، قلم ام بعد از مدتی، راه افتاد. شده تا حالا به اندازه یک کوه روی سینه تون، سنگینی احساس کنید؟ وقتی داخل حرم شدم، تو دلم میگفتم: کاش میشد از اینجا بیرون نرم. کاش همه دنیا، همینجا بود. کاش ...

دلم میخواست صورتم رو روی آب حوض حرم بذارم تا یه کم بی خیال دنیا بشم. دلم میخواست همه چیز یکباره درست بشه.

شده تا حالا دلتون بخواد...

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1394 11:16 ب.ظ

توشه مقصد و نقش مقصود

یکشنبه 18 مرداد 1394 10:35 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید 

                                                 ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1394 04:23 ب.ظ

و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد

یکشنبه 28 تیر 1394 11:12 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

خدا حفظ کنه، آقای سید مجتبی حورایی را. دو دوره در کلاسهای NLP اش شرکت کرده ام. انصافا مفید بود. آقای حورایی عادت داشت در پایان کلاس، دعا و سپاس های جالبی را میخواند و ما تکرار میکردیم. چند تایی اش را خیلی خوب به خاطر دارم. یکی اش این بود: " امشب اداره عالی همه امورم را به لطف بی پایان الهی میسپارم."

چقدر بعضی حسهای زندگی آدم قشنگه. مثل حس در امان بودن از هر گونه خوف و حزن: "الا ان اولیاءالله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون" . این حس شبیه حسی است که من چندی پیش عمیقا تجربه اش کردم. چه حس خوبی بود! اون لحظه ای که این حس را داشتم، داشتم زندگی را می چشیدم. آرام آرام...میچشیدم. تماشا میکردم و میچشیدم. شاید تعبیر واضحی از این حس، سخن استاد بهادرخان است: " هشیارانه و درست زندگی کنیم نه تنها درست زندگی کنیم بلکه عمل درست مان را هشیارانه انجام دهیم. آتش را، دریا را، ... هشیارانه تماشا کنیم. آنوقت دیگر زندگی مان تکراری نمیشود."

راستی،همینطور است. اگر هشیارانه زندگی کنیم، دیگر هر لحظه زندگی ات تازه است و پیامی نو دارد. وای که من چقدر مشتاق این تازگی ام و سخت نیازمند آن! سخت نیازمند آن!

پدرم را، پدرم را، پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 مرداد 1394 01:24 ب.ظ

زیارت آن شه آسمانی

پنجشنبه 25 تیر 1394 10:35 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

من دارم میرم بهشت.... دارم میرم همنشین شاه بشم.....جای همگی سبز!

یک صلوات پدرم را مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 تیر 1394 02:52 ق.ظ

یا حافظا لا یغفل

چهارشنبه 17 تیر 1394 01:33 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

به عقیده من، یکی از آرام بخش ترین حس هایی که انسان در طول عمرش تجربه میکند، حس سروری عقل بر سایر نیروهای وجودش است. من الان این حس را دارم و بسیار از بودنش راضی ام. این روزها، خیلی دلم میخواست به مناسبت شهادت امیرالمومنین (ع) و شبهای قدر، مطلبی مرتبط بنویسم. چیزهای خوبی هم به ذهنم رسید ولی امروز که حس پادشاهی عقل در سرزمین وجودم، مفتخرم کرد، قلم ام را برای بیان این حس، به یاری گرفتم.

حس سروری عقل، به من احساس رضایت و اطمینان خاطر میدهد در کنار این فایده ی مهم که از فشارهای احساسات منفی، رهایم میکند.

این روزها، پدرم را دعا کنید لطفا. عباداتتان هم قبول درگاه پروردگار کریم و بی نیاز.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 تیر 1394 01:40 ب.ظ

چشیدن لحظه ها

شنبه 6 تیر 1394 08:58 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

بعضی لحظه های زندگی را آنقدر دلچسب اند که دوست داری بچشی. یعنی انگار دلت میخواهد چشمهایت را ببندی و فارغ از همه چیز عمیقا لحظه ات را بچشی. مثل لحظه های نزدیک افطار، امروز نوای تواشیح دم دمای افطار را با جانم مضمضه میکردم، مثل صدای قهقهه خواهرزاده ی 2 ساله ام، مثل حس آرام بخش خوابیدن کودکی در آغوشم، مثل بغل کردن آوا، برادرزاده ی 3 ساله ام، مثل یادآوری صدای پدرم.

پروردگارا! برای همه خوبی هایت سپاس، بی همتای مهربانم!

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 09:12 ب.ظ

بی بهانه

جمعه 5 تیر 1394 12:08 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب هوای خنک شب تابستانی حیاط خانه مان، بسیار دلچسب است. جان میدهد برای اینکه تنهایی زیر آسمان سرمه ای شب تابستان لم بدهی، سکوت کنی و فکر کنی به آنچه گذشته است. دوست دارم بعضی لحظه های زندگی را که تمام نشدنی باشند. مثل دیروز عصر، که زیر سایه درخت توت کنار حوض حیاط، فارغانه نشسته بودم و از صدای گوش نواز فواره اش لذت می بردم. این روزها، چند ساعت فراغت برایم نعمتی است بی نظیر، اگر چه مشغله هایم را نیز دوست میدارم.

میدانید لذت این فراغتی که میگویم، کجا به اوج میرسد؟ آنجا که میان تنهایی و سکوت، خودت را می یابی.

توی این روزهای خوب که در رحمت به روی همه بازه، ما رو هم دعا کنید لطفا. بخصوص پدرم را.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 تیر 1394 12:32 ق.ظ

قلم ام

پنجشنبه 21 خرداد 1394 02:14 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب دلم قلمم را میخواهد. کاش این قلم میتوانست از ته ته دلم بگوید. کاش میتوانست همه آنچه را که حتی خودم نمیدانم چیست، بگوید. همه آنچه را که فقط خدا میداند. خدا خودش میفرماید که به رازهای سینه ما آدمها و حتی به آنچه که خود نمیدانیم، آگاه است. قلم هم یکی از چیزهایی است که خدا به آن قسم خورده، شاید بتواند.

واقعا دلم میخواهد قلم ام از آن بخشی که خودم هم نمیدانم چیست، برایم بگوید! بگو محبوب من! بگو! سراپاگوشم! شاید تو بتوانی گره را باز کنی. حتما میتوانی!

قلم ام! ....سکوت میکنم که بشنوم.

بابا! این روزها دلم میخواد میبودی، می نشستم مقابلت، از سر فراغت، آرام آرام برات همه چی رو تعریف میکردم. همه اتفاقات خوب این روزها رو...

میدونی چند وقته با هم حرف نزدیم؟ دلت برا من تنگ نشده؟ من و تو تو این دنیا، سه روز دوری هم برامون زیاد بود چه برسه به....

الحمدلله رب العالمین

هدیه به روح پدرم، صلوات!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 خرداد 1394 10:58 ب.ظ

عیدتون مبااارک!

چهارشنبه 13 خرداد 1394 11:31 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

شنیده اید که میگویند: " دوست داشتن از دوست داشته شدن، شیرین تر است؟" من هم شنیده ام اما مهمتر از شنیدن حس کرده ام. توان دوست داشتن بخصوص بدون توقع و نیاز به دوست داشته شدن، خیلی لذت بخش است. شعر سهراب را خیلی دوست دارم. آنجا که میگوید:

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

واقعا، هوای استغنا خنک است. عیدتون مبارک دوستان! حضور در هوای خنک همنشینی دلدار، عیدی تان بادا!

این گل سرخ قشنگ هم تقدیم به یار ما!

یک صلوات پدرم را مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 خرداد 1394 12:08 ب.ظ

دو راهی

دوشنبه 11 خرداد 1394 10:41 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

گاهی وقتها دوست دارم به مقصد نرسم. دوست دارم برم، برم...این حال مربوط به زمانهایی است که دلم میخواد تنها و تو یک راه بی انتها قدم بزنم و نرسم.

بابام رو از دعا فراموش نکنید لطفا! گاهی خودم در عجب این همه محبتم به پدرم میمانم. یادمه یک هفته قبل از رحلتش، خسته و گرمازده از بیرون به خانه برگشته بود. از مامانم یک نوشیدنی سرد خواست. مامانم دستش بند بود. من که اصلا طاقت دیدن منتظر بودنش را برای برآورده شدن خواسته اش نداشتم، سریع یک لیوان دوغ سرد درست کردم. هنوز حس محبت نگاهم و دستهایم را که به سمتش دراز شده بود یادم هست. سرش پایین بود و به فکر رفته بود. با محبت صدایش کردم : "بابا!" و لیوان دوغ را جلویش گرفتم. گفت: " دستت درد نکنه بابا!" .

هنوز هم یاد تو بهم دلگرمی میده و امیدم میده که دلتنگیهام سبک میشه.

ببخشید این پست، انسجام ادبی ندارد. چون حرفهای گوشه گوشه دل است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 خرداد 1394 11:43 ب.ظ

خدا نزدیک است

چهارشنبه 6 خرداد 1394 10:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب از آن شبهایی است که قلم ام میخواهد دلم را یاری دهد. یکی از خوشایندترین احساسات دنیا برایم، نوشتن در عمق خلوت است...منظورم، خلوت دل و ذهن است. بارها برایم این حالت پیش آمده که حرف برای گفتن زیاد دارم ولی نمیدانم از کجا شروع کنم و چگونه بگویم.

امروز صبح زود، وقتی خانم خورشید تازه بالا آمده بود، آسمان و تازگی هوای صبح را از داخل مینی بوسی که من و همکارانم را به کارخانه می برد، تماشا می کردم. حال امروزم را دوست داشتم و خدا را کمی نزدیکتر احساس میکردم. کمی نزدیکتر...

دیروز، وقتی با جسم و دل خسته به منزل برادرم رفتم تا با برادرزاده ام ریاضی تمرین کنم، معصومیت و نشاط کودکانه ی آیلار و آوا، مرا بی اختیار به خنده و قربان صدقه واداشت. برادرزاده ی کوچکترم، دختری 3 ساله است به نام آوا. بسیار شیرین صحبت میکند، لهجه ی ترکی اش صحبتش را خواستنی تر کرده. به تازگی ها به من میگوید: "عمه! میای بریم با هم گدم بزنیم؟" گدم در زبان او یعنی همان قدم. این جمله رو که میگه، جیغ محبت منو درمیاره!

.......پدر خوبم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 خرداد 1394 10:45 ق.ظ

انتهای حیات پدرم....ابتدای حیات جاودانی

یکشنبه 3 خرداد 1394 11:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

یکشنبه 28 اردیبهشت ماه 93

نیمه شب گذشته بعد از بیمارستان، نگاههایمان را به گنبد طلایی حضرت رضا(ع) سپردیم و به خانه برگشتیم. آنشب تقریبا هیچکداممان به خواب نرفتیم. تا چشمهایم گرم می شد احساس میکردم  جریان آب داغی در سینه ام فرو می ریزد. صبح یکشنبه مادرم دوباره به بیمارستان رفت. من و خواهرهام با نوازش های خاله ام در خانه ماندیم و اخبار بیمارستان را رصد میکردیم. آن شب و روز، دوبار به اتاق پدرم رفتم. هنوز همه وسایلش در اتاق بود. هنوز اتاقش بوی خودش را داشت. مینشستم و به دیوار تکیه می کردم. اونجا بیشتر حس اش می کردم.

یکشنبه بعدازظهر دوباره به بیمارستان رفتیم. صورت مهربان پدرم به واسطه خونریزی مغزی رخداده در سرش، به خون گوش و بینی اش رنگین شده بود و همچنان در حالت کما بود. نگاهش میکردم. یک چیز را آنموقع به خوبی درمی یافتم: اینکه خدا دارد به پدرم لطف میکند. همه دور تخت اش جمع شده بودیم . یکی از آشنایمان پیرزن باصفادلی است که آنروز به بالین پدرم آمد. آب نیسان مخلوط با تربت امام حسین(ع) را به نیت شفا به سر و سینه پدرم ریخت. خواهر بزرگترم قرآن میخواند. ناگهان متوجه شدیم که پدرم تب کرده. سرش شدیدا داغ شده بود. به دستور پرستار پشت سرهم پاشویه اش میکردیم. دستمال هایی که برای خنک کردن سرش استفاده میکردیم یکی پس از دیگری خون آلود میشد. دوباره به خانه برگشتیم و منتظر اخبار بیمارستان ماندیم.

یکشنبه 28 اردیبهشت ماه 93- ساعت 10 شب

من، خواهرها، مادر و خاله ام دور هم نشسته بودیم. گرم کار و صحبت بودیم. انگار تازه به خوب شدن پدرم امیدوار شده بودیم که گوشی همراه من زنگ خورد. برادر کوچکترم بود. گوشی را که برداشتم، از آنطرف گوشی پرسید: "کسی دور و برت نیست؟" با شنیدن این جمله، دوباره قلبم در سینه فرو ریخت. آرام از جمع دور شدم که تلفن قطع شد.

خواهرانم، مشکوک به شرایط پیش آمده، به دنبالم آمدند. در حالی که دستم می لرزید دوباره شماره برادرم را گرفتم. تلفن را که جواب داد، پرسیدم: "چی شده؟"

گفت: "بابا تموم کرد..." و زد زیر گریه.

تلفن را که قطع کردم با زانو به زمین آمدم. خواهر کوچکترم با فریاد و اضطراب از من پرسید: "چی شده؟" من هم در اولین سوال او، بی مقدمه و بدون هیچ تلاشی برای پنهان کردن، گفتم: "بابا تموم کرد.."

مثل همه دخترها، من هم همیشه از رسیدن چنین روزی می ترسیدم. پیش از مرگ پدرم، حتی تصور چنین روزی، چشمانم را در تنهایی ام خیس میکرد. اما نمیدانم آنشب بغد از قطع کردن گوشی، چه کسی مرا کوه کرد؟ یکباره در درونم مقاومتی وصف ناپذیر یافتم. آنقدر که حتی بدون ریختن قطره ای اشک، در پی آرام کردن خواهر کوچکترم و رتق و فتق امور برآمدم. آنشب از هر کس که برای تسلی به خانه مان می آمد، با جملاتی استوار تشکر میکردم. هنوز هم که به آن شب و روزها فکر میکنم، به خودم و دیگران میگویم: "من معنای اینکه میگویند: خدا صبر میدهد را فهمیدم...."

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 خرداد 1394 12:51 ق.ظ

ادامه پدرم....

یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 10:55 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

شنبه- 27 اردیبهشت 93- نیمه شب

شب از نیمه گذشته بود. به همراه مادرم و خواهرانم وارد اورژانس مغز و اعصاب بیمارستان قائم(عج) شدیم. برادر بزرگترم که با شنیدن خبر بدحالی پدرم خود را به مشهد رسانده بود، با چشم گریان به استقبالمان آمد. بی تاب دیدن پدرم بودم ولی دیگر مضطرب نبودم....

یکی یکی داخل می رفتیم و پدر را ملاقات می کردیم. نوبت به من رسید. با قدمهای آرام راهروی بیمارستان را طی کردم تا بالای سر پدرم رسیدم. بی هیچ واکنشی، با نفسی که به کمک یک دستگاه تنفس مصنوعی بالا و پایین می رفت، روی تخت دراز کشیده بود. به کما رفته بود. یادم میاد، آخرین باری که پدرم قبل از این بار آخر به خاطر بالا رفتن فشارخون، به بیمارستان رفته بود، من تنهایی و با بغض شدیدی که سعی میکردم کنترلش کنم خودم را به بالای سرش رساندم. تا چشمش به من افتاد با آن لبخند عمیق راستین و همیشگی اش، از روی تخت بلند شد و با لحن قربان صدقه رفتنهایش بهم گفت: "چرا خودت رو اذیت کردی بابا؟"......ولی آنشب دیگر صدایی نداشت....مرا هم نمی دید. عشق من! هیچگاه اینگونه ندیده بودمت!

حال عجیبی داشتم. نه مضطرب بودم، نه نالان و نه معترض ولی صحنه سختی بود. یکباره خم شدم و دستش را بوسیدم. بالای سرش نشستم. سر و صورتش را نوازش میکردم و با لحن ناز کشیدن یک مادر از فرزندش، باهاش آرام آرام حرف میزدم. اشکهایم روان و بی صدا می ریخت. چند بار خم شدم و بوسیدم اش. خانمی که بیمار کنار پدرم را پرستاری میکرد، با دیدن اشکهایم پرسید:

- "دختر آخری هستی؟"

- با اشک و لبخند جوابش دادم: "نه، دختر وسطی هستم."

- رو به شوهرخواهرم کردم و پرسیدم: "این یعنی کما؟"

- به نشانه تایید سرش را تکان داد.

باید میرفتیم. قرار بود برادر و دامادمان تا صبح بالای سر پدرم بمانند. با اینکه حال پدرم هنوز حال کما بود ولی دلم میگفت که حال مرگ است...

از شوهرخواهرم خواستم که بر بالین پدرم، سوره مومنون بخواند و در گوشهایش شهادتین را زمزمه کند.

ادامه دارد...

چه بوی یاسی داره از توی حیاط مون میاد! اشکهای من رو هم داره نوازش میده....

شادی روح پدر دردانه ام، صلوات!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 11:24 ب.ظ

گل محمدی

شنبه 26 اردیبهشت 1394 11:59 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

سلام دوستان. عید مبعث مبارک.

من پیغمبر(ص)  را خیلی دوست دارم. همیشه یکی از شیرین ترین خوانده ها و نوشته هایم، سیره پیامبر اکرم(ص) است. یادمه، چند سال پیش کتاب " آنک آن یتیم نظرکرده" نوشته: " استاد محمدرضا سرشار متخلص به رضا رهگذر" را میخواندم. هنوز حلاوت نثر آن کتاب را در دل دارم. نویسنده ی این کتاب، زندگی پیامبر(ص) را از تولد تا هجرت حبشه به داستان درآورده بود. یکی از شیرینیهای به یادماندنی این کتاب برایم آنجایی بود که نویسنده نقل میکرد: در زمانهای نزدیک به بعثت، وقتی پیامبر در بیابان راه میرفتند، از خارهای صحرا، ندایی به گوششان میرسیده: "درود بر تو ای برگزیده.."! الان هم که گفتم، دلم شیرین شد....

این گلهای محمدی خوشگل هم تقدیم به شما! به بابام یک صلوات هدیه کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 اردیبهشت 1394 12:01 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 12 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...