تبلیغات
دلهای بلورین

پیغامی شیرین از برزخ

جمعه 13 شهریور 1394 02:27 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

دیروز بعد از نماز ظهر و عصر، سر سجاده، برای پدرم هدیه فرستادم. بعد از ظهر همان دیروز،  پدرم را در خواب دیدم. روی ایوان خانه مان، زیر برف نرمی که از آسمان می بارید، دراز کشیده بود...

اللهم صل علی محمد و آل محمد  و عجل فرجهم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 14 شهریور 1394 09:53 ب.ظ

تقدیم به پیشگاه ...

چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:50 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

این روزهای دهه کرامت و ولادت حضرت رضا (ع)، داشتم از خیابان رد میشدم که چشمم به یک بیت شعر قشنگ افتاد:

اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را میشناسند

خیلی به دلم نشست...

تقدیم به پیشگاه پناه و تکیه گاه همیشگی ام: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

عیدتان مبارک




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:12 ب.ظ

بی بهانه

چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:04 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

گاهی وقتها بیش از هر چیز تنهایی ام را دوست دارم. تنهایی ای که در آن میتوانم عمیقا در خود فرو روم و آرام آرام از لایه های درونی ام بالا بیایم. اینقدر بعضی اوقات این حس برایم دلچسب است که دلم نمیخواهد تمام شود. دلچسبی اش در تنهایی نیست. در ساخته شدن تدریجی است. دوست دارم حس سبکبالی و عاشقی را.

یادم میاد کودکی هایم را با پدرم. بچه که بودیم، روزهای جمعه با خواهرها و برادرهایم به صف می ایستادیم. پدرم در حالی که روی زمین دراز کشیده بود، یکی یکی ما را روی پاهاش بلند میکرد. یعنی دستهایمان را تو دستاش میگرفت و کف پایش را روی سینه مان میذاشت و ما را مثل الاکلنگ بلند میکرد. خیلی کیف داشت. وقتی میبردمون اون بالا، یک شعری میخوند که حالت گفتگو داشت. هنوز شعر را به خاطر دارم. یکی بابام میگفت، یکی ما جواب میدادیم. بعد میذاشتمون زمین و میرفتیم ته صف و نفر بعدی رو برمیداشت. اونقدر این کار رو دوست داشتیم که چند سانس انجام میشد.

بابا! حالا که رفتی اون دنیا و همه حقایق برات بی پرده شده، بهت گفتند که من چقدر بهت افتخار میکردم و میکنم؟ بهت گفتند که هنوز هم با تمام احساسم میگم: "پدرم..."، " من دختر حاج آقای کوثر هستم..". بهت گفتند که...

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:25 ب.ظ

نرم نرمک با قلم ام

شنبه 24 مرداد 1394 05:53 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

قلم، مونسی است که کارایی های مختلفی برای من دارد. گاهی غم ام را و گاهی شوق و هیجانم را با سینه ی کاغذ و البته در مورد وبلاگ نویسی، با صفحه خالی پروفایلم در میان میگذارد. گاهی شاهد اشکهایم بوده و گاه شاهد استقامت و قوت دستم که حاصل از ذوق لبریز درونم بوده است. آنچه بیشتر در این مدت مرا با قلم ام چشم در چشم کرده، خاطرات پدرم بوده. " من پدر خیلی خوبی داشتم و خیلی هم دوستش میداشتم." این اولین جمله ای بود که چند روز بعد از رحلت پدرم در وصف او، در وبم نوشتم. بزرگترین درسی که رفتن پدرم به من داد: باور مرگ بود. پیش از آن به مرگ و عالم عقبی معتقد بودم ولی اینقدر ملموس و پیش چشم نمی دیدمش. اکنون برایم واقعیتی است که باعث شده نخواهم فرصت حیات را برای ساختن منزلگاه آخرتم از دست بدهم. با این همه واقعا اکنون نمیدانم کجا هستم. این دویدنهای روزانه مرا به کجا میبرد؟

تنها چیزی که اکنون به نظرم میرسد این است که فعلا با مهمان کردن خواهرم به یک استکان چای، خماری بعدازظهر تابستانی را از سر بیرون کنم.

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 مرداد 1394 06:36 ب.ظ

حدیث دل

دوشنبه 19 مرداد 1394 10:51 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب رفتم بهشت. به برکت امام رضا (ع) ، قلم ام بعد از مدتی، راه افتاد. شده تا حالا به اندازه یک کوه روی سینه تون، سنگینی احساس کنید؟ وقتی داخل حرم شدم، تو دلم میگفتم: کاش میشد از اینجا بیرون نرم. کاش همه دنیا، همینجا بود. کاش ...

دلم میخواست صورتم رو روی آب حوض حرم بذارم تا یه کم بی خیال دنیا بشم. دلم میخواست همه چیز یکباره درست بشه.

شده تا حالا دلتون بخواد...

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1394 11:16 ب.ظ

توشه مقصد و نقش مقصود

یکشنبه 18 مرداد 1394 10:35 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید 

                                                 ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 19 مرداد 1394 04:23 ب.ظ

و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد

یکشنبه 28 تیر 1394 11:12 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

خدا حفظ کنه، آقای سید مجتبی حورایی را. دو دوره در کلاسهای NLP اش شرکت کرده ام. انصافا مفید بود. آقای حورایی عادت داشت در پایان کلاس، دعا و سپاس های جالبی را میخواند و ما تکرار میکردیم. چند تایی اش را خیلی خوب به خاطر دارم. یکی اش این بود: " امشب اداره عالی همه امورم را به لطف بی پایان الهی میسپارم."

چقدر بعضی حسهای زندگی آدم قشنگه. مثل حس در امان بودن از هر گونه خوف و حزن: "الا ان اولیاءالله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون" . این حس شبیه حسی است که من چندی پیش عمیقا تجربه اش کردم. چه حس خوبی بود! اون لحظه ای که این حس را داشتم، داشتم زندگی را می چشیدم. آرام آرام...میچشیدم. تماشا میکردم و میچشیدم. شاید تعبیر واضحی از این حس، سخن استاد بهادرخان است: " هشیارانه و درست زندگی کنیم نه تنها درست زندگی کنیم بلکه عمل درست مان را هشیارانه انجام دهیم. آتش را، دریا را، ... هشیارانه تماشا کنیم. آنوقت دیگر زندگی مان تکراری نمیشود."

راستی،همینطور است. اگر هشیارانه زندگی کنیم، دیگر هر لحظه زندگی ات تازه است و پیامی نو دارد. وای که من چقدر مشتاق این تازگی ام و سخت نیازمند آن! سخت نیازمند آن!

پدرم را، پدرم را، پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 مرداد 1394 01:24 ب.ظ

زیارت آن شه آسمانی

پنجشنبه 25 تیر 1394 10:35 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

من دارم میرم بهشت.... دارم میرم همنشین شاه بشم.....جای همگی سبز!

یک صلوات پدرم را مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 تیر 1394 02:52 ق.ظ

یا حافظا لا یغفل

چهارشنبه 17 تیر 1394 01:33 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

به عقیده من، یکی از آرام بخش ترین حس هایی که انسان در طول عمرش تجربه میکند، حس سروری عقل بر سایر نیروهای وجودش است. من الان این حس را دارم و بسیار از بودنش راضی ام. این روزها، خیلی دلم میخواست به مناسبت شهادت امیرالمومنین (ع) و شبهای قدر، مطلبی مرتبط بنویسم. چیزهای خوبی هم به ذهنم رسید ولی امروز که حس پادشاهی عقل در سرزمین وجودم، مفتخرم کرد، قلم ام را برای بیان این حس، به یاری گرفتم.

حس سروری عقل، به من احساس رضایت و اطمینان خاطر میدهد در کنار این فایده ی مهم که از فشارهای احساسات منفی، رهایم میکند.

این روزها، پدرم را دعا کنید لطفا. عباداتتان هم قبول درگاه پروردگار کریم و بی نیاز.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 تیر 1394 01:40 ب.ظ

چشیدن لحظه ها

شنبه 6 تیر 1394 08:58 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

بعضی لحظه های زندگی را آنقدر دلچسب اند که دوست داری بچشی. یعنی انگار دلت میخواهد چشمهایت را ببندی و فارغ از همه چیز عمیقا لحظه ات را بچشی. مثل لحظه های نزدیک افطار، امروز نوای تواشیح دم دمای افطار را با جانم مضمضه میکردم، مثل صدای قهقهه خواهرزاده ی 2 ساله ام، مثل حس آرام بخش خوابیدن کودکی در آغوشم، مثل بغل کردن آوا، برادرزاده ی 3 ساله ام، مثل یادآوری صدای پدرم.

پروردگارا! برای همه خوبی هایت سپاس، بی همتای مهربانم!

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 تیر 1394 09:12 ب.ظ

بی بهانه

جمعه 5 تیر 1394 12:08 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب هوای خنک شب تابستانی حیاط خانه مان، بسیار دلچسب است. جان میدهد برای اینکه تنهایی زیر آسمان سرمه ای شب تابستان لم بدهی، سکوت کنی و فکر کنی به آنچه گذشته است. دوست دارم بعضی لحظه های زندگی را که تمام نشدنی باشند. مثل دیروز عصر، که زیر سایه درخت توت کنار حوض حیاط، فارغانه نشسته بودم و از صدای گوش نواز فواره اش لذت می بردم. این روزها، چند ساعت فراغت برایم نعمتی است بی نظیر، اگر چه مشغله هایم را نیز دوست میدارم.

میدانید لذت این فراغتی که میگویم، کجا به اوج میرسد؟ آنجا که میان تنهایی و سکوت، خودت را می یابی.

توی این روزهای خوب که در رحمت به روی همه بازه، ما رو هم دعا کنید لطفا. بخصوص پدرم را.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 تیر 1394 12:32 ق.ظ

قلم ام

پنجشنبه 21 خرداد 1394 02:14 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب دلم قلمم را میخواهد. کاش این قلم میتوانست از ته ته دلم بگوید. کاش میتوانست همه آنچه را که حتی خودم نمیدانم چیست، بگوید. همه آنچه را که فقط خدا میداند. خدا خودش میفرماید که به رازهای سینه ما آدمها و حتی به آنچه که خود نمیدانیم، آگاه است. قلم هم یکی از چیزهایی است که خدا به آن قسم خورده، شاید بتواند.

واقعا دلم میخواهد قلم ام از آن بخشی که خودم هم نمیدانم چیست، برایم بگوید! بگو محبوب من! بگو! سراپاگوشم! شاید تو بتوانی گره را باز کنی. حتما میتوانی!

قلم ام! ....سکوت میکنم که بشنوم.

بابا! این روزها دلم میخواد میبودی، می نشستم مقابلت، از سر فراغت، آرام آرام برات همه چی رو تعریف میکردم. همه اتفاقات خوب این روزها رو...

میدونی چند وقته با هم حرف نزدیم؟ دلت برا من تنگ نشده؟ من و تو تو این دنیا، سه روز دوری هم برامون زیاد بود چه برسه به....

الحمدلله رب العالمین

هدیه به روح پدرم، صلوات!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 خرداد 1394 10:58 ب.ظ

عیدتون مبااارک!

چهارشنبه 13 خرداد 1394 11:31 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

شنیده اید که میگویند: " دوست داشتن از دوست داشته شدن، شیرین تر است؟" من هم شنیده ام اما مهمتر از شنیدن حس کرده ام. توان دوست داشتن بخصوص بدون توقع و نیاز به دوست داشته شدن، خیلی لذت بخش است. شعر سهراب را خیلی دوست دارم. آنجا که میگوید:

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

واقعا، هوای استغنا خنک است. عیدتون مبارک دوستان! حضور در هوای خنک همنشینی دلدار، عیدی تان بادا!

این گل سرخ قشنگ هم تقدیم به یار ما!

یک صلوات پدرم را مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 خرداد 1394 12:08 ب.ظ

دو راهی

دوشنبه 11 خرداد 1394 10:41 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

گاهی وقتها دوست دارم به مقصد نرسم. دوست دارم برم، برم...این حال مربوط به زمانهایی است که دلم میخواد تنها و تو یک راه بی انتها قدم بزنم و نرسم.

بابام رو از دعا فراموش نکنید لطفا! گاهی خودم در عجب این همه محبتم به پدرم میمانم. یادمه یک هفته قبل از رحلتش، خسته و گرمازده از بیرون به خانه برگشته بود. از مامانم یک نوشیدنی سرد خواست. مامانم دستش بند بود. من که اصلا طاقت دیدن منتظر بودنش را برای برآورده شدن خواسته اش نداشتم، سریع یک لیوان دوغ سرد درست کردم. هنوز حس محبت نگاهم و دستهایم را که به سمتش دراز شده بود یادم هست. سرش پایین بود و به فکر رفته بود. با محبت صدایش کردم : "بابا!" و لیوان دوغ را جلویش گرفتم. گفت: " دستت درد نکنه بابا!" .

هنوز هم یاد تو بهم دلگرمی میده و امیدم میده که دلتنگیهام سبک میشه.

ببخشید این پست، انسجام ادبی ندارد. چون حرفهای گوشه گوشه دل است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 خرداد 1394 11:43 ب.ظ

خدا نزدیک است

چهارشنبه 6 خرداد 1394 10:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

امشب از آن شبهایی است که قلم ام میخواهد دلم را یاری دهد. یکی از خوشایندترین احساسات دنیا برایم، نوشتن در عمق خلوت است...منظورم، خلوت دل و ذهن است. بارها برایم این حالت پیش آمده که حرف برای گفتن زیاد دارم ولی نمیدانم از کجا شروع کنم و چگونه بگویم.

امروز صبح زود، وقتی خانم خورشید تازه بالا آمده بود، آسمان و تازگی هوای صبح را از داخل مینی بوسی که من و همکارانم را به کارخانه می برد، تماشا می کردم. حال امروزم را دوست داشتم و خدا را کمی نزدیکتر احساس میکردم. کمی نزدیکتر...

دیروز، وقتی با جسم و دل خسته به منزل برادرم رفتم تا با برادرزاده ام ریاضی تمرین کنم، معصومیت و نشاط کودکانه ی آیلار و آوا، مرا بی اختیار به خنده و قربان صدقه واداشت. برادرزاده ی کوچکترم، دختری 3 ساله است به نام آوا. بسیار شیرین صحبت میکند، لهجه ی ترکی اش صحبتش را خواستنی تر کرده. به تازگی ها به من میگوید: "عمه! میای بریم با هم گدم بزنیم؟" گدم در زبان او یعنی همان قدم. این جمله رو که میگه، جیغ محبت منو درمیاره!

.......پدر خوبم را به صلواتی مهمان کنید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 خرداد 1394 10:45 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 12 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...