تبلیغات
دلهای بلورین

حافظیه 2

پنجشنبه 6 اسفند 1394 07:42 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫نگارگری‬‎

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 
این غزل را امشب در تفالی به حافظ، خواندم. خیلی به دلم نشست....

پروردگارا! پدرم و همه درگذشتگان را غریق نور و آرامش بفرما.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 اسفند 1394 06:52 ب.ظ

دویدن و رسیدن

جمعه 30 بهمن 1394 12:00 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫عرفانی‬‎




تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم                    نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم 

خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام   خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم 

خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم          آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم 

چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم                   ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم 

چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف              بازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم 

عالم این خاک و فنا گوهر کفر است و فنا            در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم 

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد            شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم 

رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود            خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم 

هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا             من همگی درد شوم تا که به درمان برسم 



منبع: غزلیات شمس/ مولوی

فاطمه کوثر: 

گاهی وقتها که دلم تازه سبک شده، دوست دارم بدوم. با سرعت هر چه تمام تر...انگار میکنم که دارم همه دوست نداشتنی هایم را با دویدن جا میگذارم و پای جانم را از ایشان جدا میکنم...
از دیشب دلم بعد از سنگینی چند روزه، تازه سبک شده. دلم میخواهد سنگینیهایش را جا بگذارم و برای همیشه با سرعت ازشان دور شوم. آنقدر دور که دیگر هرگز نبینم شان. 
وای که چه شیرین میشود وقتی این فرار از چنگال سنگینی ها با نزدیک شدن به مقصد نور و سبکبالی است. 
میشود. یقین دارم که میشود. هر معنویتی که طلبش در انسان ایجاد میشود، قبل از آن مقدر شده که به او داده شود....
وه! تصورش هم شورانگیز است. 
این عکس، حس طلب مرا به تصویر میکشید. برای همین انتخابش کردم. خیلی زیباست، انسانی که پروانه سر انگشتانش مینشیند و فرار نمیکند...

تقدیم به روح پدری خوبم، صلواتی بفرستید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 بهمن 1394 12:40 ب.ظ

چرا دختران؟

چهارشنبه 7 بهمن 1394 11:13 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


مقدمه

بدیهی است که انتخاب همسر، موضوع مهمی است برای همه کسانی که یا در سن ازدواج اند یا اگر در اواخر دوره جوانی اند، به هر دلیلی تا اکنون مجرد مانده اند. این امر، موضوعیتی در جنسیت ندارد. این موضوع هم برای دختران و هم برای پسران حائز اهمیت است. اما چرا « دختران و انتخاب همسر»؟

چون در جامعه ما این دختران هستند که، در انتخاب همسر، دستشان بسته است و با موانعی روبرو هستند؛ موانعی که بعضا به وسیله دیگران ایجاد می شود و از کنترل خودشان خارج است. این«دیگران» ممکن است والدین دختر باشند یا پسران در آستانه ازدواج یا خانواده پسران و یا راویانی که به جای اینکه «راویان خوب ازدواج» باشند، یا به دلیل مصلحتها و احتیاطها و یا تنبلی هایی در این راه قدم برنمی دارند و یا اگر هم قدمی بردارند، درایت های لازم را ندارند.

پسران جامعه ما نیز با موانعی در امر ازدواج روبرو هستند ، اما بیشتر این موانع به وسیله خودشان و یا خانواده هایشان قابل رفع است و کارشان، در امر ازدواج، اصلا به سختی کار دختران نیست. به این دلیل که شروع یک انتخاب یا خواستگاری، از سوی پسران است، بسیاری از موانع را از سر راه آنان کنار می زند و به آنها میدان عمل وسیع تری می دهد.

به واقع، چند نفر از ما به عمق ظلمی که در این ماجرا  به دختران جامعه ما روا داشته می شود، آگاهیم؟ اگر آگاهیم، چرا وضع فرهنگی جامعه در موضوع ازدواج این است؟ و اگر غافلیم که باز هم مسئولیم.

مگر جز این است که آدمی برای رسیدن به سعادت، که همانا بندگی خدای یکتاست، به این جهان می آید؟ حال، در این باره، از شما می پرسم: تأخیر در امر ازدواج دختری که می خواهد پاک و عفیف زندگی کند، چه تاثیر سوئی در به سعادت رسیدن او دارد؟ منظور من بخصوص دخترانی هستند که هیچ کوتاهی ای در امر ازدواج خویش نکرده اند، ولی، به تعبیر استادم، به دلیل « اوضاع ناروای اجتماعی»، هنوز مجرد مانده اند...در واقع آرامش روان و گاهی پاکی این دختران، قربانی شرایط بد اجتماعی و اشتباهات سایرین می شود.

چاره کار

موانع ازدواج دختران، متعدد است که برخی از آنها با موانعی که برای ازدواج پسران وجود دارد، مشترک است. در مورد موانعی از قبیل تجملات و سخت گیری های مالی، ادامه تحصیل یا تحصیلات بالاتر دختران و غیره تا به حال بحث شده و هنوز هم باید بشود، ولی قصد ما در این مقال، پرداختن به موانعی است که به وسیله عوامل دیگری غیر از خود دختران تراشیده می شود و باعث تحمیل نوعی ظلم به آنها می گردد. موانعی که گاه حتی از نظر مسئولین و  برخی کارشناسان این امر، مغفول مانده است:

الف. روش اشتباه در خواستگاری

 یک دلیل مهم که باعث می شود دختران خوب از ازدواج محروم بمانند و در نتیجه، پسران هم از داشتن آن دختران خوب، به عنوان همسر، دور بمانند، همین روش اشتباهی است که در خواستگاری ها، به خصوص در خواستگاری های سنتی، دیده می شود. برای برخی از دختران و پسران، حتی با داشتن فعالیت اجتماعی، موقعیت آشنایی با گزینه مناسبی فراهم نمی شود و تنها راه ازدواج، همین خواستگاری های سنتی است.

کم نیستند افرادی که صرفا با دریافت یک شماره تلفن و یا نهایتا چند مشخصه ظاهری از یک دختر و خانواده اش، بدون هیچ گونه شناختی از دختر مورد نظر و خانواده اش، حتی از نوع اجمالی آن، اقدام به خواستگاری می کنند. آن وقت انتظار دارید نتیجه چه شود؟

در بسیاری از این موارد، نتیجه این می شود که مادر آقا پسر، بعد از تنها یک جلسه خواستگاری نیم ساعته و گاه حتی تنها طی یک گفتگوی تلفنی 10 دقیقه ای، به این نتیجه می رسد که دخترخانم مورد نظر، گزینه مناسبی نیست! به سادگی خرید یک کالا و شاید هم ساده تر!

چگونه به این سرعت می توانند چنین قضاوت مهمی بکنند؟ می دانید چگونه؟ چون در بعضی موارد، و البته نه همه آنها، خانواده پسر شناخت کافی از نجابت و اخلاق دختر و اصالت خانوادگی اش ندارند. در نتیجه بر اساس معیارهایی ظاهری و گاه دنیا طلبانه قضاوت می کنند و چه بسا از این طریق دختری را که می توانست یک عمر زندگی شکوهمند و با آرامش را برای پسرشان به ارمغان بیاورد، از کف می دهند.

تعجب نکنید! این داستانها واقعی است! متاسفانه واقعی است! دردمندانه واقعی است! این داستانها در جامعه ای واقعی است که امت پیغمبر (ص) اند و به خوبی می دانند که سنت پیغمبر (ص) چه بوده.

به این ترتیب، چه خوب است که افراد، قبل از اقدام به خواستگاری به روش سنتی، تلاش مختصری در جهت شناخت دختر و خانواده هدف، به دست آوردند.

ب. معیارهای دنیاطلبانه و یا نابخردانه

اینکه هر فردی، چه دختر و چه پسر، متناسب با شرایط فردی، خانوادگی و اجتماعی اش حق داشتن معیارهای خاص خود را در انتخاب همسر دارد، امری بدیهی و غیر قابل انکار است. اما نقطه درد اینجاست که برخی از پسران و یا خانواده هایشان، انتخاب همسر را نوعی وسیله رو کم کنی یا فخرفروشی می دانند و یا اینکه چون شروع کننده ی یک خواستگاری هستند، برای خود حق بیشتری قائل اند.

مثلا دیده شده یا شنیده شده که افرادی به خواستگاری یک دختر می روند و هیچ مانع یا ناهماهنگی خاصی در همتایی دختر و پسر نمی بینند، با این حال می گویند: «به خواستگاری چند دختر دیگر هم برویم، شاید مورد مناسبتری هم وجود داشته باشد»! مناسبتر یعنی چه؟ در برخی موارد یعنی زیباتر، از خانواده ای اسم و رسم دارتر و غیره. آیا این عملکرد، تفاوتی با رفتار ما، وقتی که به دنبال خرید کالایی هستیم، دارد؟ الله اکبر! واقعا برای من سوال است که چنین افرادی به معاد اعتقاد دارند؟!

اصلا درک می کنند که روحیه و روان یک دختر چه آسیبهای بعضا جبران ناپذیری با رفتار غلط آنها می بیند؟ متوجه هستند که چگونه موقعیت خوشبختی پسر خودشان را لگدمال می کنند؟ بسیار دیده شده دختران خوبی که با همین نوع نگرش، کنار زده شده اند.

متاسفانه بعضی از این رفتارهای غلط آنقدر در جامعه جاافتاده و حق تلقی می شود که برخی از اینگونه خواستگاران، بعد از انصراف نظرشان، حتی زحمت عذرخواهی از خانواده دختر را به خود نمی دهند تا حداقل دختر و خانواده اش را مدتی بلاتکلیف و سرگردان رها نکنند.

ای کاش معیارهای درست و واقعی در انتخاب همسر رابشناسیم و معیارهای دنیاطلبانه را کنار بگذاریم. مثلا در بحث زیبایی، تنها نکته مهم، پسند دختر و پسر است و نه هیچ چیز دیگر. یا در مورد خانواده، تنها پاکی خانواده است که معنی اصالت می دهد، نه پر سر و صدا بودن اسم آن خانواده.

ج. کمبود راویان خوب

این بحث، به تفصیل، از سوی استاد گرامی، جناب حاج آقای مظاهری، طی چند پست در وبلاگشان (mazaheriesfahani.ir) آورده شده است. تنها می خواستم عرض کنم برای دختران و پسرانی که، با وجود فعالیت اجتماعی شان، موقعیت آشنایی مناسب با گزینه ای به عنوان همسر فراهم نمی شود، وجود راویان مخلص و با همت و بادرایت، بسیار ضروری است. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 بهمن 1394 11:18 ب.ظ

اخلاص

چهارشنبه 30 دی 1394 09:48 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

تا به حال از اهل علم و دل بارها شنیده ام که از میان صفات اخلاقی، مشکل ترین، اخلاص است. واقعا هم همینطور است. خالص کردن عمل، عشق نیاز دارد. 
نقل است که علامه محمدباقر مجلسی (ره) بعد از رحلت پدرشان، اصرار داشتند که ایشان را در خواب ببینند تا از ماجراهای عالم بعد از مرگ، مطلع شوند. خلاصه با دعا و توسل، این امر محقق میشود. وقتی علامه در خواب از پدرشان که مرحوم علامه محمدتقی مجلسی (ره) بودند از آن عالم می پرسند، ایشان در پاسخ میگویند: در بدو ورود از من پرسیدند: با خود چه آوردی؟ پاسخ دادم: کتابهایم...گفتند: اجر و مزد اینها را که در دنیا گرفته ای، این همه تعظیم و تکریم در دنیا شدی. عمل خالص چه آوردی؟ یکباره به خاطرم کتابی آمد که من آن را بدون نام منتشر کرده بودم  پس آن را معرفی کردم. گفتند: آیا واقعا اگر کسی جز خودت این کتاب را نوشته بود، برایت علی السویه بود؟ با خود فکر کردم و دیدم که : نه! واقعا علی السویه نبود و من نمیتوانم لذتی را که نفسم از نوشتن این کتاب میبرد، انکار کنم. 
ناگهان اتفاقی دیگر را بخاطر آوردم...
روزی من با پاکتی پر از سیب سرخ در حال بازگشت به خانه بودم. در راه زن کولی نیازمندی را دیدم که فرزندش را به پشت اش بسته بود. زن پشت اش به من بود ولی فرزندش سیبها را میدید. بدون اینکه مادر بچه بفهمد، یک سیب به بچه دادم و سریع رد شدم. آنجا نه کسی بود که ببیند، نه مادر بچه متوجه شد تا از من تشکر بکند و نه خود بچه سن وسال زیادی داشت که این بخشش را درک کند...
همین عمل از علامه پذیرفته شده و جواز ورود او به محضر خدای مهربان شده است.

برگرفته از رمان "کمی دیرتر" نوشته سید مهدی شجاعی

جالب است. تنها یک عمل خالص راهگشا میشود ولی هر عملی را خالص نمی نامند...

تقدیم به روح پدر خوبم و همه برزخیان، صلواتی بفرستید لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 بهمن 1394 10:29 ق.ظ

حافظیه

چهارشنبه 23 دی 1394 12:29 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫انگور سبز‬‎

 

گرچه وصالش نه به کوشش دهند   هر قدر ای دل که توانی بکوش

 

تقدیم به روح پدرم صلواتی بفرستید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 دی 1394 12:33 ق.ظ

طعم شیرین قناعت

شنبه 28 آذر 1394 12:24 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫قناعت‬‎

چقدر خوب است که آدم قانع باشد به همان چیزی که خدا برایش خواسته. بپذیرد که او هم باید سهمی از رنج و نداشتن را در این دنیا تحمل کند. نه اینکه عاجزانه تحمل کند که چنین تحملی نه تنها رشدش نمیدهد بلکه باعث افت و جاماندگی اش در مسیر کمال میشود. چقدر خوب است که انسان عاقلانه و رضامندانه باور کند که " لقد خلقنا الانسان فی کبد: به درستی که ما انسان را در رنج آفریدیم" و این رنج را لازمه کمال بداند.

استادی میگفت: " انسان همین که رنج را بپذیرد، راحت میشود...". راست میگفت. کاش بدانم که همه چیز عالم سهم همه کس نیست و به سهم خودم قانع باشم. تو اگر سلامتی داری و آنچه میخواهی نداری، آن یکی آنچه تو میخواهی دارد ولی سلامتی ندارد و سومی شاید هر دو را ندارد و چیز دیگری دارد.

این روال، داستان این عالم است. این چینش داشتن ها و نداشتن ها، چینش پازلی را میماند که اگر تنها یک قطعه را به درستی در جای خودش نگذاری، به تصویر مورد نظر نمیرسی. پس باید و باید من چیزهایی داشته و چیزهایی نداشته باشم. اگر این را بپذیرم، آرام میشوم و نقش ام را در همین صحنه بازی میکنم. دیگر اصرار به بدست آوردن آنچه مال من نیست و سهم من نیست، نمیکنم.

یادم می آید اولین بار این برداشت زیبا و جامع را از قناعت، در وبلاگ استاد علی اکبر مظاهری خواندم. خداوند توفیقاتشان را افزون نماید.

تقدیم به روح آزاد شده ی پدرم، صلواتی بفرستید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 آذر 1394 12:46 ب.ظ

تقدیم به آستان مقدس آرام جانها

پنجشنبه 12 آذر 1394 01:05 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫کربلا‬‎

 

       کجایید ای شهیدان خدایی             بلاجویان دشت کربلایی

       کجایید ای سبک روحان عاشق       پرنده تر ز مرغان هوایی

       کجایید ای شهان آسمانی             بدانسته فلک را درگشایی

       کجایید ای ز جا و جان رهیده          کسی مر عقل را گوید کجایی

       کجایید ای در زندان شکسته          بداده وام داران را رهایی

       کجایید ای در مخزن گشاده            کجایید ای نوای بی نوایی

       در آن بحرید کاین عالم کف اوست    زمانی بیش دارید آشنایی

       کف دریاست صورت های عالم        ز کف بگذر اگر اهل صفایی 

 

به راستی چه رازی در این آستان نهفته است که تا این اندازه شفابخش و مشکل گشاست!


پیشکش به روح مطهر سیدالشهداء (ع)....

برای بهره مندی همه برزخیان از جمله پدرم، دعا بفرمایید.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 آذر 1394 05:42 ب.ظ

سایه بان خستگی

پنجشنبه 7 آبان 1394 10:59 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

دلم این روزها سفری میخواهد چند روزه، به جایی دور و تنها....تا شاید خود را بیابم.

السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)

هدیه به روح عمیق ترین محبت وجودم، صلوات!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آبان 1394 11:12 ب.ظ

خنکای دلم

جمعه 17 مهر 1394 08:57 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

باغ چشمه بلقیس

 

دلم خنکای باغ سرسبزی را میخواهد که با قلب خنک در سایه درختانش بیاسایم. یکی دو روز پیش، حین راه رفتن در خیابان، تپش قلبم بالا رفته بود. برای مدت کوتاهی، فشار زیادی را در قلب و مغزم احساس میکردم. البته موقت بود و شکرخدا رفع شد. در همان چند دقیقه، شهادتین را زیر لبم زمزمه کردم. بعد از آن، با خودم خندیدم و گفتم: یعنی به همین راحتی است؟ در عین حال، خوشحال بودم. یه جورایی احساس میکردم که به همین راحتی است...احساس خوبی بود.

با کریمان، کارها دشوار نیست....

اللهم رزقنی الراحه عندالموت و العفو عند الحساب

هدیه به روح باباگلی نازم، صلواتی بفرستید لطفا. چقدر این عکسه قشنگه ها! باغ چشمه بلقیس است در کهگیلویه. مال همین دنیاست...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1394 12:52 ق.ظ

سرمایه ای گرانبهاتر از عمر ندارم

شنبه 4 مهر 1394 09:11 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

خیلی چیزها در ذهن و دل دارم ولی نمیدانم چه بنویسم...بعضی وقتها زبانم بند می آید....قلم ام هم. گاهی فقط تماشاچی میشوم. تماشاچی خوبی های برادرم که با جثه کوچک و سن کم اش، با دلسوزی خالصانه بعد از پدرم، هوادار مردانه زندگی مادر و خواهرش شده است. بعضی وقتها از عمق جان احساس میکنم که چه نیکو مخلوقی است برای خدا. خیلی از خوبیهایش غیرمدعیانه و به قول مادرم: در حال و هوای خودش و بدون توجه به نگاه اطرافیان صورت میگیرد.

گاهی تماشاچی دل رحیم مادرم میشوم که از صمیم قلب دلش برای کارگر جوانی که خسته شده بود، میسوخت... تماشاچی مادرم میشوم، وقتی که از تکانهای دلش، اشک ریزان، سرش را به سجده میگزارد و به خدا پناه میبرد.

گاهی تماشاچی خاله ام میشوم که نهایت شادی و غم اش در شادی و غم ماست. از ته دل، با خنده های ما میخندد و اگر به گریه بیفتیم، سریع به سراغمان می آید.

گاهی تماشاچی خواهرزاده 2 ساله ام میشوم که بی خیال دنیا، شاداب و کنجکاو، خود را مشغول میکند و معصومانه با زبان شیرین تازه باز شده اش، غمهای دنیا را از دلت میبرد.

گاهی تماشاچی خاطرات پدرم میشوم. چند روز پیش، ضمن نظافتهای بعد از تعمیرات منزلمان، به دستخط خودم برخوردم که یادداشتی بود برای پدرم. مربوط به آنموقع هایی که هنوز توی این دنیا بود و من حاضر بودم همه کاری بکنم ولی او را ناراحت نبینم.

و گاه تماشاچی دل خودم میشوم....

پروردگارا! به ما رستگاری عطا فرما!

هدیه به روح پدر خوبم، صلواتی بفرستید لطفا.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 مهر 1394 09:47 ب.ظ

دانه های دلم

چهارشنبه 25 شهریور 1394 12:31 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

یادم می آید عنوان "دلهای بلورین" را اولین بار از تلفیق یکباره دو شعر در ذهنم، ابداع کردم. شعر سهراب: "... دانه های دلشان پیدا بود" و شعر حافظ:"هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم، آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند "...هر دو شعر را قبل از آن، به مناسبتی شنیده بودم. شعر حافظ را در تفالی، در بازگشت از سفر کربلا، خوانده بودم و شعر سهراب را از دوستی در وصف پاکدلی دوستی دیگر....

پروردگارا! من دل بلورین را دوست دارم. از استادی شنیدم که میگفت: راجع به هیچکس حتی خودتان قضاوت نکنید. جایگاه آدمها را فقط خدا میداند. حال ، تو بگو خدا! من قضاوت نمیکنم.حال دانه های دل من چگونه است؟ 
بلورین میخواهمش...
کاش مرا هم اندر ظلمت شب، یک شبه و یکباره آب حیات میدادند...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 شهریور 1394 10:54 ق.ظ

دمی با قلم ام

سه شنبه 17 شهریور 1394 10:15 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
 
انس با قلم آنجایی ثابت میشود که زندگی انسان از یک خانه ی گل و گشاد 500 متری برسد به تنها یک آشپزخانه ی 30 متری، ولی قلم اش همچنان براه باشد. حدود یک ماه است که در منزل ما، عملیات بازسازی ساختمانی جاری است. این روزها، کار به مرحله آخر یعنی نقاشی ساختمان رسیده و به همین دلیل زندگی ما از کل خانه، محصور به آشپزخانه شده است. اینطوری زندگی کردن، اگرچه سخت است ولی لطف و صمیمیت خاص خود را دارد. خانه مان قشنگ شده. از همه قشنگ تر، حوضی است که به پیشنهاد مادرم در وسط باغچه حیاط تعبیه شده است. تغییر قشنگ دیگری که دوستش دارم، رنگ دیوارهای اتاق خواب من و خواهرم هست که به پیشنهاد هردویمان، به رنگ سبز چمنی درآمده. ...
چقدر جای پدرم خالی است! 
پروردگارا! دیده زیبابین به ما عطا فرما! 
هدیه به روح پدر خوبم و همه از ما بهتران، صلوات!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 شهریور 1394 09:14 ب.ظ

پیغامی شیرین از برزخ

جمعه 13 شهریور 1394 02:27 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

دیروز بعد از نماز ظهر و عصر، سر سجاده، برای پدرم هدیه فرستادم. بعد از ظهر همان دیروز،  پدرم را در خواب دیدم. روی ایوان خانه مان، زیر برف نرمی که از آسمان می بارید، دراز کشیده بود...

اللهم صل علی محمد و آل محمد  و عجل فرجهم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 14 شهریور 1394 09:53 ب.ظ

تقدیم به پیشگاه ...

چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:50 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

 

 

این روزهای دهه کرامت و ولادت حضرت رضا (ع)، داشتم از خیابان رد میشدم که چشمم به یک بیت شعر قشنگ افتاد:

اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را میشناسند

خیلی به دلم نشست...

تقدیم به پیشگاه پناه و تکیه گاه همیشگی ام: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

عیدتان مبارک




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 شهریور 1394 10:12 ب.ظ

بی بهانه

چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:04 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

گاهی وقتها بیش از هر چیز تنهایی ام را دوست دارم. تنهایی ای که در آن میتوانم عمیقا در خود فرو روم و آرام آرام از لایه های درونی ام بالا بیایم. اینقدر بعضی اوقات این حس برایم دلچسب است که دلم نمیخواهد تمام شود. دلچسبی اش در تنهایی نیست. در ساخته شدن تدریجی است. دوست دارم حس سبکبالی و عاشقی را.

یادم میاد کودکی هایم را با پدرم. بچه که بودیم، روزهای جمعه با خواهرها و برادرهایم به صف می ایستادیم. پدرم در حالی که روی زمین دراز کشیده بود، یکی یکی ما را روی پاهاش بلند میکرد. یعنی دستهایمان را تو دستاش میگرفت و کف پایش را روی سینه مان میذاشت و ما را مثل الاکلنگ بلند میکرد. خیلی کیف داشت. وقتی میبردمون اون بالا، یک شعری میخوند که حالت گفتگو داشت. هنوز شعر را به خاطر دارم. یکی بابام میگفت، یکی ما جواب میدادیم. بعد میذاشتمون زمین و میرفتیم ته صف و نفر بعدی رو برمیداشت. اونقدر این کار رو دوست داشتیم که چند سانس انجام میشد.

بابا! حالا که رفتی اون دنیا و همه حقایق برات بی پرده شده، بهت گفتند که من چقدر بهت افتخار میکردم و میکنم؟ بهت گفتند که هنوز هم با تمام احساسم میگم: "پدرم..."، " من دختر حاج آقای کوثر هستم..". بهت گفتند که...

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 مرداد 1394 03:25 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 12 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...