تبلیغات
دلهای بلورین

تسلیت و دعا

شنبه 11 دی 1395 10:14 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫تسلیت‬‎



خواهر گرامی استاد خوبم، حاج آقای مظاهری، به رحمت الاهی رفتند و به قول استاد، حیات جدیدی را آغاز نمودند. بسیار متاثر شدم. به محضر استاد، تسلیت عرض نموده و از خداوند مهربان برای ایشان، طلب آسایش و آرامش در حیات جدیدشان داریم. 

تقدیم به روح ایشان، صلوات و فاتحه ای هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 دی 1395 10:20 ب.ظ

رنج

سه شنبه 30 آذر 1395 12:22 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫آسمان‬‎


درست است که انسان در انتخاب برخی رنج ها نقشی ندارد، اما آنچه را که هرگز نمی شود از انسان گرفت، شیوه برخورد او با رنج است. در این قسمت است که انسان ها از هم متفاوت می شوند و رنج هاشان نتایج متفاوتی برایشان دارد. رنجی که ممکن است کار یک انسان را به خودکشی برساند، همان رنج، انسان دیگری را تا بالاترین درجات انسانی، رشد میدهد. وجه تمایز، فقط در شیوه برخورد آدمیان با رنج است، نه در اصل رنج. 
اما چگونه؟ چگونه یک مساله برای دو فرد نتایج متفاوتی دارد؟

پاسخ در یافتن معنای رنج است. به عنوان یک مثال خیلی ساده، ورزشکاری را در نظر بگیرید که تمرینات خیلی سنگین و سخت ورزشی را بر خود هموار می کند برای اینکه قهرمان شود یا بیماری که خود را تحت عملیات درمانی دردناک و دشواری قرار می دهد تا بهبود یابد. هر دوی اینها، برای رنجی که می کشند، هدف و معنایی دارند، و از این روست که آن را نه تنها می پذیرند بلکه از تحمل آن رضایت دارند ؛ و این همان چیزی است که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب « انسان در جستجوی معنی» از قول نیچه می گوید: « انسان اگر چرایی زندگی اش را بداند، با هر چگونگی خواهد ساخت.{1}» 

گام اول در برخورد با رنج، همین درک فایده و معنای رنج و پذیرش با رضایت آن است. این که محقق شود، در آرامش حاصل از این پذیرش، به جای کلافگی و ناامیدی حاصل از معترض بودن و نق زدن، انسان قادر است بهترین رفتارها را در واکنش به رنج اش انتخاب کند و همین انتخاب ها در کنار سعه صدری که در پذیرش رنج پیدا کرده، او را رشد می دهد و قدرت می بخشد. رشدی که خودش نیز آن را احساس می کند. به عنوان مثال، چون انسان سالم می خواهد و می باید روال طبیعی زندگی اش را در هر شرایطی طی کند، در شرایط رنج و غم، حتی ممکن است ناخودآگاهانه، یاد بگیرد که چگونه حزن اش را در دل و شادی اش را در چهره حفظ کند. و این،  در وادی انسانیت، موفقیتی فوق العاده است؛ یا قادر شود تمام بخشهای زندگی اش را مدیریت کرده و پرتلاش و باانگیزه فعالیت کند، در حالی که غم اش را در جان حمل می کند. 

رنج هر کس متفاوت و انتخابهای ممکن او در برخورد با رنج نیز متنوع است. نمی توان یک روال عمومی و نتایج یکسانی را از پذیرش رنج و انتخابهای افراد، ارائه داد. قصد من از این مثال ها، روشن کردن حس و درک عمیقی است که از فواید رنج دارم و می خواهم آن را به مخاطبم منتقل کنم؛ اما به عقیده من، یک چیز در این میان مشترک است و آن تاثیر نگاه ما به زندگی بر دریافت مان از رنج و پذیرش آن است. من این نگاه را به چند بخش تقسیم می کنم که در پست های متوالی بعدی، راجع به آن، سخن خواهم گفت. ان شاء الله. 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

هدیه برای خودم

یکشنبه 28 آذر 1395 09:36 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
Image result for ‫کتابخوانی‬‎



امشب بعد از برگزاری جلسه تدریس ام، آرام آرام تا کتابفروشی مورد علاقه ام پیاده رفتم تا به خودم کتاب هدیه دهم. کتاب خوب، یکی از چیزهایی است که موقع خواندنش و گاهی چند ساعت یا چند روز بعد از خواندنش، احساس خوبی در من ایجاد می کند. « خسی در میقات، نوشته جلال آل احمد» را خریدم که پیشنهاد استادم بود و یک کتاب جدید که در راستای مقاله تازه ای است که در دست نوشتن دارم. مقاله ای که بسیار دوستش می دارم و موضوع اش را بسیار مناسب حال مردم می دانم. 
ان شاء الله به زودی مقاله جدید را نشر می دهم.  

تقدیم به روح پدر خوبم صلواتی بفرستید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خواب بهار

چهارشنبه 24 آذر 1395 01:29 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫بهار‬‎


امروز خواهرزاده شیرین زبانم، حسنا، مشغول گوش دادن سرودهای مهدکودک اش بود. من هم با او می شنیدم و گهگاه به خاطر شادی دل او، دست می زدم . ضمن یکی از سرودها، جمله ای با این مضمون شنیدم که: پاییز تو گوش گلها لالایی میخونه و اونها رو خواب میکنه. گلها میخوابند و خواب بهار را میبینند. 

حال گلها را میفهمم. من هم دلم بهار میخواهد. من هم خواب بهار را میبینم. همین. 


تقدیم به روح پدرم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 آذر 1395 01:39 ب.ظ

من مسلمانم؟

دوشنبه 8 آذر 1395 11:21 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫علامت سوال‬‎


ذیل این تیتر چه می توان نوشت؟ 


داستان اول: امروز برای اساتید موسسه زبانی که در آن تدریس میکنم، کلاسی برگزار شده بود که هدف آن آموزش معلمان برای ارتقای شیوه های تدریس شان بود. کاری به محتویات کلاس ندارم؛ آنچه میخواستم بگویم، در مورد یکی از مدرسان حاضر در کلاس بود. 
ایشان خانمی بودند که زبان عربی را تدریس می کردند. در انتهای کلاس، متوجه حضور دختر نوجوانی در کنار او شدم که معلول حرکتی و ذهنی بود. این خانم، بدون هیچ نگرانی و با آرامش او را به بقیه معرفی کرد . گفت: « بچه ها! ریحانه سلام میکنه».  چند ثانیه بعد متوجه شدم که آن نوجوان، دخترش است.
همانجا در دلم گذشت: بعضی ها چه توان روحی بالایی دارند! در دل، تحسین اش کردم اگرچه در ظاهر، نخواستم رفتار ویژه ای از خود بروز دهم. 

پایان: من مسلمانم؟ 


تقدیم به روح پدر خوبم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 آذر 1395 09:48 ب.ظ

معرفی کتاب دختران و انتخاب همسر

شنبه 15 آبان 1395 09:43 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر






قریب به دو سال است که در رابطه با موضوع و محتوای کتاب دختران و انتخاب همسر، مقالات متعددی در نشریاتی چون مجله پیام زن و نشریه افق حوزه ، نیز وبلاگ و کانال استاد علی اکبر مظاهری(نویسنده کتاب) و همچنین در وبلاگ دلهای بلورین، منتشر شده است. اکنون، به لطف الاهی، این کتاب خوب به چاپ رسیده و برای علاقمندان به مطالعه آن، در دسترس است. 

در ادامه این پست، توضیحات جناب آقای محمد دهقانی زاده، از همکاران علمی استاد مظاهری در نوشتن این کتاب، آمده است. ایشان کتاب را به نحو شایسته ای معرفی نموده اند و به همین خاطر، من از ارائه توضیح بیشتر اجتناب میکنم. تنها به یک نکته میخواستم اشاره کنم و آن اینکه:

  این کتاب را به معنای حقیقی، مصداقی از بدعت گذاری خداپسندانه در عرصه ازدواج میدانم. زیرا تقریبا تمام مطالب آن، پرده برداشتن از دردهای واقعی اما گفته نشده ی اجتماع در زمینه مراحل خواستگاری و موقعیت ازدواج دختران باحیایی است که  مورد ظلم فرهنگ غلط شکل گرفته در یک جامعه اسلامی شده اند و ازدواج آنان به تاخیر افتاده است! 


استاد مظاهری در این کتاب، دلسوزانه این درد را بررسی کرده و راهکارهای مناسبی ارائه میدهند که خواندنی است. 

به عقیده من بسیار پسندیده است که افراد صاحب نظر و تجربه در این زمینه، اعم از دختران و پسران مجرد، والدین و کارشناسان ازدواج، این کتاب را مطالعه کرده و برای پرورش آن در چاپ بعدی، نظرات خود را، خدمت نویسنده محترم، ارائه دهند. 



و حال به معرفی کتاب از زبان جناب آقای محمد دهقانی زاده می پردازیم: 


خواستگاری و ازدواج، در فرهنگ ایرانی اسلامی ما، پوشیده از آداب و رسوم مختلف است. یکی از این رسم‌ها، رسم پسندیدۀ خواستگاری پسر از دختر است. در فرهنگ ما اهمیت دارد که پسر، به خواستگاری دختر برود؛ ناز او را بکشد و به عنوان یک عاشق، در مقابل دختر زانو بزند و از او بخواهد که بر عرصۀ دلش قدم نهد و با او یک زندگی عاشقانه را بیاغازد.

 اما همیشه اوضاع بدین صورت نیست. گاهی پسر، به دلایل مختلف، حیا می‌کند و پیشقدم نمی‌شود؛ اما دختر، در تب و تاب وصل می‌سوزد. او می‌خواهد ولی می‌سوزد و دم نمی‌زند و پسر به دنبال درس و کار و درآمد و زندگی خویش. در این اوضاع دل‌آشوب دخترانه، و بی‌خبری خیال پسرانه، دختر چه می‌تواند انجام دهد؟ آیا دست روی دست بگذارد و انتظار بکشد تا آن پسرک بی‌خیال که آتش به دلش زده به سراغش بیاید؟ یا اینکه خود کمر همت ببندد و کاری کند کارستان؟

در پاسخ این سؤال بود که کتاب «دختران و انتخاب همسر» میلاد یافت تا این دختران را راه نمایاند. «دختران و انتخاب همسر» به همت استاد علی اکبر مظاهری، مشاور حوزه و دانشگاه، و تعدادی از همراهانشان، این راه را آغاز کرد تا با بالابردن آگاهی دختران و والدین آن‌ها در این زمینه، قدری از آلام جوانان این کشور را تسکین دهد.


این کتاب در چهار فصل سامان یافته است:

1. پیشگامی دختران در ازدواج


اساس این کتاب بر یک داستان قرآنی شکل گرفته است؛ داستان موسی و خواستگاری صفورا، دختر شعیب نبی، از او. با بررسی زوایای مختلف این ماجرا، به دختران نشان داده می‌شود که چگونه با داشتن حیا و عفت و سلامت روان، می‌توان خواستگاری کرد؛ خواستگاری ای که کرامت او را آسیب نزند.


2. راویان ازدواج


دختران، در این مسیر، تنها نیستند. مؤمنان پاک سیرت و متعهدی هستند که نه برای جلب توجه خلق، بلکه برای رسیدن به رضای خداوند، حاضرند در میان جوانان پاک‌دل، پیوند ازدواج برقرار کنند تا در سرای دیگر از مواهب این کار خیرخواهانه‌شان بهره گیرند. این فصل، تلنگری است بر احیای سنت کمرنگ شدۀ میانجی‌گری و شفاعت برای ازدواج جوانان.


3. دوستان ظالم


اینکه باید برای ازدواج، هم از طرف پسران و هم از طرف دختران، همتی دیده شود، یک سوی ماجراست. همواره در مسیر حق، افرادی هستند که کاری جز سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی ندارند و باید برای برخورد با این افراد نیز آمادگی لازم را داشت. البته این افراد لزوماً غریبه‌های کینه‌توز نیستند، بلکه گاهی اطرافیان و خیرخواهان پیرامون پسران و دختران هستند که از روی نادانی می شوند "دوست ظالم"!


4. دردسرهای خودساخته


یکی از مشکلات و تاریکی‌های مسیر روشن ازدواج، از خود جوانان است؛ چه پسر و چه دختر. در حالی که همۀ کاسه کوزه‌ها را بر سر صاحبخانه می‌شکنند و این کاهلی به اسم او نوشته می‌شود. باید به یاد داشت که بسیاری از بیماری‌ها از افراط و تفریط خود بیمار است و علاج آن، دارو نمی‌خواهد؛ چراکه کلید معما در دست خود بیمار است و این بیماری، دردسری است خودساخته.


نشر عطش، میزبانی انتشار «دختران و انتخاب همسر» را پذیرفته و با همتی ستودنی، آن را آراسته و روانه بازار خسته‌روان کتاب نموده است.
 صاحب اثر مدعی است که «دختران و انتخاب همسر» همۀ داستان نیست؛ از این رو پروندۀ آن را نبسته و مشارکت همگان را در ادامۀ راهی که این کتاب "بسم اللهِ" آن را گفته، خواستار شده است.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 آذر 1395 09:38 ب.ظ

ای اهل حرم! میر و علمدار نیامد...

سه شنبه 20 مهر 1395 07:04 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫علمدار کربلا‬‎



حسین همچنان در کنار پیکر عباس نشسته است که عباس از پیکر خود برمی‌خیزد. افواج بی‌شمار ملائک، با هودج‌هایی از نور و چهره‌هایی سرشار از شور و سرور، او را چون نگین در حلقه حضور می‌گیرند.

عباس اگرچه همه‌شان را به روشنی و وضوح می‌بیند اما چشم از چراغ حسین بر نمی‌دارد. انگار ناخودآگاه و بی‌اراده در باشکوه‌ترین و نورافشان‌ترین هودج نشانده می‌شود و صدایی نرم و لطیف در گوشش طنین می‌افکند: برویم.

عباس که همچنان سراپای نگاهش مجذوب حضرت حسین است با اراده و خودآگاه می‌پرسد؛ کجا!؟

و ملائک گویی که یک تن‌اند تکثیر شده در هزاران هزار، با دست نشان می‌دهند و به زبان – یکصدا - می‌گویند: بهشت!

عباس به خود یا به آنان می‌گوید: این خلاف ادب، خلاف مروت، خلاف اخوت، خلاف ارادت، خلاف مواسات و خلاف عاشقی است که من پیش از حسین قدم به بهشت بگذارم. و بعد با لحنی که از حضور آشکار و استوار پاسخ در دل سوال حکایت می‌کند، می‌پرسد:

- اگر حسین پشت سر است، اصلا بهشت پیش رو کجاست؟ به چه معناست!؟

عباس که اکنون میان او و زمین هزاران گام فاصله افتاده است محکم و قاطع می‌گوید:

- اگر به اختیار من است، قدم از قدم بر نمی‌دارم. من بی حسین کیستم!؟ من بی حسین نیستم. من از حسین آمده‌ام و به حسین باز می‌گردم.

و پیش از اتمام آخرین جمله‌اش؛ «مبدأ و مقصد من...» خود را در جایگاه پیشین و در کنار حسین می‌بیند و ادامه می‌دهد:

«... شمایید! حسین جان! مولای من!»

نگران حسین مباش عباس من! روشنی دیده و دلم! بیا پسرم! بیا عباس من! نگران حسین مباش! تا ساعتی دیگر او نیز به ما می‌پیوندد.

مرا دریابید مولایم! یاری ام کنید برادرم! جرأت نگاه به حقیقت پیش رو را ندارم. ظرف طاقتم، ظرف وجودم و ظرف هستی‌ام، کوچکتر از آن است که بتواند حقیقت بی‌همانند فاطمی را در خود جای دهد.

من کی‌ام!؟ کوه هم اگر باشد متلاشی می‌شود در تلاقی با این تجلی. «جعله دکاً».

اگر همه عمر شما را معشوق خود می‌شناختم، مراد خود می‌خواستم، امام خود می‌دانستم، مریدانه و سالکانه به شما می‌نگریستم، در این لحظه محتاج وجه دیگری از وجوهتان هستم. طالب مقام اخوتتان هستم.

اکنون فقط برادری است که می‌تواند به من قوت و اعتماد ببخشد و مرا از این اعجاب و التهاب طاقت‌سوز برهاند.

باید سلام کرد.

ولی چگونه باید سلام کرد به کسی که مضمون سلام، مرهون سلم اوست!؟

ولی در بضاعت مزجات ما که چیزی بیش از سلام و برتر از سلام نیست!؟

مگر که این کم خود را با زیاد خداوند که مبدا و معاد سلام است بیامیزیم و همه را یکجا به دامان سلامت نشان شما بریزیم.

- پس سلام خداوند رحمان بر شما ای بانوی زمین و زمان و هفت آسمان! ای مضمون تسبیح فرشتگان! ای راز آفرینش!

سلام عباس من! سلام خدا بر تو! سلام فرشتگان مقرب و رسولان مرسل و بندگان صالح خدا بر تو! سلام تمامی شهیدان و صداقت‌مداران و پاک‌نهادان و پاک‌زداگان بر تو!

می‌دانستم. یقین داشتم که دل از حسین نمی‌کنی و دعوت بهشت و فرشتگان را اجابت نمی‌کنی. و نیز هم یقین داشتم که دست رد به دعوت من نمی‌زنی.

بیا عباس من! نگران حسین مباش! تا ساعتی دیگر او نیز به ما می‌پیوندد. اما او هنوز کارش در زمین به سرانجام نرسیده است. او تا تمام پرندگان دست پرورده‌اش را پرواز ندهد و از رسیدنشان به مقصد مطمئن نشود، پا از زمین بر نمی‌دارد. پس بیا که او هر چه زودتر خیالش از وصال تو آسوده گردد و از پای پیکرت برخیزد. خودت که بدرقه تک‌تک شهیدانش را شاهد بودی.

عباس من! اکنون که چشمانت بازتر شده، می‌بینی که من فقط لحظه فروافتادنت از اسب نبود که سراغت آمدم و سرت را به دامن گرفتم.

آن زمان که مشک بر دوش به سوی خیام می‌تاختی و راه مشک را از میان هزاران شمشیر آخته می‌گشودی و با نجنگیدنت، دلیرانه‌ترین صحنه عالم را بر صفحه زمین ترسیم می‌کردی، من به تماشای تو ایستاده بودم و برای این‌همه رشادت، لاحول و لا قوة الا بالله می‌گفتم.

آن زمان که با اسب در کنار شریعه ایستاده بودی و تصویر حسین را بر آب به کف گرفته خویش، تماشا می‌کردی، من، تو و حسین را در قاب اخوت می‌دیدم و از مواساتت نسبت به حسین بر خود می‌بالیدم. آن زمان که خواهش نگفته سکینه را با نگاه مهرآمیزت، پاسخ می‌گفتی، من با تو و در کنار تو بودم و گرمای عطوفتت را حس می‌کردم...


منبع: کتاب سقای آب و ادب/ فصل عباس فاطمه/نوشته سید مهدی شجاعی


پروردگارا! پدرم را از الطاف حضرت باب الحوائج(ع) بهره مند فرما! 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 مهر 1395 10:29 ق.ظ

منزل امن

پنجشنبه 15 مهر 1395 09:26 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫پناه امام حسین‬‎



گاهی اوقات هیچ جمله و عبارتی نمی تواند حال انسان را بنمایاند؛ یا شاید انسان، خود، گاهی هیچ جمله و عبارت مناسبی برای بیان حالش نمی یابد پس تصمیم می گیرد حالش را فراموش کند. اصلا بی خیال بیان حالش شود و از عشق بگوید. از جای دیگری و کس دیگری. جایی و کسی که حرفش حتی، حال انسان را خوب می کند؛ چه برسد به خودش. یاد او و جایی که سخن از اوست، انسان را به فراموشی سبک کننده ای میرساند؛ به نوعی خلاء شیرین یا شاید ...
انگار می کنی که اصلا تو غصه ای نداشته ای.

بعضی چیزها را لازم نیست کسی به انسان اثبات کند؛ بلکه آدمیزاد خودش آنها را وجدان می کند، می یابد. یکی از آنها حس قوی پناهگاهی در مجالس سیدالشهداء (ع) است. 

دیشب وقتی به دیوار حسینیه تکیه زدم، همین حس را داشتم و دلم میخواست دیگر تمام نشود...چه زیبا و عجیب است؛ کسی که خود بزرگترین غصه های عالم را چشیده است؛ حال، آرام بخش و پناهگاه میلیونها غصه دار است. 

عاشورا، همان اندازه که گریه کردنی است، تماشا کردنی است. 

پروردگارا! ما را به سیره محمد و آل محمد (ص) زنده بدار و به سیره آنها بمیران! 

هنوز نوای زیارت عاشورایی که پدرم در صبح روز عاشورا، زیر آسمان می خواند با صد لعن و صد سلام و با صدای بلند، در گوشم تکرار می شود. ما هم از او آموختیم. خداوندا بر خوان کرم حضرت سیدالشهداء (ع)، میهمانش بفرما!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 مهر 1395 09:48 ق.ظ

اهل بهشت 1

جمعه 2 مهر 1395 09:55 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫بهشت‬‎


مدتی بود که کمتر دلنوشته می نوشتم و بیشتر سعی می کردم نوشته هایم در قالب یک مقاله سودمند و خواندنی باشد. اما در هر حال، هیچگاه نمی شود که نخواهم دلنوشته یا بهتر بگویم: هر چه دلم بخواهد و از هرکجا بخواهم نوشته! بنویسم. راستی! بعد از چاپ مقاله «چرا دختران؟» دو مقاله «ترک عادت» و نیز « خواستگاری؛ آفت ها و قضاوت ها» از بنده برای انتشار ارائه شده است که چشم به راه نشرش هستم. بگذریم...
میخواهم از حس و تجربه جدیدی که برایم رخ داده، با شما بگویم. نمی دانم یادتان هست یا نه که من بارها در پست هایم از جستجوی معنا صحبت می کردم. از اینکه دلم میخواهد لحظه های هرچند ساده و کارهای به ظاهر روزمره ام برایم معنی دار و باهدف باشد؟ از اینکه مدام دنبال بهانه ای برای جذاب شدن زندگی می گشتم، خسته شده بودم. چون میدانستم این بهانه ها همیشگی نیست. گاه هستند و گاه نیستند. 
در پی این خواستن ها و گاه رسیدن ها و گاه نرسیدن ها، نمیدانم دقیقا چه شد و چه جوری شد که به لطف الاهی، به درک و دریافت جدید و زیبایی از زندگی رسیدم. هرچند این روشنایی به اندازه جرقه ای و یا به کوتاهی گذر شهابی بود ولی سخت شیرین و خواستنی بود....
فعلا بیشتر از این قلمم با دلم همراه نیست. اگر فرصتی شد، ادامه را برایتان می گویم ان شاء الله. 

 به روح پدر مهربانم، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 2 مهر 1395 10:37 ق.ظ

ترک عادت

جمعه 5 شهریور 1395 12:08 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر




Image result for ‫عادت‬‎


مقدمه

یکی از ویژگی های بشر که گاه به سود او و گاه (به دلیل اشتباه خودش در بکارگیری آن)، به زیانش می شود؛ عادت است. معیار سود یا زیان هم خوب یا بد بودن رفتاری است که به آن عادت کرده است. 
گفته می شود که چهار آفت زندگی بشر عبارتند از: جهل، سطحی نگری، غفلت و عادت{1}. البته اگر نیک بنگریم، خواهیم دید که هر چهارتا بر پایه غفلت استوارند و به گونه ای ریشه مشترک دارند. 
بنابراین، عادت اتفاقی است که می تواند اوج دهنده (در مورد عادات پسندیده) یا تباه کننده انسان باشد به طوری که نکته همیشگی آن، تدریجی بودن آن است و همین تدریجی بودن آن است که در مورد عادتهای بد، باعث غفلت انسان از تباهی اش می شود. 
آنچه انسان را یاری می کند تا عادات بدش را شناخته و آنها را از بین برده و در مواردی با عادات خوب جایگزین کند، تنها و تنها یک چیز است و آن، تفکر و خلوت است. در این مقال، قصد ما صحبت در مورد تلاش برای شناسایی عادات بد و توجه به آنها و نیز مجاهدت برای از بین بردن شان است. 

ترک عادات ناپسند

گام اول: شناخت عادت بد است که از طریق تفکر و توجه به خویشتن، حاصل می شود؛ اینکه انسان مدام در حال وارسی و تشریح خویشتن باشد و رفتارهای بد خود را چون خاری، از جان وجودش، بیرون بکشد. 

گام دوم: انگیزه قوی برای ترک عادت؛ این انگیزه معمولا با بکارگیری عقل و اندیشیدن درباره مزایا و معایب آن عادت حاصل می شود. وقتی انسان بیندیشد که با ادامه دادن به یک عادت بد، چه به دست آورده و چه از دست می دهد؛ و این منفعت و زیان را با هم مقایسه کند، عقل او می پذیرد که باید رفتاری را که ضررش بیش از سودش هست، تر ک کند. در این زمینه، بسیار بسیار مفید و مرتبط می دانم که به جمله ای از امیرمومنان(ع) اشاره کنم که می فرمایند: «چقدر فرق است میان دو عمل ، عملی که لذتش می رود و عذابش می ماند و عملی که رنجش تمام می شود و پاداشش باقی می ماند.»{2}. عادات بد همگی شامل همین فرمایش امام(ع) هستند و انگیزه ترک آنها نیز، در همین فرمایش است. تجارت سودمند، چشم پوشی از لذتی موقت، برای رسیدن به لذتی دائم است. 

گام سوم: برنامه ریزی؛ حال، بعد از شناخت عادت بد و تصمیم به ترک آن، باید ببینیم که چگونه باید آن را ترک کنیم. تا برنامه ریزی مشخصی نداشته باشیم، به مقصد نمی رسیم. باید بدانیم که دقیقا می خواهیم به کجا برسیم که این همان تعریف هدف است و چگونه میخواهیم برسیم که این، همان برنامه ریزی است. به عنوان مثال یکی از عادات مضر، دیر بیدار شدن از خواب در صبحگاهان است. بعد از اینکه در اثر تفکر و اطلاعات عمومی مان متوجه این عادت بد و زیان های آن شده و نیز فواید سحرخیزی را می یابیم، حال میخواهیم رویه مان را اصلاح کنیم. از کجا شروع کنیم؟ پاسخ:  تعریف هدف به صورت جزئی و دقیق  و نیز برنامه ریزی. یعنی مثلا من میخواهم هر روز دیرتر از ساعت 6 صبح، از خواب بیدار نشوم. برای رسیدن به این هدف باید چه کنم؟ پاسخ: اول اینکه شب ها زود بخوابم و ....

گام چهارم: خوشایند کردن مسیر مجاهدت؛ منظور از این گام این است : از آنجا که ترک عادت، عملی سخت بوده و نیاز به غلبه بر نفس دارد، باید آن را کمی خوشایند یا به تعبیر خودمانی مزه دارش کرد. مثلا کسی که میخواهد اعتیاد به اینترنت یا گوشی همراه را در خود حذف کند، پس از طی گامهای اول تا سوم، در خود بنگرد و ریشه این اعتیاد را کشف کند. چرا به اینترنت پناه می برم؟ پس از کشف پاسخ، نیازی که باعث این اعتیاد شده را به شیوه ای مثبت پاسخ دهد تا توان غلبه بر عادت و عمل به برنامه ریزی اش را بیابد. مثلا اگر دلیل پناه بردن به اینترنت را، تنهایی می داند، آن را با هم نشینان خوب، با مطالعات لذت بخش، با هواخوری، ورزش و بازی ، با هنر یا حتی با تفریح یا هر کار لذت بخش مثبتی که می داند، پر کند. 

گام پنجم: استمرار است و استمرار است و استمرار. امام علی (ع) می فرمایند: "قلیل یدوم، خیر من کثیر لا یدوم: کار کمی که استمرار یابد از کار بزرگی که پیوسته انجام نشود و استمرار نیابد، بهتر است." {3} چرا؟ چون تاثیر فقط در نتیجه استمرار حاصل می شود. {4} بارها شنیده ایم که در آموزه های دینی ما گفته شده که برای غلبه بر یک عادت بد یا خو گرفتن به یک عادت خوب، چهل روز مراقبت و مجاهدت مستمر، بسیار اثربخش است. یقینا، چهل روز کافی نیست اما به تجربه دریافتیم که این مدت، انسان را به سکوی پرتاب نزدیک می کند و تحولی ژرف در او ایجاد می نماید. 

امام علی(ع) می فرمایند: « نفوس خود را به ترک عادات بد، رام کنید.» {5}. قصدم از ذکر این حدیث، بیان این نکته بود که ترک عادات بد، همان تقواست که نفس سرکش را به مرکبی راهوار و آرام تبدیل می کند و آرامشی شیرین را به کام جان می بخشد. هرجا تقوا هست، آرامش و احساس رضایت نیز هست. تلاطم های انسان، نتیجه محض بی تقوایی یا خوددار نبودن است. وقتی مرکب ات آرام می شود، با آن می توانی به هرجا که میخواهی بروی. « فَأَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقواهاقدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا» {6}. چقدر این آیه را دوست دارم. « رستگار آن کسی است که نفس اش را تزکیه کند...». 

به روح پدر خوبم، صلواتی هدیه بفرمایید لطفا. 


1- کارگاه مهارتهای زندگی/استاد جواد بهادرخان
2-نهج البلاغه/حکمت ها
3- نهج البلاغه
4- دوره NLP/ سید مجتبی حورایی
5- غررالحکم
6- قرآن کریم/سوره مبارکه شمس




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 09:36 ب.ظ

من از آنروز که در بند توام، آزادم

پنجشنبه 28 مرداد 1395 08:56 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
Image result for ‫اباصالح‬‎




امروز، مطابق یک عادت خوب روزانه، با سر زدن آفتاب، رفتم پارک برای هواخوری و قدم زدن. اولش حالم گرفته بود و بی رمق به اطرافم نگاه می کردم. بعد یکباره به سرم زد که بجای قدم زدن در رینگ پیاده روی، برم وسط پارک. آخه اونجا هواش خیلی بهتره و طبیعتش خیلی قشنگتر. با همان حال، تازه به داخل پارک آمده بودم که متوجه صدای یک گروه ورزشکار باستانی (همان زورخانه ای) شدم. داشتم از کنارشان رد می شدم که مرشدشان با صدای محزون و عاشقانه ای، شروع به خواندن کرد:  

تو ای عشق و ای تمام وجودم، تو بود و نبودم 
فدای رخ تو همه عالم 

بیا بنگر بر دل غمدیده که لیلی ندیده 
ز غم چه کشیده به این عالم

یک دم  بنگر حال زار مرا، بی قرار مرا 
ای تمام امیدم  تو صبح سپیدم.  ز نرگس چشمت ببین چه کشیدم 

یا اباصالح مددی ...یا اباصالح مددی ...یا اباصالح(عج)

بیا بستر اشک چشم ترم را ، پریش سرم را ، غبار حرم را، دل آرامم!
تو  را جوید پای خسته من،  بال بسته من،  گوشه ای بنشستم
 به سوی تو دستم ، زغیر تو رستم، به دادم رس! 

منظره زیبایی بود. کسان دیگری هم مثل من در گوشه و کنار آنان، آرام و محو این صدا، متوقف شده بودند و گوش می دادند. آفتاب از لابه لای درختان بلندقد پارک به زمین می تابید و ترکیب نور و سبزی، یاد بهشتم می انداخت.  
حالم خوب شد. احساس کردم، تنها نیستم. حس کودکی را دارم که بزرگتری مهربان به قصد شاد کردن و امنیت بخشیدن به او، پرده ای را کنار زده و با اشاره دست، بدون اینکه دیگران بفهمند،  با لبخند و محبت، به او گفته: " بیا اینجا! بیا تا یک چیز خوب نشانت دهم. " 
 

پروردگارا! دل آرام ما را در این روزگار ناآرام برسان!
عاقبت ما را ختم به خیر بفرما! 
و پدرم را از بهشت برزخی بهره مند فرما! 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1395 09:42 ق.ظ

حال خوب

جمعه 22 مرداد 1395 11:22 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



Image result for ‫حال خوب‬‎


به نظر من ارزش هیچ موهبتی برای انسان، به پای حال خوب نمی رسد. درست است که بعضی نعمت ها فراهم کننده ی حال خوب است و همه شان عمیق ترین سپاس ها را واجب اند ولی ای کاش انسان به جایی برسد که هر چه بر سرش می آید، بیاید ولی حالش خوب باشد. استاد بزرگوارم از قول شهید مطهری (ره) برایم گفتند: "سر روحیه سلامت!". واقعا همین طور است. هر چه میشود، بشود ولی حال انسان خوب باقی بماند. روحیه اش سلامت بماند. دلش رضایت داشته باشد. امید داشته باشد. سبکبار باشد. لحظه لحظه زندگی اش برایش معنا داشته باشد. آنجا که نباید، زندگی را جدی نگیرد و صبر کند. صبر! که به قول عالمی (نامش را نمی دانم) : "صبر، کبریت احمر است." که این صبر چه ها میکند. گاهی اوقات فقط چند دقیقه یا چند لحظه صبر بر سختی برای رسیدن به یک حال خوب، کافی است. چون سختی می گذرد ولی حال خوب که در نتیجه صبر ایجاد می شود، می ماند. حال خوب، این است. حال خوب، حال آدمی است که خود را مسافر میداند و قدمهایش را اگرچه سریع ولی سبک برمیدارد. 

خدایا! از صمیم قلب از تو برای همه حال خوب میخواهم. پروردگارا! پدرم را غریق نور و آرامش فرما!





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 22 مرداد 1395 11:37 ق.ظ

چیز خوب

چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:42 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫کودک گریان‬‎



امشب خواهرزاده سه ساله ام، حسنا، منتظر بوده تا پدرش در بازگشت از ماموریت، برایش، به تعبیر خودش، "چیز خوب" بیاورد. پدرش به لطف خدا به سلامت بازگشته بود ولی "چیز خوب" همراهش نبود...
حسنا معصومانه و دانه دانه،  اشک می ریخت و در حین گریه با زبان کودکانه اش میگفت: " بابام رفته برام چیز خوب بیاره..." .
 هر کسی که زنگ در خانه را میزد، با خوشحالی میگفت: "بابا اومد..چیز خوب آورده". 
خیلی دلم برای اشک هاش و برای انتظارش کباب شد. ولی حالش را خیلی خوب می فهمیدم، علی رغم بزرگترهایی که از تکرار عبارت "چیز خوب" خسته شده بودند، من حسنا را خیلی خوب می فهمیدم. 

چون من هم دلم، "چیز خوب" میخواهد...

پروردگارا! پدرم را در آغوش رحمتت جای ده!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:54 ب.ظ

یاد مرگ

دوشنبه 28 تیر 1395 11:21 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر




Image result for ‫بهشت برزخی‬‎


قصد داشتم که تا تمام شدن خطبه متقین، مطلبی از قول خودم ننویسم ولی امشب دلم خواست تا بنویسم. با اجازه حضرت مولا (ع)، امشب چند خطی از حرفهای خودم میگویم و ان شاء الله در پست بعدی به شرط حیات و سلامت، ادامه خطبه متقین را با هم می خوانیم. 
هر بار که برای دیدار پدرم، به قبرستان میروم، حسی متفاوت از آن مکان و از دیدار پدرم دریافت میکنم. گاهی بی امان و بی صدا اشک میریزم و با پدرم نجوا میکنم. گاهی میخندم و سرحالم و با همراهی ها شوخی میکنم. گاهی توجهم به یک قبر خالی و مراسم خاکسپاری میتی تازه و تصور مرگ خودم جلب می شود و گاه شاد و آزاد میشوم، مثل امروز. شاد شدم از اینکه یک بار دیگر به چشم خود، تمام شدن این دنیا را دیدم. ...
این دنیا را دوست دارم، اما تمام شدنش را هم دوست دارم. دوستش دارم چون عالم عمل است و فرصت، تمام شدنش را هم دوست دارم چون مرا یادآوری میکند که: سخت نگیر، غصه نخور، دل نبند...تمام میشود. همه چی تمام میشود. نه فقط سختی ها و غصه ها بلکه کف زدن و هورا کشیدن های دیگران هم تمام میشود....
شاید هیچ چیز به اندازه احساس همیشگی مسافر بودن، انسان را نجات بخش نباشد. حکمتی زیبا نهفته است در سفارش رهبران دینی مان به یاد مرگ. 
اصلا ذات دنیا بر ناپایداری است. نه فقط چون تمام میشود. چون قبل از تمام شدنش، در طول حیات دنیوی نیز، بارها به چشم میبینیم که شادی و غم مان، گشایش و سختی مان پایدار نیست. یک روز خوش ایم، یک روز ناخوش. به همین خاطر، یکی از بزرگترین دلداری دهنده های من در هنگامه سختی و فشار، این است: نگران نباش، میگذرد...
گاهی وقتها، هیچ چیز به اندازه نوشتن، نمی چسبد. مناجات نوشتاری حتی، گاهی بیشتر از نجوای شفاهی تو را خوش حال میکند. 
هر چند نویسندگی با قلم و کاغذ را بسی بیشتر از تایپ واژگان دوست دارم، اما این هم حالی دارد برای خودش. 

پدرم را به صلواتی مهمان کنید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 تیر 1395 11:29 ب.ظ

در محضر مولا- قسمت دوم

یکشنبه 13 تیر 1395 12:50 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫قدر و علی‬‎


ادامه خطبه متقین را با هم میخوانیم: 


6- اگر خداوند اجل و زمانی را برای ماندن آنان در این جهان، معین نکرده بود، جانهای (سبکبار و سبکبالشان) به اندازه یک چشم بر هم زدن، در بدنهاشان نمی ماند. از شوق پاداش و اکرام خداوند که برایشان مهیا ساخته است و نیز از خوف کیفر ( که مبادا با ماندن در این جهان، به گناه افتند و سزاوار عذاب شوند).

7- خداوند سبحان در جان این رشیدان عظیم است ( و از این روست که) غیر خدا، در دیدگانشان، کوچک است!

8-بهشت برایشان چنان است که گویا آن را دیده اند و از نعمتهایش بهره مندند و جهنم نیز برای آنان چنان است که گویی آن را دیده اند و عذابش را چشیده اند!

9- دلهاشان محزون است (اما به حزن سبز و عارفانه، و نه اندوه سیاه و ناکامانه!)

10-دیگران از آزارشان در امان اند.

11. بدنهاشان نحیف است.

12. نیازهاشان اندک است. 

13. جانهاشان عفیف است.

14. چند روزی را (بر حق و بر ناگوارها) صبوری ورزیدند که آسایش گوارا و جاویدان را برایشان در پی دارد. این تجارتی است سود آور که خداوند برای ایشان (به پاس شکیبایی و پارسایی شان) فراهم فرموده است. 

15. دنیا آنان را طلبید. اما آنان دنیا را نطلبیدند. 

16. و دنیا در پی به چنگ آوردن و اسیر ساختنشان برآمد، اما پارسایان با بر کف نهادن جان، خویشتن را از چنگال آن رهانیدند. 

منبع: نهج البلاغه پارسی/ ترجمه و نگارش: استاد علی اکبر مظاهری

چقدر این کلام زیباست پروردگارا!


برای بهره مندی روح پدر خوبم صلواتی بفرستید لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 تیر 1395 01:09 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...