تبلیغات
دلهای بلورین

برای سالگرد پدرم

شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



Image result for ‫پدر‬‎

امروز سی ام اردیبهشت، سومین سالگرد پدر من است. تنها آنکه فراق عزیزی را چشیده، میتواند درک کند که جای خالی یک عزیز چه معنی دارد؛ هرچند من همیشه برای پدرم بخاطر عاقبت بخیری اش خوشحال بودم و هستم. مرگ باعزت، یکی از نعمتهایی است که خداوند به پدرم عطا فرمود. 
من پدر بسیار خوبی داشتم و بسیار دوستش می داشتم. مهر پدرانه ی او کم نظیر بود. بسیار با او رفیق و هم صحبت بودم. همیشه، چه در حیات و چه بعد از رحلتش، از اینکه دیگران مرا به لحاظ قیافه و اخلاق شبیه پدرم میدانستند، خوشحال می شدم و افتخار می کردم. 
جایش خیلی خالی است. خداوند او را با صالحین محشور فرماید و غریق نور و آرامش و مهر الاهی گردد. 

برای شادی روحش، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:48 ب.ظ

چند خط یادداشت شخصی

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر





Image result for ‫مهدی‬‎



اول- امروز، پیش از ظهر، در حال و هوای افکار درهم خودم، رفتم تا از انباری خانه مان برای مادرم برنج بیاورم. با همان حال درخود فرورفته در انباری را که باز کردم، دقیقا در ابتدای مسیر و بلافاصله بعد از در، عنکبوت محترمی، تار زیبایی را از این سو به آن سو، کشیده بود. تار را از نزدیک تماشا کردم؛ اشکال هندسی دقیقی در آن قابل مشاهده بود. از ذوق شگفتی خلقت خدا، خنده ام گرفت؛ مثل کودکی که برای فراموش کردن ناراحتی اش، بزرگترها، وسیله جذابی را پیش چشمش می آورند و یکباره وسط گریه، به خنده می افتد. اینگونه احساساتم را دوست دارم چون گمان میکنم خدا همانجاست.  دستم را جلو بردم و به یاد ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت، تار را از سر راهم کنار زدم. با اشاره ای، فرو ریخت...


دوم- امشب در راه بازگشت به خانه، دور میدان نزدیک منزل مان دو تا نمایشگاهک (نمایشگاه کوچولو) خوب برای میلاد حضرت مهدی(عج) برپا شده بود؛ ظاهر شاد و جذاب و درعین حال محتوای فرهنگی داشت. همه گونه از مردم دور آن جمع شده بودند و خصوصا اینکه بادکنک های رنگی که به کودکان هدیه می کردند، آنها را نیز در جشن میلاد سهیم میکرد. شادمان شدم؛ از اینکه علاوه بر عزاداریها، اعیاد اهل بیت (ع) نیز مردم را به خود مشغول کرده بود. 


سوم- یک چیز دیگر هم دیدم. یک راننده تاکسی که ماشین اش آتش گرفته بود؛ آنقدر حالش بد بود که اول گمان کردم خودش سوخته است. وقتی جلو رفتم، متوجه شدم ماشین اش آتش گرفته...بنده خدا شدیدا ناله میکرد. حق داشت ناراحت باشد، سرمایه کارش صدمه دیده بود اما آنچه مرا تکان داد، این بود که به خدا میگفت: « انصاف ات را شکر!...از همه جا من بدبخت...». 
میفهمم که چنین اتفاقی برای او خیلی سخت است اما دلم از ناشکری هایمان سوخت...

پروردگارا! همه ما را به شکر واقعی نعماتت آگاه کن. خدایا! در این شب مبارک، پدرم را از برکات وجود حضرت مهدی(ع) بهره مند بفرما.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:58 ب.ظ

سفرنامه-قسمت اول

سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 12:37 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫سفر‬‎


14 اردیبهشت 96-قم-حیاط خانه معلم

امروز پنجمین روز سفر ماست و من با اینکه از ابتدای سفر قصد نوشتن سفرنامه را داشتم؛ در فرصتی که امروز پیش آمد، شروع به نوشتن کردم. از این رو سفرنامه را از روز پنجم سفر آغاز کردم و به جلو یا به عقب برمیگردم تا یادداشت هایم تکمیل شود. 
دیروز عصر از اصفهان به سمت قم آمدیم. دیشب در خانه معلم قم اقامت کردیم. محل بسیار خوبی بود. هوای قم بر خلاف معمولش، خنک و معتدل بود و بوی یاس های سفید، حیاط خانه معلم را سخت عطرآگین کرده بود. 
تا مسئول پذیرش کار اقامت مان را رتق و فتق کند، چند دقیقه ای در حیاط تنها ماندم؛ اینگونه تنهایی ها را دوست دارم چون فرصت خلوتی شیرین را به انسان میدهد مثل فرصتی که نیمه شب پای تخت یک بیمار در حال خواب که منتظر تمام شدن سرم اش هستی، پیش می آید؛ چند دقیقه ای زمان می یابی تا خودت را پیدا کنی یا به هر آنچه دوست داری، عمیقا فکر کنی.
صبح فردا، بعد از یک استراحت دبش شبانه، به دیدار حضرت معصومه(س) رفتم. راستی یادم رفت بگویم؛ همسفریهای من: مادر، برادر بزرگتر، خواهر کوچکتر و خاله ام هستند. همه آنها امروز قبل از من راهی حرم شدند و من از محل اسکان تا حرم در هوای معتدل و کمی ابری قم، تنها و پیاده رفتم.
زیارت دلچسبی بود. فرصت خوبی برای نجوا کردن و سبک کردن دلم داشتم...

به قول جلال آل احمد: فعلا تا همین جا بس است...

پدرم ما را بسیار به سفر می برد. برای شادی روحش صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 01:17 ب.ظ

فرازهایی از مناجات شعبانیه

شنبه 16 اردیبهشت 1396 09:54 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫مناجات‬‎





مناجات شعبانیه از جمله ادعیه ای است که بسیار آن را دوست دارم؛ آنقدر که اگر روزهایی از ماه شعبان را برای خواندن آن از دست دهم، حسرت میخورم. هر بار قسمتی از این دعا، نظرم را به خود جلب می کند و به گونه ای امیدوار یا دلگرمم میکند و گاهی شوق و طلبی را در دلم برمی انگیزاند. اولین بار، عبارت «الاهی هب لی کمال الانقطاع الیک» برایم خیلی جذاب بود و خواستنی؛ بار دوم، این جمله نظرم را گرفت: « و ان کان قد دنی اجلی و لم یدننی منک عملی، فقد جعلت الاقرار بالذنب الیک وسیلتی : اگر مرگم فرا رسد و عملم مرا به تو نزدیک نکرده باشد، اقرار به گناهم را در پیشگاه تو، وسیله (مغفرتم) قرار میدهم». خیلی زیباست. در اقرار به گناه، حسی از افتادگی و حق پذیری و نیز درماندگی وجود دارد که خود، نجات بخش انسان است. 
و حالا این روزها، این عبارت از مناجات شعبانیه را بسیار دوست میدارم: «فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک، مستکینا لک، متضرعا الیک...» چقدر لطیف است این دعا! انگار جملاتش برای انسان ملموس است. انگار که تصورش میکنی. می گوید: « به سوی تو فرار میکنم و مقابلت می ایستم در حالی که درمانده ام ...»
حس این قسمت دعا برای من، خیلی شیرین است. به سوی تو فرار میکنم و در مقابلت می ایستم؛ گویی انسان چون کودکی آزار دیده است که به سوی بزرگتر مهربان خود فرار میکند؛ دوست دارم بگویم می دود و به او پناه می آورد؛ در مقابلش می ایستد و از شدت دلشکستگی می زند زیر گریه. برای او گریه می کند؛ درمانده و زاری کنان. 
واقعا لطیف است.
توصیه به استمرار در خواندن مناجات شعبانیه، از هدایای خوب استادم، حاج آقای مظاهری، به بنده است. خداوند عزت شان را روزافزون نماید.

تقدیم به روح پدر خوبم، صلواتی بفرستید. لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 اردیبهشت 1396 10:16 ب.ظ

بدون عنوان

شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:24 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫پارک‬‎


سلام به خدا و خودم. غیر از ما دو نفر کس دیگه ای اینجا نیست. جای خیلی خوبی نشستم. هوای پارک سخت خنک است و از پشت نمیکتی که روی آن نشستم صدای جریان آب روانی به گوشم میخورد. گهگاه نیز رهگذری از مقابل نمیکت من عبور میکند.
هوا خیلی خوب است. دلم نمیخواهد از اینجا بروم. آنقدر خنکای مطبوعی دارد که گاهی لرز خفیف خوشایندی را به تنم می اندازد. 
برگهای درختان پارک، در نسیم، تکانهای ملایمی دارند. 
آه خدایا! دلم بهشت میخواهد.

این چند خط را دیروز در پارک ملت مشهد نوشتم. 

هدیه به روح پدرم صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:36 ق.ظ

این نوشته را بخوانید

چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:43 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



Image result for ‫نمی گذارم کسی اعصابم‬‎


مدتی است کتاب بالینی ام، نوبت اش را به کتاب بعدی اش نداده است؛ نامش این است: « نمی گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد». یک کتاب روانشناسی است از دو نویسنده خارجی؛ موضوع جذابی دارد و واقع گرایانه و کاربردی نوشته شده است. بماند که در حین خواندن این کتاب، کتاب «سه تار» نوشته جناب جلال آل احمد، پرید وسط و مدتی از زمانهای بالینی مرا به خود اختصاص داد. 
بگذریم؛ حرفم بر سر موضوع کتابی است که شرح اش دادم. عصاره کلام این کتاب این است: انسان قادر است آنقدر خودآگاه و خودکنترل شود که نگذارد کسی دکمه های روان و اعصاب او را فشار دهد؛ به بیان بهتر خودش تصمیم بگیرد در مقابل هر رفتاری و هر اتفاقی، چه واکنشی نشان دهد و نگذارد رفتار دیگران یا حادثه ها، باعث واکنشهای عصبی گونه و افراطی او شوند حتی اگر رفتارهای تلخ، نامنصفانه و ناراحت کننده ای باشند. 
موضوع بسیار جالبی است. جالب تر این که آنچه این کتاب می گوید افسانه نیست. ممکن و واقعی است. خوب که دقت میکنیم، آنها را در خودمان و زندگی مان می یابیم. 
به عقیده نویسندگان این کتاب، آنچه باعث واکنش ما می شود، رفتار دیگران نیست، بلکه فکری است که ما درباره آن رفتار می کنیم؛ پس به عبارت واضح تر، ما نمی توانیم بگوییم فلانی مرا عصبانی کرد، بلکه این ما هستیم که با فکر ناراحت کننده ای که در مورد رفتار آن فرد میکنیم، خودمان را عصبی می کنیم. و این یعنی همان ایده درستی که میگوید: انسان نمی تواند بگوید فلان عمل یا عادتم دست خودم نیست! «دست خودم نیست» واقعیت ندارد. همه اعمال انسان در اختیار خودش هست حتی عصبانی شدن، مضطرب شدن، ناراخت شدن و مانند آن. 


ادامه دارد...


تقدیم به همه خوبان عالم از جمله پدرم، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 01:20 ب.ظ

ما و غصه هامان

سه شنبه 22 فروردین 1396 11:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
ا

Image result for ‫اشک‬‎


امشب برادرزاده 5 ساله ام، به خاطر اینکه خواهرزاده ام با او بازی نمی کرد یا مثلا به دلیل اینکه دمپایی های زیبایش را از او گرفته بود؛ دستانش را روی صورتش گذاشته بود، گوشه ای کز کرده بود و سخت گریه می کرد. خواهر بزرگترم خنده اش گرفت؛ به من گفت: «چیزی نشده که اینطور گریه میکنه». می دانید آنموقع چه به ذهنم رسید؟ 
دقیقا همین رفتار برادرزاده ام، رفتار ما بزرگترهاست در مقیاس خودمان. ما هم گاهی برای بعضی مسائل مادی و زودگذر و یا کم محتوا و کم ارزش، آنچنان به گریه می افتیم یا آه و فغان سر میدهیم که گویی چه شده؟!
رفتار ما نیز از دیدگاه انسانهای رشدیافته تر و معنوی تر، یا از دید کسانی که از این دنیا رفته و در عالمی بالاتر از آن زندگی می کنند، گاهی به همین مسخرگی و بی محتوایی است! بی دلیل، خودمان را غصه میدهیم. بی دلیل!

شاد باش ای عشق خوش سودای ما      ای طبیب جمله علتهای ما


برای شادی روح نازنین پدر مهربانم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 فروردین 1396 11:32 ب.ظ

مدیریت خواستگاری

سه شنبه 8 فروردین 1396 01:38 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



یکی از اصولی که خوب بلکه لازمست جوانان در آستانه ازدواج و انتخاب همسر، فرا بگیرند؛ مدیریت علاقه مندی و وابستگی شان به طرف مقابل است.  اگر چنین شود، آثار روانی رنج باری که در نتیجه منتفی شدن خواستگاری ها، به بار می آید، بسیار کمتر می شود. همچنین در طی مراحل انتخاب، عقل انسان، هشیار و بیدار باقی می ماند تا بتواند خوبی و بدی ها را دیده، آنها را سبک سنگین کند و بر اساس شان تصمیم بگیرد. 
برای این منظور، کافی است آدمی واقع بینانه بپذیرد که شخص مقابل، تنها یک گزینه در حال بررسی است که ممکن است با او کفؤ باشد یا نباشد؛ هنوز همسر او نیست که انسان عاشقانه چشم بر عیوب او بپوشد و تمام قلب اش را به او واگذارد. در اینجا، ممکن است این سوال پیش آید: مگر نه اینکه دختر و پسر یا زن و مرد باید قبل از ازدواج، یکدیگر را بپسندند و از هم خوششان بیاید؟ پاسخ میدهیم: چرا. یقینا.  اما همین قدر کافی است که انسان، از پیشرفت مراحل خواستگاری احساس خشنودی کند؛ اما نه اینکه طرف مقابل را تا حد همسر خویش تصور کرده و به خود وعده قطعی برای ازدواج با او دهد. 

اصل دیگر، مدیریت تاثیرگذاری رای دیگران در رخ دادن ازدواج و فرآیند تصمیم گیری است. به عقیده من، هر فرد باید برای خود و اطرافیانش، درصد و حق عاقلانه و منصفانه ای را از میزان تاثیرگذاری در تصمیمات زندگی اش، تعریف کند؛ به این معنی که به اندازه آن میزان که بجا و مفید ست یا حق دارند، به آنها اجازه اظهارنظر داده و رای شان را در تصمیم گیری، دخالت دهد ولی به بیش از آن، نگاه اجباری نداشته باشد؛ یعنی اگر مفید است، بپذیرد و اگرنه، محترمانه ولی قاطعانه رد کند. 
این اصل، تاثیر شگرفی بر به فرجام رسیدن ازدواج ها یا حتی موفق بودن زندگی بعد از ازدواج دارد. مثلا، جوانانی که گزینه مورد نظر خود را از راه های مناسب شناخته و او را کفؤ خود میدانند، چرا باید معطل اختلاف نظر بزرگترها بر سر مهریه و مانند آن شوند؟! در چنین موقعیتی، آدمی باید با احترام و قاطعیت، مانع إعمال نظرهای منفی و پیش گیرنده شود و ازدواج خود را به ثمر برساند؛ یا مثلا افرادی که با موانع و بهانه هایی دنیاطلبانه یا نابخردانه از سوی بزرگترهای خود مواجه میشوند، نیز شامل همین توصیه هستند؛ بهانه هایی که گاه هیچ ریشه ای جز حرف مردم ندارد و به قول استادم: « بدا به حال جامعه ای که در آن حرف مردم از حرف خدا پیشی گرفته است». 
تا دیرتر نشده، باید کاری کنیم. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 فروردین 1396 08:19 ب.ظ

مقایسه های ناروا

شنبه 5 فروردین 1396 01:16 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫مقایسه‬‎


بر پایه این حدیث شریف که می فرماید: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه..»، خیلی از رفتارهای نادرست را می توان تحلیل کرد و برایشان یک راه حل قطعی و مطمئن پیشنهاد داد. اگر خوب دقت کنیم؛ همه ما در زندگی خود یا اطرافیان نزدیک مان، مثالی از این حالت را می بینیم که افراد دوست دارند خودشان یا همسرشان، یا فرزندانشان و یا والدین شان اخلاق، موقعیت اجتماعی، موقعیت شغلی و یا قیافه و اندامی شبیه فلان کس داشته باشند؛ به عبارت دیگر از آنچه در حال حاضر دارند، راضی نیستد و چیزی متفاوت با آن را می خواهند. در این میان، بعضی ها در مرز افراطی این رویه قرار گرفته و تقریبا هیچ گاه آنها را دلشاد و راضی نمی یابی. من خیلی به ریشه های یک چنین حس و رفتاری فکر کردم تا اینکه به مفهوم این حدیث شریف برخوردم؛ « مردم، معدن های چون معادن طلا و نقره است.» واقعا، همین طور است. هر انسانی، کتابی نخوانده و منحصر به فرد است و زیبایی انسانها در همین تفاوت هاست. خواه تفاوت های ظاهری، خواه تفاوت های اخلاقی و رفتاری و اجتماعی؛ هر شخصی خوبی ها و بدی های خاص خود را دارد و قیاس افراد با یکدیگر، عمل ناروایی است. آنچه صحیح است، این است که ما چه در خودمان و چه در اطرافیان مان، به تقویت نقاط قوت و رفع نقاط ضعف بپردازیم، اما نخواهیم که ما یا همسر و فرزندانمان همان شغل، قیافه یا استعداد و اخلاقی را بیابند که فلان کس دارد چرا که مقایسه های ناروا خواسته یا ناخواسته به یقین باعث چشم پوشیدن ما از نعمات و داشته های خوب خودمان یا عزیزانمان می شود و همانطور که حتما دیده یا تجربه کرده اید، ریشه بسیاری از تلخکامی ها، دعواها و افسردگی هاست علی الخصوص میان همسران. به طور مثال، بسیار دیده و شنیده ایم که متاسفانه مردی یا زنی، قیافه و اندام همسرش را با مردان یا زنان دیگر مقایسه می کند و از این راه، هم به کام خودش و هم به کام همسرش، زندگی را تلخ می کند؛ غافل از آنکه همسرش خوبی هایی دارد که در آنانی که حسرتشان را میخورد، امکان دارد نباشد. 
اصلاح این رویه، فایده دیگری نیز دارد که آن نیز بسیار بزرگ است؛ افزایش اعتماد به نفس و نترسیدن از قضاوت دیگران. وقتی ما بپذیریم که افراد با هم متفاوت اند و همین تفاوت است که انسانها را جذاب می کند؛ همانی خواهیم بود که هستیم و از تفاوت مان با دیگران نمی ترسیم بلکه آن را یک امتیاز میدانیم و با رضایت، ابرازش میکنیم مثل تفاوت در لباس پوشیدن، در لهجه، در قیافه، در چیدمان منزل، در رشته تحصیلی، در شغل و تخصص، در ایده و تفکر و حتی در اخلاق و روحیه. 

تقدیم به روح پدر خوبم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 فروردین 1396 02:06 ب.ظ

بهار

جمعه 4 فروردین 1396 03:14 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫بهار‬‎

این دو  سه روز اخیر، خیلی چیزها به ذهنم می رسید که بنویسم؛ حقایق زیبایی که لمس و چشیدن شان اگر چه در ابتدا تلخ است ولی آثاری عمیق ، سازنده و شیرین دارد. اما.. اما این بهار دل آرا و دلبر نگذاشت. 
چشمم که به این بهار می افتد، قلمم و زبانم حیفش می آید از غم بگوید. امروز حیاط خانه مان از یک باران مداوم و نم نم بهاری خیس شده بود. درختان باغچه شروع به رویش و سبزی کرده اند. باغچه سبز باران خورده را تماشا می کردم. چطور می شود انسان اینها را نبیند؟ چطور می شود ببیند و روحش تازه نشود. اصلا بهار نمی گذارد کسی غمگین بماند. 
عجب فصلی است این فصل! خیلی دوستش دارم. هر سال بهار، کیفور می شوم. دلم میخواهد خرداد فرا نرسد. فروردین و اردیبهشت بمانند. بهار با جان آدمی حرفهایی می زند. حرفهایی با محتوای یادآوری بهشت، رحمت و آرزو. 

خداوند پدر مهربانم را غریق رحمت و مهربانی خویش فرماید و امسال چشمان ما را به دیدار بهار همیشگی روشن فرماید. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که حضور در زمان ظهور، آرزویی شیرین تر از مرگ است. خداوند نصیب مان فرماید. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 4 فروردین 1396 03:26 ب.ظ

فواید ازدواج در نوجوانی

دوشنبه 25 بهمن 1395 08:51 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫محبت‬‎



مادرم می گوید: « در طول 46 سال زندگی مشترکم،  حتی یک بار پیش نیامده که به کسی جز قاسم(پدرم) فکر کنم. خدا را شکر». و می گوید: « ما (خودش و خانم های مثل خودش را می گوید) شوهرهایمان را می پرستیدیم».

هنوز هم که سه سال از رحلت پدرم می گذرد، مادرم همه جوره هوای پدرم را دارد؛ از انفاق و صدقه به نیت شادی روح پدرم گرفته تا محبت و احترام به خانواده و فامیل پدرم و حساسیت به حفظ آبروی او، حتی بعد از مرگش. و این آخری اش هم که برایم خیلی جالب بود، شنیدم بر سر مزار پدرم، وقتی می خواستیم به سوی منزل برگردیم، مادرم، زیر لب خطاب به قبر پدرم، گفت: « به خدا می سپارمت». 

مادرم یک خانم در ابتدای کهنسالی است و سواد ظاهری بالایی هم ندارد، ولی زندگی مشترک موفقی داشته و در طول زندگی اش عفت و حیایش، به کمال، حفظ شده است. می دانید چرا؟ به قول استادم، چون در 14 سالگی، قبل از آنکه چشم و دلش به کس دیگری مشغول شود، با یک مرد خوب ازدواج کرده و دلبسته او شده است. 

حالا خوب به این داستان ساده فکر کنیم؛ چرا بعضی از ما مانع ازدواج دختران و پسران در نوجوانی می شویم؟! آن هم با دلایلی چون درس اش را باید بخواند و ... .

خیلی ها را سراغ دارم و دارید که در نوجوانی ازدواج کرده اند و اکنون پس از گذشت سال ها از زندگی مشترکشان و دارا بودن فرزند، هنوز در جوانی هستند، در حالی که از نظر تحصیلی و علمی هم موفق اند.

آنچه باعث یا مانع موفقیت می شود، داشتن یا نداشتن تلاش و نظم است، نه متأهل یا مجرد بودن. حدس میزنم شما هم با من موافق باشید که تأهل، نه تنها مانع رشد نمی شود، بلکه ازدواج موفق، به سبب فراهم کردن آرامش روان، به رشد و ارتقای انسان کمک می کند.

  




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 10:30 ق.ظ

رنج 2

جمعه 8 بهمن 1395 11:26 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
Image result for ‫آسمان‬‎


نگاه ما به زندگی، بر درک و دریافت مان از رنج، تاثیرگذار است؛ اینکه زندگی را چگونه می شناسیم و از آن چه می خواهیم بر تمامی رفتارهای ما موثر است. 
به عقیده من، اولین و موثرترین بخش این نگاه، درک موقت بودن دنیا و محدود بودن فرصت عمر است. شاید هیچ چیز بیش از این، بر رفتارهای ما موثر نباشد. 
این نگرش، حداقل دو چیز را در انسان فعال می کند: 

اول اینکه: «این نیز می گذرد». این نوع تفکر به انسان التیام و امید می بخشد که رنج اش پایانی دارد و هرچه می گذرد به آن پایان نزدیک تر می شود. 

دوم اینکه: به دلیل محدود بودن فرصت عمر، انسان دارای فطرت سالم، تلاش می کند بهترین ها را انجام دهد؛ پس رنج اش را فرصت رشدش می داند و از آن بهره می برد. در این رابطه، داستانی شنیده ام که نقل اش را مفید می دانم. می گویند پیغمبر اکرم(ص)، یتیمی را سرپرستی می کردند که بسیار بدخلق بود. وقتی به بزرگسالی رسید و مستقل شد، از پیش ایشان رفت. پیغمبر (ص) بر رفتن او می گریستند. وقتی دیگران با تعجب، علت گریه ایشان را می پرسیدند، فرمودند: «(صبر بر) بدخلقی او سبب رشد من بود.» 
البته اینکه انسان رنج اش را فرصتی برای حرکت به سوی کمال بداند، بستگی به هدف غایی اش در زندگی دارد. به عبارت واضح تر، می بایست رنج برای انسان معنایی یا بهتر بگویم فایده ای داشته باشد که با انگیزه آن، رنج را در آغوش بکشد.  به عنوان مثال، برای انسان هایی که به عوالم پس از مرگ و حیات جاویدان بشر، معتقدند؛ هدف غایی آنچنان قوی است که کاملا می تواند انگیزه بخش باشد. حتی برای افرادی که مرگ را پایان زندگی بشر می دانند، پایان پذیر بودن عمر، تلنگری است برای اینکه فرصت خود راغنیمت شمرده و خاطرات خوبی از خود برای دیگران باقی بگذارند. 

ادامه دارد...

پدر خوبم را به صلواتی مهمان کنید. لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 9 بهمن 1395 02:05 ب.ظ

رهایی

سه شنبه 5 بهمن 1395 11:22 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫پرنده و قفس‬‎

گاهی وقتها مثل پرنده گیر کرده در قفس، به هر دری میزنی تا دری به رویت باز شود و راه فراری پیدا کنی. حال من مثل حال پرنده گیر کرده در قفس است. فقط شاید یک تفاوت وجود دارد و آن اینکه من امیدم را از دست نداده ام. دل آویزی دارم که دل آرامم می شود. همیشه دلم میخواهد به خودم این را بگویم: « درست می شود.» 

دلم برای پدرم، سخت تنگ شده. هدیه به مهربانی هایش، صلواتی بفرستید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 بهمن 1395 11:23 ق.ظ

حادثه پلاسکو

جمعه 1 بهمن 1395 10:19 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

Image result for ‫آتش سوزی پلاسکو‬‎


دیشب وقتی میخواستم بخوابم، به آتش نشانانی فکر می کردم که در آن ساعت زیر آوار بودند. صبح وقتی بیدار شدم، به آتش نشانانی فکر می کردم که معلوم نبود دیشب را زیر آوار چگونه گذرانده اند. به خانواده هایشان اندیشیدم که دیشب تا به صبح به آنها چه گذشته است؟! چون جنس این حس را یک بار در زندگی ام چشیده ام. آنگاه که یک شب تا صبح، پدرم در کما بود و نمی دانستیم فردای او چه می شود. ماجرای پدرم، یک حادثه طبیعی بود اما تصور میکنم حال خانواده های این آتش نشانان را. شبی بر تو بگذرد در حالی که می دانی عزیزت در زیر آوار است... 

دیروز وقتی خبر فروریختن ساختمان پلاسکو و محبوس شدن آتش نشانانی که برای نجات جان دیگران، در زیر آوار مانده بودند را شنیدم؛ خیلی دلم سوخت. آنقدر که نتوانستم از نوشتن درباره اش، بگذرم. کاری به هیچ جنبه ای از ماجرا و پیدا کردن مقصرانش ندارم. فقط دلم از این می سوزد که چرا؟ چرا باید برخی از ما، با تعلل در اقدام بموقع منجر به چنین فجایعی شویم. اگر این ساختمان فرسوده، بموقع و زیر نظر متخصصین، تخریب می شد؛ اکنون شاهد این ماجرا نبودیم. 


تقدیم به آتش نشانان فداکار، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1 بهمن 1395 10:23 ق.ظ

سفر

پنجشنبه 23 دی 1395 10:24 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
Image result for ‫سفر‬‎

دلم میخواست بقیه مقاله « رنج» را بنویسم اما فعلا دلم میخواهد قلم ام به هر سو که دلم میخواهد برود. گاهی اوقات بد نیست، انسان بی خیال از همه، به حرف دلش گوش کند. 
این روزها کتاب بالینی ام، « خسی در میقات» جلال آل احمد است. به نیمه هایش رسیده. بی خیالی جلال را دوست دارم، نیز جستجوگری بی طرفانه اش، نیز نوعی بی ادعایی و نیز مانوس بودن با قلم. 

انگار دل من نیز به نوعی سفر احتیاج دارد... 

تقدیم به روح همه رفتگان، صلواتی بفرستید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 دی 1395 10:49 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...