تبلیغات
دلهای بلورین

شروع روزهای تحصیلی

شنبه 18 فروردین 1397 11:07 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

بعد از یک تعطیلات طولانی، دو روز است که به دانشگاه برگشتم. هوای اصفهان، بر خلاف روال معمول اش، بارانی و بهاری است. محیط دانشگاه به شدت سبز و خرم شده. بعضی جاهای آن با انبوه گلهای یاس زرد، خیلی زیباتر شده؛ طراوت هوای بارانی، زیبایی مناظر را بیشتر کرده است. 
برگشتن ام به دانشگاه، فرصت یک زندگی به شکلی که دلم میخواهد را به من می دهد اگرچه با غربت همراه است. 
پسفردا اولین امتحان میان ترم این ترم ام را باید بدهم. چقدر درس خواندن به موقع، خوب و آرامش بخش است. اینطوری نه عذاب استرس برای امتحان را میکشی و نه فرصت تفریح و استراحت ات را از دست می دهی. واقعا که وقتی تو زندگی، هر کاری را جای خودش و به اندازه خودش انجام میدی، چقدر راحت تری.

تقدیم به روح پدرم، صلواتی بفرستید لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 فروردین 1397 11:16 ب.ظ

دومین مطلب سال نو

یکشنبه 5 فروردین 1397 12:42 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


پر از امید و آرزو و حال خوب هستم. از خدا ممنونم. اگرچه کمی هم در بهت و ابهام ام ولی حالم خوش است و از آن لذت می برم. کلی برنامه و اشتیاق انجام اش در سرم می چرخد؛ بعضی هاشان را شروع کردم. این هوای بهاری هم که در مستی من تاثیر فزاینده ای دارد. 
دیشب رفتم پارک نزدیک خانه مان. آنقدر هوا خوب بود و محیط پارک هنوز دنج و کم رفت و آمد، که دلم نمی خواست از پارک بیرون بیایم. 
منم دلم می خواهد مثل جودی ابوت، کلاهم را بر سر بگذارم و دنیا را بگردم. گشت و گذار را دوست دارم. 
تدریس خصوصی ام شروع شد. امروز تدریس زبان ام بهتر از دیروز بود و ان شاء الله فردا بهتر از امروز. 

برای پدر خوبم صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 فروردین 1397 01:00 ب.ظ

اولین مطلب سال نو

پنجشنبه 2 فروردین 1397 11:09 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


قلم ام را می گذارم روی کاغذ و بدون هیچ نظم و برنامه ریزی قبلی می نویسم. این بار دلم میخواهد اینگونه بنویسم؛ چه کسی می تواند بگوید: نه! 
حال خوبی دارم خدا رو شکر. از اون حال هایی که همه جای دنیا برای آدم روشن می شود مخصوصا اینکه هوای خوب امروز هم در خوبی حالم، تاثیر داشت. امروز صبح قبل از طلوع آفتاب که به حیاط خانه آمدم، باد خنک و نسبتا شدیدی می وزید؛ نسیم نبود. گرگ و میش هوا و سردی باد، حس خوبی بهم داد.
دیشب بعد از کلی فعالیت، با سردرد شدیدی به خواب رفتم و امروز وقتی بیدار شدم، سردرد کاملا رفع شده بود. این هم بهم احساس خوبی داد. بعد اینکه پس از گذشت ده روز از بازگشتم به منزل (از اصفهان به مشهد)، بالاخره امروز توانستم سر کارهای خودم بنشینم و به خودم بپردازم. روزهای اول، به دکتر و دوا و کارهای اداری عقب مانده ام گذشت و روزهای بعد به خانه تکانی و مهمانداری. امروز، اولین روزی است که جزوه و کتابم را برداشتم، قرار یک تدریس خصوصی زبان را در ایام تعطیلات گذاشتم، قصد سرچ چند کتاب مورد علاقه ام را به زبان انگلیسی دارم تا هم از محتوا و هم از زبانش، چیزی یاد بگیرم. خیلی کارها دارم که استارت اش را در ایام نوروز می توان زد ان شاء الله. 
ضمنا کتاب بالینی این روزهایم بابالنگ دراز است تا ببینم بعدی اش چه می شود. خواندن این کتاب هم، کمی شادم می کند. 
موضوعی شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده که مشغولیت اش را دوست دارم: « چطور می توانی تحت تاثیر آنچه که دوست نداری، قرار نگیری؟» دلم میخواهد در این باره با کسی صحبت کنم. صحبت کردن با افراد اگاه و امیدوار هم یکی دیگر از تفریحات من است. 

حالا، سال نو را به مخاطبین خوبم تبریک میگم و برای پدر مهربونم، آرزوی آرامش دارم. 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 فروردین 1397 11:10 ق.ظ

کودکی که دوستش داشتم

دوشنبه 30 بهمن 1396 09:32 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


امشب برای شرکت در مراسم عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) با هم اتاقیم رفتیم مسجد دانشگاه. وقتی وارد مسجد شدیم، نماز جماعت بود و در میان کودکان مشغول بازی در گوشه شبستان مسجد، دختربچه بسیار کوچکی به گریه افتاده بود. آنچنان ناز و معصومانه می گریست که دلم را سوزاند و بی اختیار به طرفش رفتم و با تمام توجه و عاطفه ام، خم شدم پیش پایش و گفتم: " عزیزم! چی شده؟". آنقدر کوچک بود که نمی توانست صحبت کند. دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: " میای بغل من؟" همانجا دستهایش را باز کرد تا بغلش کنم. من هم شادمان و با کمال میل بغلش کردم. هنوز گریه می کرد. همانطور که در بغلم بود، با کتیبه های مسجد و چیزهای جذاب، مشغولش کردم. خیلی زود آرام شد. و از آرامش اش من هم آرام شدم. احساس خیلی خوبی داشتم. حس آرامش بخشیدن به انسانی دیگر، آن هم کودک معصوم، خیلی شیرین است. الاهی شکر. 


تقدیم به روح نازنین پدرم در شب شهادت حضرت زهرا(س)، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1396 09:46 ب.ظ

باز هم می نویسم

جمعه 20 بهمن 1396 08:13 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

دیروز که سعی کردم از کارهای خوشایند شروع کنم؛ اول کمی نوشتم و بعد رفتم سراغ مطالعه یک رمان الکترونیکی که پیشنهادش را از یکی از دوستانم شنیده بودم. چشم تون روز بد نبینه؛ رمان ای که خوندم، چند بار مرا به گریه انداخت و آنقدر دلم را زیر و رو کرد که در خواب هم سنگینی غم اش را بر قلبم احساس می کردم. عصر ، دیگر طاقت نیاوردم و به هم اتاقیم گفتم بیا از خوابگاه بزنیم بیرون و رفتیم اصفهان. بالاخره آنقدر در شهر گشتیم که کمی بهتر شدم. امروز صبح، تلخی رمان از جانم رفته بود. نزدیک به یک ساعت در محوطه خوابگاه تنها قدم زدم و فکر کردم و به خودم قول دادم که دیگر نگذارم حالم بد شود حداقل تا آنجا که در اختیار خودم هست، هوای خودم را داشته باشم. بعد، یک بستنی خوشمزه برای خودم و هم اتاقیم خریدم و مثل تراکتور مشغول کار شدم.

پروردگارا! قلب های ما را با نور ایمان خودت جلا و آرامش ببخش. در عوض دیروز، امروز کتاب سه دیدار نادر ابراهیمی را میخواندم که حالم را بهتر می کرد. یکی از قسمت های خوش کتاب آنجا بود که مرادی به مریدان می گفت: دل را از بند فرسودگی برهانید! به روح خود، خندان، نو، و سبکبال بودن را بیاموزید. طلوع خورشید را به نظاره بنشینید و از زیبایی های بهشتی حیات لذت ببرید. 

تقدیم به پدرم و همه  رفتگان صلواتی می فرستیم.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 10:41 ب.ظ

بدون عنوان

پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:49 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
امروز صبح، بعد از بیدار شدن از یک خواب نسبتا طولانی، دست و دلم به درس خوندن نمی رفت. تصمیم گرفتم از کارهایی شروع کنم که رغبت اش را دارم تا حالم بهتر شود. برای همین شروع به نوشتن کردم. 
دیشب، قبل از رفتن برای ورزش، دو تا سیب زمینی کوچک را تو قابلمه گذاشتم تا آبپز بشه و بعد از ورزش غذای رژیمی ام را نوش جان کنم. جاتون خالی، عرق ریزان از ورزش برگشتم و دیدم سیب زمینی ها روی اجاق آشپزخانه خوابگاه کاملا کبابی شده است. خوشمزه بود هر چند امروز کلی قابلمه اش را سابیدم تا آثار سوختگی را پاک کنم. 
حرف برای نوشتن زیاد دارم ولی الان به ذهنم نمی آید. باشه برای بعد. 

تقدیم به روح همه درگذشتگان صلواتی بفرستید لطفا. آه! یاد آن جهان دلم را خنک می کند. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 بهمن 1396 11:02 ق.ظ

شروعی دوباره

دوشنبه 9 بهمن 1396 08:44 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


پس از یک ترم تقریبا پر تلاش؛ با اتفاقات گوناگون شادی بخش و غم انگیزاش، با تکلیف های فراوان درس دکتر زادهوش عزیزش، با ایام سخت امتحانات و تجربه زندگی با هم اتاقی های جدیدش، دو هفته پر تفریح و پر استراحت را با خانواده گذراندم و اکنون یک روز است که به دانشگاه برگشتم و با شروع ترم جدید، نرم نرمک تکاپوی فعلا آرام ولی خوشایندی را ، مثل گرم کردن قبل از ورزش، شروع کرده ام. 
واقعا هر چیزی در زندگی انسان، جایی دارد. ما طوری آفریده شده ایم که همیشه بر یک مدار بودن را دوست نداریم. پس از مدتی تفریح، دل انسان کار و فعالیت می خواهد و پس از مدتی کار، تفریح می خواهد. 
احساس شروعی دوباره می کنم. یک جورایی دلم می خواهد عوض شوم. نگاهم را و تفکرم را نیز احساسم را بازبینی کنم. به مروری آرام و عمیق احتیاج دارم. آنگونه که از دلش ساختنی خوب زاییده شود. 

تقدیم به روح پدر خوبم ضلواتی بفرستید. لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 بهمن 1396 09:03 ب.ظ

چند نکته احتمالا مفید

چهارشنبه 22 آذر 1396 10:47 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


یکی از مسائلی که بعضی اوقات باعث ایجاد دلخوری میان همسران می شود، برآورده نشدن انتظارشان در مورد دریافت محبت یا رفتاری ویژه از همسرشان است. این انتظار یا بر اساس تصورات و مطلوب های خود شخص است و یا بر اساس خاطراتش از سوابق آن ارتباط است. 
خوب می دانیم که در بهترین ارتباط ها هم اگر شرط احساس رضایت و خوشبختی و یا حتی احساس دوست داشته شدن ما این باشد که تمامی انتظارات و آرزوهای عاشقانه ما برآورده شود، وصول به این احساس، محال است و دلیل آن، به همین سادگی است که : دیگران حتی صمیمی ترین شان با ما متفاوتند؛ انسانها هر چقدر هم که به هم نزدیک باشند، جای همدیگر نیستند. از آن گذشته، شرایط آدمها، هیجانات شان و موقعیت هایی که در یک زمان خاص در آن قرار دارند، متفاوت است. پس خیلی طبیعی است که بعضی اوقات آنی نباشند که ما می خواهیم. 
حال با وجود قطعی بودن این احتمال، آیا عاقلانه است که ما بار این توقع نابجا را بر جان خسته خود تحمیل کرده و آن را خسته تر کنیم؟ آنوقت با این خستگی جان و روح، هم خود و هم یارمان را بیازاریم؟
پس بیایید قدری با خود و با یارمان، مهربان تر شویم، کوله بار توقعات مان را کنار بگذاریم و به جای آن به این پیشنهاد جدید بیاندیشیم:

گام اول- تفاوت انسان ها با یکدیگر را بپذیریم؛ تفاوتی که می تواند در جنبه های مختلف باشد. 

گام دوم- خودمان باشیم؛ بدون برنامه ریزی و به اصطلاح رایج، بدون حساب و کتاب، آن مهری که در دل نسبت به همسر و یارمان داریم، خالصانه و در هر زمان که می خواهیم ، به او ابراز کنیم.

گام سوم- توقع رفتار و پاسخی بلافاصله و کاملا مطابق با میل خودمان را از او نداشته باشیم؛ صبر کنیم؛ این محبت در جان او ذخیره می شود، در ذهن او می ماند، از طرفی، از شواهد فراوانی، می دانیم که او هم ما را دوست دارد؛ پس در زمان خودش، او هم به ما ابراز مهر خواهد کرد. آن زمان ممکن است، اکنون و یا در موقعیتی دیگر باشد. صبر کنیم. مثلا ممکن است شما امروز احساس دلتنگی برای همسرتان دارید، اما خیلی ظبیعی است که او همزمان با شما، این احساس را نداشته باشد اما در یک روز دیگر که شما مشغول کارهای روزانه هستید و این احساس را ندارید، او دلتنگ شما شود و این احساس را به شما ابراز کند. 

فراموش نکنیم که اصل، وجود محبت میان همسران و ابراز آن است؛ نه برآورده شدن عین توقعات ما. 

و نکته آخر اینکه مفهوم واقعی عشق را درک کنیم. عشق، معامله نیست. عشق در این خلاصه نمی شود که بگوییم تا بشنویم یا بدهیم تا بگیریم (گرچه شیرینی آن به متقابل بودن آن است) بلکه هنر عشق، دوست داشتن غیرهدفمند است. خود را محک بزنیم؛ محبت می کنیم تا محبت ببینیم یا دوستش داریم؟

تقدیم به روح پدرم صلواتی بفرستید. لطفا.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 آذر 1396 11:34 ب.ظ

محض دلداری دلم

یکشنبه 19 آذر 1396 06:18 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


شاید هیچ چیز، البته بعد از یاد خدا، به اندازه آسان گیری، به آرامش انسان کمک نکند؛ اینکه انسان هر شرایطی را هر چه که باشد، فقط به عنوان مساله ای بببند که می خواهد حل اش کند؛ همین! حال یا می تواند یا نمی تواند حل اش کند. حل اش کرد، فبهالمراد، نکرد، ازش عبور می کند. به قول نادر ابراهیمی در کتاب سه دیدار،« مسیر را باید رفت، مهم رفتن است.» حالا هر چی شد، شد. 

تقدیم به روح پدر مهربانم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 آذر 1396 08:29 ب.ظ

نگاه وسیع

پنجشنبه 16 آذر 1396 10:51 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


نمی دانم بعضی آدمها به کجا می رسند که می فهمند تمام زیبایی ها و شیرینی ها از خداست؛ یعنی نمی دانم در نگاه شان چه اتفاقی می افتد که در هر خوبی و زیبایی یا حتی در هر خوشی، دنباله نگاه شان به جاهایی در بالادست می رسد. یعنی انگار که آن خوبی و آن قشنگی را مستقیما خوبی و قشنگی خدا می بینند. نمیدانم؛ اما میتوانم تصور کنم که عجیب حس خوب و درک ارزشمندی است. 

فعلا همین. 

برای شادی روح پدر خوبم، صلواتی هدیه کنید. لطفا.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آذر 1396 11:01 ب.ظ

پس از چند ماه

چهارشنبه 15 آذر 1396 11:27 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
چند ماهی است که درست و حسابی ننوشته ام. انگار وبلاگم گرد فراموشی گرفته! اگرچه در این مدت، ذهنم ایده های نوشتن را جذب می کرد ولی قلم ام حرکت چندانی نکرده. بگذریم! مهم این است که میخواهم وبلاگم را گردگیری کنم. 
در این مدت، اتفاقات تازه فراوانی افتاده که یکی از مهم ترین های آن، قبولی ام در مقطع دکترا و زندگی دوباره ام دراصفهان بعد از 6 سال وقفه تحصیلی است. 
اولش همه چیز برایم نو و جذاب بود؛ از خوابگاه و آشپزخانه و اینترنت اش گرفته تا سرویس های دانشگاه تا محیط دانشکده و سر کلاس رفتن و تکلیف انجام دادن و غیره؛ هر چند الان که به آخر ترم نزدیک شده، هم از آن تازگی اولیه خبری نیست و هم سختی کارهای آخر ترم خودنمایی میکند. 
اما در مجموع، خوب است. الحمدلله. 

برای شادی روح پدرم صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 آذر 1396 11:49 ب.ظ

نمی گذارم کسی اعصابم را به هم بریزد-ادامه پست قبلی

سه شنبه 16 خرداد 1396 12:18 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫نمی گذارم کسی اعصابم‬‎




در باب حدیث شریف « الهی ارنی الاشیاء کما هی: خدایا پدیده ها را همانطور که هستند به من بنمایان. » خیلی حرفها برای گفتن دارم. این حدیث، محتوای تقاضایی از خداوند است که اگر مستجاب شود، انسان در حد راه رفتن روی ابرها می تواند سبک زندگی کند. شاید بهتر است بگویم خیلی از گره های ما در زندگی بخاطر همین ندیدن پدیده ها در حد و اندازه خودشان است. پدیده هایی که گاه آنها را بسیار بزرگتر از آنچه هستند و گاه کوچکتر و کم اهمیت تر از آنچه باید باشند، می بینیم. کافی است با هم مرور کنیم: 

مادری که از کثیف شدن لباس بچه اش عصبانی و کلافه می شود و فریاد می کشد، آیا با خود فکر می کند که مگر چه شده است؟ آیا این اتفاق در این اندازه وحشتناک است یا من وحشتناک اش میکنم؟

همسری که به نحوه خرید کردن همسرش گیر می دهد و به او نق می زند. با خود بیاندیشد که حالا اگر این مواد عذایی خریداری شده کم و کاستی هم دارد، راه حلی ندارد؟ اگر این بار چشم پوشی کنم و به خرید او احترام بگذارم و در موقعیت مناسبی برای او اشکالات کار را توضیح دهم، فاجعه می شود؟

دوستی که از کم توجهی و کم مهری دوستش می نالد. ناراحتی اش را اینگونه به چالش بکشد که درست است که من دوست دارم او به من توجه کند و مرا دوست داشته باشد ولی حالا که اینگونه نیست، من دیگر نمی توانم به زندگی ادامه دهم؟ 

همین گونه است مشکلات اقتصادی، عاطفی، خانوادگی و مانند آن. اگر تفکر پشت غصه ها و اعصاب خردی ها را بررسی کنیم و آن را به چالش بکشیم، خوب درمی یابیم که ما در حال وحشت انگاری یا بایدسازی هستیم به این معنی که یا میگوییم: «وای! اگر اینگونه بشود، چه می شود؟ من نمی توانم، طاقتش را ندارم و یا می گوییم: چرا او این کار را کرد؟ این نامنصفانه است. نباید اینگونه عمل کند. نباید این اشتباه را انجام دهد. باید ... » و همین هاست که باعث استرس ما یا بهم ریختن اعصاب ما می شود. یعنی بزرگ کردن پدیده های کوچک و کم اهمیت.

در حالی که برای حفظ آرامش مان، بهترین کار جایگزین کردن تفکرات واقع بینانه است؛ یعنی مسائل را هم اندازه که هستند ببینیم؛ نه کمتر و نه بیشتر. نه از حل آنها غافل شویم و نه خودمان را بیچاره و کلافه کنیم. 

مثلا این مساله را ببینید: من دوست دارم همسرم به من احترام بگذارد و مرا مورد محبت قرار دهد ولی حالا که اینگونه نیست، اگر من خودخوری کنم و از این پدیده احساس بیچارگی کنم، چیزی حل می شود یا مساله بدتر می شود؟ آیا خودخوری های من باعث نمی شود که یکباره واکنش شدید و نامنصفانه ای از خود نشان دهم؟ اینکه او به قدر کافی به من محبت نمی کند، خوب نیست و من در موردش نگرانم اما مستاصل و درمانده نیستم. برای حل اش حتما تلاش میکنم، اما نمی گذارم احساس کنم که دنیا به آخر رسیده و من نمی توانم شاد باشم. این مساله همین اندازه اهمیت دارد که باید رفع شود ولی نه در حدی که من احساس بدبختی کنم. همسرم بخشی از علت خوشبختی من می تواند باشد اما نه همه اش.  

گاهی اوقات، مشکلات ما از آنجایی سرچشمه می گیرد که ما نقش افراد و اتفاقات را بیش از آنچه که در واقع هستند، در زندگی مان پررنگ می کنیم و آنگاه کافی است که آن شخص یا آن موقعیت بیش از اندازه مهم برای ما، تکانی بخورد، تغییری بکند یا به هر صورت موافق میل ما نباشد؛ آنوقت است که احساس می کنیم دنیا به آخر رسیده است. بت سازی های ما در زندگی نیز زیرمجموعه ای از همین تفکر اشتباه و دوری از نگاه واقع بینانه است. 

اینگونه است که تمرین به چالش کشیدن علت ناراحتی هایمان، با توجه به حدیث شریف گفته شده، می تواند تا حد زیادی ما را در رسیدن به یک زندگی آرام، یاری کند. کافی است در خلوت مان، با نگاه از بیرون، مسائل مان را وارسی کنیم تا اندازه واقعی آن را ببینیم. 

تقدیم به روح پدر خوبم، در این ماه مبارک، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 خرداد 1396 12:30 ب.ظ

برای سالگرد پدرم

شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



Image result for ‫پدر‬‎

امروز سی ام اردیبهشت، سومین سالگرد پدر من است. تنها آنکه فراق عزیزی را چشیده، میتواند درک کند که جای خالی یک عزیز چه معنی دارد؛ هرچند من همیشه برای پدرم بخاطر عاقبت بخیری اش خوشحال بودم و هستم. مرگ باعزت، یکی از نعمتهایی است که خداوند به پدرم عطا فرمود. 
من پدر بسیار خوبی داشتم و بسیار دوستش می داشتم. مهر پدرانه ی او کم نظیر بود. بسیار با او رفیق و هم صحبت بودم. همیشه، چه در حیات و چه بعد از رحلتش، از اینکه دیگران مرا به لحاظ قیافه و اخلاق شبیه پدرم میدانستند، خوشحال می شدم و افتخار می کردم. 
جایش خیلی خالی است. خداوند او را با صالحین محشور فرماید و غریق نور و آرامش و مهر الاهی گردد. 

برای شادی روحش، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:48 ب.ظ

چند خط یادداشت شخصی

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر





Image result for ‫مهدی‬‎



اول- امروز، پیش از ظهر، در حال و هوای افکار درهم خودم، رفتم تا از انباری خانه مان برای مادرم برنج بیاورم. با همان حال درخود فرورفته در انباری را که باز کردم، دقیقا در ابتدای مسیر و بلافاصله بعد از در، عنکبوت محترمی، تار زیبایی را از این سو به آن سو، کشیده بود. تار را از نزدیک تماشا کردم؛ اشکال هندسی دقیقی در آن قابل مشاهده بود. از ذوق شگفتی خلقت خدا، خنده ام گرفت؛ مثل کودکی که برای فراموش کردن ناراحتی اش، بزرگترها، وسیله جذابی را پیش چشمش می آورند و یکباره وسط گریه، به خنده می افتد. اینگونه احساساتم را دوست دارم چون گمان میکنم خدا همانجاست.  دستم را جلو بردم و به یاد ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت، تار را از سر راهم کنار زدم. با اشاره ای، فرو ریخت...


دوم- امشب در راه بازگشت به خانه، دور میدان نزدیک منزل مان دو تا نمایشگاهک (نمایشگاه کوچولو) خوب برای میلاد حضرت مهدی(عج) برپا شده بود؛ ظاهر شاد و جذاب و درعین حال محتوای فرهنگی داشت. همه گونه از مردم دور آن جمع شده بودند و خصوصا اینکه بادکنک های رنگی که به کودکان هدیه می کردند، آنها را نیز در جشن میلاد سهیم میکرد. شادمان شدم؛ از اینکه علاوه بر عزاداریها، اعیاد اهل بیت (ع) نیز مردم را به خود مشغول کرده بود. 


سوم- یک چیز دیگر هم دیدم. یک راننده تاکسی که ماشین اش آتش گرفته بود؛ آنقدر حالش بد بود که اول گمان کردم خودش سوخته است. وقتی جلو رفتم، متوجه شدم ماشین اش آتش گرفته...بنده خدا شدیدا ناله میکرد. حق داشت ناراحت باشد، سرمایه کارش صدمه دیده بود اما آنچه مرا تکان داد، این بود که به خدا میگفت: « انصاف ات را شکر!...از همه جا من بدبخت...». 
میفهمم که چنین اتفاقی برای او خیلی سخت است اما دلم از ناشکری هایمان سوخت...

پروردگارا! همه ما را به شکر واقعی نعماتت آگاه کن. خدایا! در این شب مبارک، پدرم را از برکات وجود حضرت مهدی(ع) بهره مند بفرما.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:58 ب.ظ

سفرنامه-قسمت اول

سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 12:37 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


Image result for ‫سفر‬‎


14 اردیبهشت 96-قم-حیاط خانه معلم

امروز پنجمین روز سفر ماست و من با اینکه از ابتدای سفر قصد نوشتن سفرنامه را داشتم؛ در فرصتی که امروز پیش آمد، شروع به نوشتن کردم. از این رو سفرنامه را از روز پنجم سفر آغاز کردم و به جلو یا به عقب برمیگردم تا یادداشت هایم تکمیل شود. 
دیروز عصر از اصفهان به سمت قم آمدیم. دیشب در خانه معلم قم اقامت کردیم. محل بسیار خوبی بود. هوای قم بر خلاف معمولش، خنک و معتدل بود و بوی یاس های سفید، حیاط خانه معلم را سخت عطرآگین کرده بود. 
تا مسئول پذیرش کار اقامت مان را رتق و فتق کند، چند دقیقه ای در حیاط تنها ماندم؛ اینگونه تنهایی ها را دوست دارم چون فرصت خلوتی شیرین را به انسان میدهد مثل فرصتی که نیمه شب پای تخت یک بیمار در حال خواب که منتظر تمام شدن سرم اش هستی، پیش می آید؛ چند دقیقه ای زمان می یابی تا خودت را پیدا کنی یا به هر آنچه دوست داری، عمیقا فکر کنی.
صبح فردا، بعد از یک استراحت دبش شبانه، به دیدار حضرت معصومه(س) رفتم. راستی یادم رفت بگویم؛ همسفریهای من: مادر، برادر بزرگتر، خواهر کوچکتر و خاله ام هستند. همه آنها امروز قبل از من راهی حرم شدند و من از محل اسکان تا حرم در هوای معتدل و کمی ابری قم، تنها و پیاده رفتم.
زیارت دلچسبی بود. فرصت خوبی برای نجوا کردن و سبک کردن دلم داشتم...

به قول جلال آل احمد: فعلا تا همین جا بس است...

پدرم ما را بسیار به سفر می برد. برای شادی روحش صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 01:17 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...