طهارت ازدواج

یکشنبه 5 مرداد 1399 12:34 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


به نظر من، ازدواج و درک رابطه ی حلال عاشقانه، نه تنها یکی از شیرین ترین، بلکه شیرین ترین هدیه خداوند به انسان ها، البته بعد از حلاوت رابطه با خودش، است. واقعا خدا عجب پدیده های باشکوهی را در این جهان خلق کرده. اگر دست زیر چانه بزنیم و شروع به تماشای آفرینش کنیم، تا آخر عمر فرصت داریم که تماشا کنیم و لذت ببریم.
در این میان، دیدنی ترین آفریده، عشق سالم میان زن و مرد است. 
اگرچه متاهل شدن، همراه با افزایش مسئولیت هاست و متضمن تلاش بیشتر، خصوصا در شرایط فعلی اقتصادی است اما همه ی اینها به داشتن ذهن و دلی آرام گرفته و پاک از انواع افکار و دلبستگی های آزاردهنده، می ارزد. گویی نوعی احساس طهارت اندیشه داری. علاوه بر اینکه یک ازدواج موفق، شیرینی هایی دارد که به هر قیمتی، ارزش چشیدن دارد.
این یک واقعیت است که انسان هر اندازه قوی و مراقب باشد و حتی شخص موفقی باشد، نداشتن همسر به او آسیب می زند. تنها در یک صورت، اینگونه نیست و آن در مورد شخصی است که واقعا کاری از او برای ازدواجش برنمی آید یا کوتاهی نمی کند.
ولی آیا واقعا کاری از ما برنمی آید؟! 
به عقیده من عمر انسان آنقدر ارزش دارد که لازم است وضعیت ازدواج مان را بازنگری کنیم و ببینیم آیا واقعا کاری از ما برنمی آید یا ....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خودخواهی خوب

پنجشنبه 2 مرداد 1399 10:33 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

خانم ها و آقایان اگر می خواهید خوشحال و راضی باشید، خودخواه و خودبین باشید. 

حتما از خواندن این عنوان تعجب می کنید ولی باور کنید کلید آرامش همین است. شاه کلید آرامش روح و سلامت جسم، در سلامت ذهن است. و سلامت ذهن وقتی حاصل می شود که فقط روی خودت متمرکز باشی به این معنی که 

1- کار درستی که در هر موقعیتی تشخیص اش می دهی و از دستت بر می آید، انجام دهی ولی از دیگران انتظاری نداشته باشی.

2- در هر انتخابی راحتی خودت را تا جایی که به راحتی دیگران آسیب نمیزند، در نظر بگیری. 

3- به اشتباهات دیگران فگر نکنی و از آنها دلخور نشوی. فقط به خودت فکر کن. 


صلوات هدیه به پدرم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 مرداد 1399 10:45 ب.ظ

پگاه

یکشنبه 29 تیر 1399 05:19 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

وای که چقدر سحر زیباست. عاشق رنگ آسمان و حال هوا بین اذان صبح و طلوع آفتابم. حال آدم را خوب می کند. همیشه آرزو داشتم عادتم این باشد که این ساعت های شبانه روز را حس کنم؛ انرژی این زمان و حال خوب آن را. قبل ترها از استادی شنیده بودم که دوستی دارد که 10 شب می خوابد و 3 صبح بر می خیزد و می گوید 5 ساعت خواب در این فاصله از شب برای تامین خواب بدن انسان کافی است و از همین رو بود که در سن بالای 80 سالگی، این شخص در حال یادگیری یک زبان دوم بود. آن موقع ها خیلی امید نداشتم که بتوانم چنین کنم تا اینکه خدا بوسیله ی دو چیز مرا به این سمت رهنمون کرد:
یکی خواندن کتاب شیخ بی خانقاه از آقای مهاجرانی؛در این کتاب که روایت زندگی حاج آخوند روحانی بامعرفت روستای مهاجران است، از سحرخیزی حاج آخوند طوری گفته است که انسان هوس سحرخیزی می کند. حاج آخوند سحرها کنار نهر نایه نماز می خوانده است. 
و دوم هم حجم کارهایی که یا دوست دارم انجام دهم و یا لازم است انجام دهم مرا سحزخیز کرد و چه خوب است.
الان ذوق مطالعات و نوشتن هایی را دارم که در طول روز، وقت شان را ندارم. 

از خدا میخوام پدرم در خنکای سحری برزخ، محظوظ باشد. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 تیر 1399 05:33 ق.ظ

چقدر نوشتن لذت دارد

شنبه 13 اردیبهشت 1399 10:53 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

امروز هوا خیلی خوبه. یعنی چند روزه که هوا خیلی خوبه. حال و هوای اتاق داود، همسرم، خیلی خوب بود برای همین امروز جای کارم رو از جای همیشگی گه پشت میز غذاخوری هال بود، تغییر دادم و اومدم تو اتاق داود و پشت میز تحریر داود نشستم. پنجره اتاق باز هست و نور و هوای خوبی داره میاد تو اتاق؛ هوای خنک و بهاری. 
یه عالمه ظرف برای شستن داشتم. حین شستن، سخنرانی دکتر سروش را گوش دادم. 
خیلی خوبه که آدم به آینده فکر نکنه. 
دوست دارم برای کس هایی وقت بذارم که هم بیشتر به وقت گذاری احتیاج دارند و هم کمتر کسی برای آنان وقت می گذارد. و از خدا بابت این فکرهای خوب ممنونم. 
میخواهم کم فکر کنم و کم بخواهم. 
کار بکنم، اما نتیجه برایم مهم نباشد. به خدا بسپارم و کیف آرامش و رضایت را ببرم. 
از احوال آیت الله امینی به قلم استاد مظاهری لذت بردم. خصوصا از این صفت که از هیچ کس نمی ترسیدند، صراحت داشتند و هیچ کاری را برای کسی انجام نمی دادند. 
از رهگذر بودن به معنی رونده بودن، خوشم می آید. بسیار در حال خوش انسان موثر است. 
با جملات کوتاه صحبت کردن و بدون اصرار سخن گفتن را دوست دارم. 
بقیه را بیشتر شنیدن دوست دارم. هر چند که گاهی حرف زدن و بروز افکار و احساسات، لذت خودش را دارد. 
چقدر نوشتن لذت دارد. خدایا روزافزون اش کن. 

همین ها. 

پدر نازم مخلصیم. 
راستی، من زن عموی خیلی خوبی داشتم که به تازگی به رحمت خدا رفتند. دعایش کنید. لطفا. خود و خانواده اش را. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 اردیبهشت 1399 12:20 ب.ظ

برای این روزها

سه شنبه 27 اسفند 1398 10:19 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

ذهن و دل و قلم ام لبریز از حرف هایی است برای گفتن. روزهای این بیماری خیلی خاطرات، دریافت ها و عبرت ها برایم داشت که دوست دارم همه اش را بگویم. اول اینکه من هم مثل بسیاری، این روزها، هم درگیر پیشگیری بودم و هم درمان. اما نمی خواهم از سختی هایش بگویم. بلکه میخواهم از شیرینی تجربه ی تلاش همراه با توکل بگویم؛ وقتی شب و روز از خدا میخواهی تو و عزیزت را حفظ کند، گریه میکنی، دعا میکنی و همزمان مشغول ضدعفونی، پوست کندن و آبگیری میوه می شوی. چند دقیقه ای از درست کردن یک نوشیدنی فارغ نشده ای که باید به درست کردن نوشیدنی دیگری بپردازی و این حرکت را دوست داری زیرا با قلبت می چشی که حالا که داری تلاش میکنی، خدا تلاشت را ضایع نمی کند و حامی توست. و آنگاه قلبت آرام و مطمئن می شود و دیگر نگران نیستی و گریه نمی کنی. 
الان که دارم می نویسم، صدای یک باران پرزور را از آن طرف پنجره ها می شنوم. آه پروردگارا! تو چه زیبایی.
دوم اینکه حرف های ناامید کننده این روزها را دوست نداشتم و ندارم. درسته شیوع یک بیماری خطرناک، اتفاق ناخوشایندی است ولی میشه به این اتفاق یه جور دیگه هم نگاه کرد و یا حتی یه جور دیگه  ازش استفاده کرد. اصلا با واژه هایی مثل طاعون و غیره موافق نیستم. چون اثری جز ایجاد دل نگرانی و حال بد ندارد. واقع گرا باشیم. این، یک بیماری است. بله. مسری است. بله. باید مراقب اش باشیم. بله. اما چرا ترس؟ چرا احساس بدبختی؟ مگر مریضی هم جزئی از زندگی ما نیست؟
سوم اینکه این روزها، از برخی می شنوی که این اتفاقات علائم آخر الزمان یا ظهور حضر مهدی(ع) است. راستش من تخصصی در این رابطه ندارم که بخواهم رد یا تایید کنم. اما سخنم چیز دیگری است. این روزها به ذهنم رسید واقعا لازمه یه اتفاق سخت بیفته و دنیا رو سختی و غیره برداره که ما یادمون بیفته که به امام مون احتیاج داریم؟! یعنی نمیشه وفتی همه چی خوب و خوشه، قلب ما یادش باشه که به هدایت گری احتیاج داره؟ نمیشه تو حال خوب مون فرج امام رو بخوایم و ایشون تشریف بیارند.خوبه بهش فکر کنیم. 


خدایا پدرم را در نور و رحمتت غرق کن



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 اسفند 1398 11:07 ب.ظ

فوری

چهارشنبه 14 اسفند 1398 12:19 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
تمرکز جمله بندی ندارم ولی احساس و تجربه ی امشبم را می خواهم بنویسم. امروز بعد از یک روزکاری سنگین (دوشنبه، چهار تا تدریس داشتم)، هم شب خوب خوابیدم و هم بعدازظهر. خیلی دلچسب، خستگی ام در رفت و خوابم چسبید. دردهای جسمی و خستگی هام بعد از بیدار شدن از خواب، رفع شده بود. وای که چقدر همچین خوابهایی کیف میده. 
با حوصله ی بیشتری امروز به کارهای خانه ام رسیدم و تدریس های فردا را آماده کردم تا فردای راحت تری داشته باشم ان شاء الله. 
شب، قبل از آمدن همسرم، مشغول پخت شام شدم و چای دم کردم. نکته اش اینجاست که بوی کوکوسبزی همراه با لذت دم کردن چای با سماور برنجی طلایی و سنتی، وقتی بخارهای ملایمش زیر قوری می زند ، خیلی باحال است. 

بابای خوبم، عاشقانه دوستت دارم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 اسفند 1398 01:05 ب.ظ

چند خطی برای دلم

سه شنبه 29 بهمن 1398 11:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
امروز از طلوع آقتاب تدریس آنلاین داشتم به یک زبان آموز اون ور آبی. خیلی حال خوبی بود. از چندین بابت؛ اول اینکه حس صبح زود بیدار شدن عالی بود. احساس کردم چقدر روزم زود شروع شد و سرعت رسیدگی به کارهام خیلی بالا رفت. خصوصا چون درگیر تدریس شدم دیگه خواب هم از سرم کامل پرید و کسل و خواب آلود نموندم. 
دوم اینکه زبان آموزم حسابی قوی بود و این مرا خوشحال کرد چون میدونم وادار به مطالعه بیشتری هستم که برام خیلی خوبه. 
سوم اینکه دریافتم که داشتن شغل مورد علاقه و کاری را با عشق انجام دادن چقدر خوبه. 
چهارم آنکه عشق عجب جوهره ی جاری است در جان این هستی. 
ششم اینکه دیشب یک رومیزی گل دار ملیح برای میزغذاخوری تو هال مون گرفتم که حس هال رو برام خیلی بهتر کرده. 

خدای من هوای پدرم رو داشته باش



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 اسفند 1398 08:55 ق.ظ

حرف های دوست داشتنی

سه شنبه 15 بهمن 1398 01:55 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

بعضی حال و هواها اونقدر دلچسبه که نمیتونی ننویسی. مثل امروز. وقتی برگشتم خونه، بعد از کلی پیاده روی و خستگی، زیر نور زیبای آفتاب که همه هال مونو پر میکنه، کنار بخاری هال نشستم وپاهامو دراز کردم ؛ خستگی و درد و سرمای پام یواش یواش تسکین پیدا کرد.

رفته بودم دانشگاه فردوسی. برای انجام کارهای پایان نامه دکتری ام. استادی که تو اونجا باهاش آشنا شدم و امروز دومین ملاقات حضوری مون بود، یک خانم دکتر خیلی خواستنی است برای من. چون انسان خوب و صریحی است و من این صراحتش را که با کوتاه صحبت کردن همراه است، خیلی دوست دارم؛ آنقدر که فکر من بعد ملاقات با ایشون که تنها ده دقیقه طول کشید و فقط محتوای علمی داشت، آرام گرفت و احساس خوبی پیدا کردم. یه جورایی باحاله این خاانم دکتر. احساس بی تکلف بودن، در حال حرکت بودن، در عین حال پرصحبت نبودن و سوالی و کوتاه صحبت کردن را با هم دارد.  وقتی می بینمش، دلم میخواد منم هیات علمی بشم.  





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 01:58 ب.ظ

حال خوب

سه شنبه 15 بهمن 1398 01:52 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
امشب حالم خیلی خوب بود. قلبم آروم بود و دلم شاد. اینقدر فضای خونه مون خوش و آروم بود که دلم نمیومد ننویسم. شروع کردم به نوشتن که فهمیدم سرور وبلاگی که در اون مینوشتم، خراب شده. برا همین، سریع تو دفترچه یادداشت گوشی ام احساساتم رو تایپ کردم قبل از اینکه این حس بپره.
خیلی خیلی دلم میخواد با یک کار هنری انس بگیرم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 02:02 ب.ظ

نوشته های قبل از خواب

سه شنبه 15 بهمن 1398 01:51 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
این دقایق آخر شب واقعا از خستگی و درد گردن، دلم میخواد فقط شیرجه بزنم تو رختخواب ولی نمی تونستم از نوشتن بگذرم.
عجیب لذتی داره برای من خلوت گزیدن و نوشتن.
جمعه هفته گذشته از خونه پیاده رفتم حرم. خوب بود. سر راه شاید حدود نیم ساعت توی یک کتابفروشی گشت عمیقی زدم و دوتا کتاب خوب خریدم.... 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 01:52 ب.ظ

روز برفی

سه شنبه 15 بهمن 1398 01:50 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
وای اصلا نمیشه این برف زیبا رو دید و در موردش ننوشت.
امروز صبح بعد از روبراه کردن کارهای خونه ام؛ بارگذاشتن خورش قورمه سبزی، جارو و نظافت و غیره، یه تاکسی گرفتم و زدم از خونه بیرون. وای که چه برف زیبایی روی درختها نشسته بود. کوچه سفید شده بود و شاخه های سفید و پربرف درختها، وسط کوچه خم شده بود. خیلی دلم‌حال اومد. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 01:55 ب.ظ

چند خطی برای امشب

پنجشنبه 21 آذر 1398 10:49 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
بخاری مان با صدای گرگر جالبی دارد می سوزد. خیلی وقت است که عادت تلویزیون تماشا کردن را از دست داده بودم. امشب در همراهی با همسرم، کمی تلویزیون تماشا کردم. خیلی لذت داشت. در کل، از من به شما نصیحت و وصیت، روزها را حسابی کار کنید و از آرامش شبهای تان برای استراحت لذت ببرید. 
امشب، بیشتر با برنامه های شبکه چهار آشنا شدم. خیلی باحال بودند. برنامه های معرفتی و فرهنگی و هنری را دوست دارم. 

فعلا همین قدر مطلب دارم. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 آذر 1398 10:58 ب.ظ

اولین تجربه های خانه داری

پنجشنبه 21 آذر 1398 10:28 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

یک هفته ای است که از مراسم عروسی و خانه داری ام میگذرد. شیرینی ها و سختی های خودش را داشت. خانه مان همانطوری شده که دوست داشتم با همان وسایل و همان رنگ هایی که دلم میخواست. یه حال پذیرایی آبی، یک آشپزخانه ی سفید با وسایل صورتی و دو تا اتاق خواب که رنگ قالبی ندارند. 
دلم میخواست خانه مان گرم باشد و آب گرم خوبی داشته باشد که شکر خدا با تلاش های همسرم همینگونه شد. یک خانه راحت و دلباز و به اندازه کافی با آسایش. 
تازه از امروز، کم کم کارهایم روی روال افتاد. هر چند هنوز با جاروی دسته بلند و خاک انداز شیب دار آشپزخانه ام کنار نیامده ام. اما دیگر اجاق گاز و ماشین ظرفشویی را به مرحله عمل رسانده ام. خانه داری ام را دوست دارم. نیز سرو سامان گرفتن مان را. احساس میکنم یک مرحله مهم زندگی مان انجام شده است. الحمدلله. 


خدایا! هوای بابام رو داشته باش



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 آذر 1398 10:48 ب.ظ

شور و شوق عروسی

پنجشنبه 21 آذر 1398 10:08 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

توضیح: این نوشته مربوط به قبل از تاریخ مراسم عروسی ما در 12 آذر 98 است . 


فنجان چای را مقابل صورتم گرقتم و کنار بخاری آشپزخانه نشستم. بخار چای حس دلپذیری دارد برایم. همیشه میان کارهایم، دقایقی و گاهی ساعتهایی احتیاج دارم برای خودم باشم و کاری را که دوست دارم انجام دهم. و از این میان، نوشتن یا خواندن یک کتاب لذت بخش، از بهترین هاست برایم.

این روزها، من و همسرم و خانواده هایمان، سخت مشغول فراهم کردن سور و سات عروسی هستیم. کیف و شور و شوقی تصور کردنی دارد. سالها بود که تجربه ی این شور را آرزو داشتم. خدا را شکر که من این روزها، خیلی بیشتر از نگران بودن برای این کار و آن کار، ذارم کیف عروسی گرفتن را می کنم. کیف خرید جهیزیه، چهره ی زیبای همسرم در کت و شلوار دامادی ،آماده کردن و چیدن خونه مون، شور و وشوق مادرم و خواهر و برادرهام برای آماده شدن برای جشن عروسی، لباس عروس پوشیدن و از همه بیشتر، کیف خوشحالی زیر یک سقف رفتن با همسرم و شروع خانه داری ام.

از خدا میخوام همه مجردان این روزها را تجربه کنند و بدانند که اگر به خدا امید داشته باشند، و تنها از او بخواهند، آنچه برای شان بهترین است، اتفاق می افتد و گره های به ظاهر کور و ناگشودنی، باز می شود.

 

پدرم، عاشقانه دوستت دارم. جایت این روزها خالی است. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 آذر 1398 10:26 ب.ظ

حساس نباش

سه شنبه 7 آبان 1398 08:26 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


به نظر من، روی هیچ چیزی در زندگی، حساس نباشید. چون هر نوع حساسیتی، سرآغاز یک نگرانی است. نگرانی از نشدن آن چیزی که به آن حساس اید و یا نرسیدن به آن.

وقتی یک موضوع  یا مساله، بیش از حد لازم اش برای انسان مهم می شود، یا به قول خودم، انسان به آن حساس می شود، آنگاه دست و پا می  زند و گاه با هر مانعی بر سر راهش، به هر قیمتی که گاه ارزش آن هدف را ندارد، می جنگد تا آنچه که به آن حساس است، بشود یا نشود. و در این رهگذر، چه اعصابی از خود و دیگران خرد می کند.

کلا من از این تجربه سی و پنج ساله زندگی دنیایی ام، این را فهمیده ام که اصرار و پافشاری، چیز خوبی نیست. به نظرم خوب این است که در هر زمینه ای در زندگی ، فقط کار درستی که از ما برمیاد، انجام بدیم. آنگاه، شد شد و نشد نشد. حساسیت و پافشاری، نگرانی می آورد و نگرانی قاتل آرامش روان انسان است.

 

پدرم دوستت دارم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 آبان 1398 08:29 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 13 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic