تبلیغات
دلهای بلورین

یک سفرنامه کوتاه

یکشنبه 17 تیر 1397 05:24 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



صبح زود، تو تاریک روشنی هوا از خونه زدیم بیرون. با تاکسی، خودمونو به محل حرکت تور گردشگری رسوندیم. توی یه تور یه روزه شرکت کرده بودیم که مقصدش یه جای پرآب در اطراف مشهد بود؛ ارتوکند.
تا رسیدن به مقصد، توی اتوبوس اتفاق قابل ذکری نیفتاد جز اینکه پخش موسیقی تند داخل اتوبوس را چندان دوست نداشتم. 
قبل از رسیدن به مقصد، مسیر بیابانی ولی زیبا بود. کوههایی با شکل های خاص و فرسوده داشت و گهگاهی هم زمین های سبز زراعی در دامنه کوه. 
به ارتوکند که رسیدیم، پس از طی یه مسیر گرم و پر از خاک در یک مینی بوس، که البته آنهم خوشایند بود، به بک باغ خنک رسیدیم. باغ پر از درخت بود و یک جوی آب پرآب داخل آن روان بود و جالب اینکه چون داخل دره قرار گرفته بود، سکوت دلچسبی هم داشت. 
خنکای باغ پس از طی آن مسیر گرم، حسابی خوش بود. 
جای همگی خالی، با صبحانه ای محلی و خوشمزه پذیرایی شدیم: نیمرو، نان محلی، پنیر، کره و مربای خانگی به اضافه چای اجاقی. 
بعد از صرف صبحانه، آماده طی راهی دراز برای رسیدن به آبشارهای زیبای ارتوکند شدیم. 
تقریبا سه ساعت پیاده روی داشتیم تا به آبشارها رسیدیم و برگشتیم. قسمت قشنگ این پیاده روی این بود که بخش زیادی از آن را داخل رودخانه های پر از آب خنک طی کردیم.
فوق العاده زیبا بود؛ خصوصا آبشار دوم. برای رسیدن به آبشار دوم، باید از زیر یک صخره تنگ عبور میکردیم. بعد از آن، یک آبشار فوق العاده زیبا با آب بسیار خنک بود. آبشار دوم از میان یک دره بلند تنگ و کاملا قائم، از یک ارتفاع بلند به داخل رودخانه ی درون دره میریخت. خیلی هیجان انگیز بود. از همه طرف آب سرد به سر و صورتمان می پاشید و صدای آب پرفشار آبشار را هم که نگو. 
بعد از بازگشت از آبشار و صرف ناهار، به سمت مشهد بازگشتیم.

تقدیم به روح پدرم صلوات هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 05:26 ب.ظ

چند خط دیگر

دوشنبه 11 تیر 1397 06:08 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



عادت پیاده روی صبح زود در پارک و نماز جماعت مغرب را، به لطف خدا، از سر گرفتم. اتفاق جالبی که افتاد، این بود که این شب ها در مسجد محل، برای شرکت در نماز، جا کم می آید و این اتفاق خوبی است. تمام شبستان پر از نمازگزار مرد و زن می شود. 
آهنگ عشق نوشته آندره ژید را تمام کردم و به سراغ کتابهای بعدی رفتم؛ «اوصاف پارسایان» نوشته دکتر سروش و «زن زیادی» جلال آل احمد.
امروز، مابقی کارهای عقب مانده را انجام دادم و به این اندیشیدم که چه خوبه که تا فرصت دارم و زنده ام، هر توشه ای برای بعد از مرگ احتیاج دارم، جمع آوری کنم؛ اگر مرگ را خیلی نزدیک باور کنم که همینطور هست، باید از فرصتم با عجله استفاده کنم. مثل کسی که فردا می خواهد به سفر برود؛ چگونه از این طرف به آن طرف می رود تا کارهایش را زفت و رفت کند؛ به نظرم برای مرگ هم، باید همینطور بود. سریعا بدهی ها را پرداخت، حقوق خدا و مردم را ادا کرد، از فرصت ها برای آباد کردن محل اقامت دائمی و آسایش بهره جست و خلاصه حسابی آماده اش شد. 
به گمانم اگر چنین شود، آنوقت که مرگ به سراغمان می آید، نخواهیم ترسید. 

تقدم به روح پدرم، صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 06:37 ب.ظ

یادداشت روزانه ام

شنبه 9 تیر 1397 01:22 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


امروز از اول صبح، یه بسم الله محکم گفتم و پاشنه ام را ورکشیده و به سراغ کارهای مهمی که چند وقت بود، انجام شان به تاخیر افتاده بود، رفتم. کارهایی که بعضی اش را به خودم و بعضی اش را به دیگران قول داده بودم. خدا را شکر، خیلی خوب پیش رفت. 
پیشرفت کارهای امروز، باعث شد که کند شدنی که بعد از اتمام امتحانات دانشگاه و بازگشت به مشهد برام پیش آمده بود، رفع شود. 
راستی، کتاب بالینی این روزهایم، «آهنگ عشق» نوشته آندره ژید است. به اندازه  کتاب بسیار زیبای «ملت عشق» از آن لذت نمی برم ولی بد هم نیست. بیشتر با هدف آشنایی با آثار نویسندگان معروف فرانسوی، مطالعه اش میکنم. 
یک تحول خوب دیگر، عادتم به گوش دادن سخنرانی های خوب در کنار مطالعه است که البته، این هر دو عادت نیکو را وامدار استاد خوبم، حاج آقای مظاهری، هستم. 
و بهترین تحول این مدت اخیرم، توان جدی نگرفتن، فراموش کردن و فکر نکردن به هر چه آزار دهنده است، می باشد. 
دارم تمرین میکنم که فکرم را ببندم، هر جا که برایم خوب است که ببندمش. چون معتقد شده ام که ارزش هیچ چیز بالاتر از آرامش انسان نیست؛ و این خود انسان است که انتخاب می کند رنجی را ببرد یا نبرد. 

فعلا تا همین جا. 

تقدیم به روح بابای گلم، صلوات هدیه بفرمایید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 01:35 ب.ظ

چند خط یادداشت روزانه

جمعه 8 تیر 1397 11:26 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


آخرین کتابی که تمام کردم، شازده کوچولو بود. بیش از همه، قسمت ملاقات شازده کوچولو و روباه را دوست داشتم. حرفهای روباه، واقعا یادگرفتنی بود. روباه به شازده کوچولو میگفت: « بدان هر چه اصل است، از نظرها پنهان است». واقعا همینطور است. مدتی است که آن مفهوم را به خوب درک کرده ام و همین باعث شده که زندگی برایم آسانتر شود. 
مثلا در رابطه با کسی که او را دوست داری، اصل، آن محبتی است که در دل تو هست و وجود دارد و بخاطر وجود داشتنش، حتی اگر به وضوح نتوانی ابرازش کنی، توسط طرف مقابل، درک می شود. 

فعلا تا همین جا. 

تقدیم به روح پدرم، صلوات هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 11:35 ق.ظ

رنجی که می توانیم نبریم

شنبه 5 خرداد 1397 02:08 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

امروز، پس از مرور مطالبی که در سه چهار روز اخیر برای انجام یک پژوهش کلاسی، آماده کرده بودم، نشستم پای کامپیوتر تا برای به دست آوردن مطالب بیشتر، سرچ کنم. اتفاقا دفعه پیش، چیز خوبی از سرچ، گیرم نیامده بود و این دفعه کلی خدا خدا می کردم که چند تا مقاله درست و حسابی، گیرم بیاید که خدا رو شکر آمد. آن هم چقدر درست و حسابی. 
اما چیزی که می خواستم بگویم، این نبود. در اثنای جستجو، به عکسی در اینترنت برخوردم که خیلی توجهم را جلب کرد. عکسی با زمینه ای لطیف، که روی آن نوشته شده بود: « رنجی که می توانیم نبریم». چه احساس خوبی بهم داد این جمله. با خواندن این جمله، این واقعیت به ذهنم آمد: « راستی، خیلی از رنجها را می توانیم نبریم». 

فعلا به این جمله فکر کنیم تا بعد. 


تقدیم به روح پدر مهربانم، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 خرداد 1397 02:20 ب.ظ

احساس یکی بودن میان همسران

دوشنبه 27 فروردین 1397 12:48 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



هیچ چیز به اندازه احساس یکی بودن میان همسران، در پیشرفت روابط شان موثر نیست. مادامی که زن یا مرد، همسرش را فردی مستقل از وجود خود می بیند، با او روابط کاملا منطقی و حسابگرانه خواهد داشت. در چنین روابطی،  زن و شوهر، خوشی هایی در کنار یکدیگر دارند، اما به محض بروز بی توجهی یا سرزدن اشتباه از سوی یکی از طرفین، موقعیت به سمت تلخی خواهد گرایید. چرا؟ چون شخص، همسرش را فردی مستقل از خود می بیند که وظیفه دارد حقوق او را رعایت کند یا مثلا شرط دوست داشتن اش این است که به او توجه کند و مهر بورزد و اگر در این کار کوتاهی کند یا دیر عمل کند، نتیجه می گیرد که او را دوست ندارد و در ادامه، ماجراهای تلخی پیش می آید که خودتان بهتر می دانید. 

یک موقعیت یکسان و دو برخورد متفاوت با آن را در نظر بگیرید: 

خانم شام پخته و ساعتها منتظر همسرش مانده است. همسرش دیر به منزل می آید و در این فاصله نیز پاسخ تماس های او را نمی دهد. 

برخورد اول: خانم یا بغض فروخورده و دلشکسته، ساکت می نشیند و ناراحتی اش را با سکوت و بی حالی نشان می دهد و یا زبان به گله و شکایت باز می کند. که در هر دو حال، خود و همسرش را رنجانده و رابطه شان را تلخ کرده و بجای حس صمیمیت و یکی بودن، حس بیگانگی و دو تا بودن را به رابطه شان، القا می کند.
برخورد دوم: خانم با روی باز و از صمیم دل به استقبال همسرش می رود. با محبتی صادقانه و نه از سرتوقع، حال او را می پرسد و اتفاقا آگاه می شود که برای مرد، مشکلی پیش آمده بوده که امکان تماس با همسرش را نداشته است. زن، حالش خوب است چون در مدت تاخیر مرد با خود اینطور فکر نکرده که « یعنی یک دقیقه فرصت ندارد که جواب مرا بدهد؟» یا « اگر دلش تنگ می شد یا از کارش برایش مهم تر بودم تا حالا تماس می گرفت» و امثال آن. در نگاه دوم، زن، همسرش را از خودش می داند. با او احساس یکی بودن می کند. او را فردی جدا از خود نمی بیند که بخواهد عزت یا حقوق اش را نزد او حفظ کند. خودش و او را دارای عزت و آرامشی مشترک می بیند و مهم تر از همه اینکه، همسرانی که میان شان حس یکرنگی و وحدت وجود دارد، از محبت همسرشان به خود، اطمینان دارند و محبت او را با قضاوت در مورد تک تک اعمالش و با معیارهای دلخواه خود نمی سنجند. به همین خاطر، با یک بی خبری یا ظاهرا کم توجهی، برنمی آشوبند و دل شان زیر و رو نمی شود. 

اگر در روابط تان آرامش می خواهید، فقط کافی است، احساس یکرنگی و یکی بودن با همسرتان را میان خود رشد دهید و از حسابگری در محبت، دوری کنید. در چنین حالتی، حتی اگر در رفتار همسرتان، کمبودی وجود داشته باشد، اولا  بسیار ممکن است که بخاطر محبت زیادی که بین شما وجود دارد، اصلاح شود و ثانیا به دلیل وجود احساس صیمیت و یکی بودن، قادر خواهید بود با حال خوب و مهربانانه و رفیقانه، کمبود همسرتان را به صورت نیاز خود ابراز کنید. مثلا: « عزیزم؛ من دوست دارم ساعات بیشتری در کنار هم باشیم» یا « وقتی ازت بی خبرم، نگرانت میشم عزیزم». اینها جملات از پیش ساخته نیست بلکه عباراتی است که در صورت وجود حس یکرنگی و به دور از حسابگری، بر زبان تان جاری خواهد شد. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 فروردین 1397 08:29 ق.ظ

یک خاطره دیگه

جمعه 24 فروردین 1397 02:30 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

دیشب باران قشنگی بارید. به قول اصفهانی ها زورون(شدید) بود. در راه بازگشت از نماز جماعت بودم که باران گرفت و اگرچه شدید بود، زیر باران تا خوابگاه پیاده آمدم. خیلی چسبید. روحم تازه شد. وقتی رسیدم خوابگاه، خیس خیس بودم. جالب بود که در راه بازگشت، بوی تند علف یا نوعی گیاه دارویی، به مشامم می خورد. امروز صبح، بخاطر باران دیشب، هوا خیلی خوب بود. چشم از درختان محوطه خوابگاه، نمی توانستم بردارم. سبزی خوشرنگی دارند و تازه رستن شان کاملا پیداست. شمشادهای زیر درختان، قد کشیده اند و به گمانم اگر بروم میان شان بایستم، تا زانویم می آیند. 
میخواهم عصر بروم روی چمن های محوطه چای بخورم و رمان زیبای ملت عشق را که این روزها بعد از بابالنگ دراز، کتاب بالینی ام شده است؛ بی خبر از اطراف، بخوانم. 
امشب مسجد دانشگاه، برای عید مبعث جشن می گیرد. 

تقدیم به روح بابای مهربونم صلواتی بفرستید لطفا. 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 24 فروردین 1397 02:39 ب.ظ

گزارش یک تفریح

چهارشنبه 22 فروردین 1397 12:16 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر



روز دوشنبه امتحان میانترم برگزار شد. به لطف خدا، امتحانم را به خوبی دادم و بعد از آن با حس خوش فراغت بعد امتحان که برای همه آشناست، برگشتم خوابگاه. با دلخوشی فراوان، روی تختم نشستم و پاهایم را به آسودگی روی هم انداختم و در حال نوش جان نمودن شیر و موز، به تماشای سریال شهرزاد نشستم. تفریح به موقع، عجیب کیف دارد، همانطور که کار به موقع. 
دیگه اینکه، دوباره بگم: دانشگاه مون، خیلی قشنگ شده. درختهای سر به فلک کشیده سپیدار در محوطه خوابگاه، سبزی بهاری زیبایی دارند. تازه، دیروز، به همراه هم اتاقیم، رفتیم اصفهان گردی. به قصد تماشای فیلم لاتاری رفته بودیم که به علت ازدحام زیاد مردم مقابل گیشه سینما، موفق به دریافت بلیت نشدیم و به همین دلیل، بنا را گذاشتیم بر گردش در چهارباغ سبز اصفهان و خرید و هواخوری. گردش دلچسبی بود؛ چند تا لباس راحتی خوشگل خریدیم و بعد مدتها پیتزا خوردیم. 
درختهای چهارباغ، علاوه بر سبز بودن شان، از دو طرف خیابان، سرهای شان را در هم کرده بودند و یک سقف سبز را بر سر خیابان، تشکیل داده بودند. تنها حیف، در شهر اصفهان، زاینده رود غم انگیز اش است که فعلا خشک است و سی و سه پل زیبا را باید بدون رود روان اش، تماشا کنیم. امیدوارم به زودی، این رود زیبا، جریان یابد. 

فعلا همین. 
تقدیم به روح پدر قشنگم، صلواتی بفرستید لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 12:34 ب.ظ

شروع روزهای تحصیلی

شنبه 18 فروردین 1397 11:07 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

بعد از یک تعطیلات طولانی، دو روز است که به دانشگاه برگشتم. هوای اصفهان، بر خلاف روال معمول اش، بارانی و بهاری است. محیط دانشگاه به شدت سبز و خرم شده. بعضی جاهای آن با انبوه گلهای یاس زرد، خیلی زیباتر شده؛ طراوت هوای بارانی، زیبایی مناظر را بیشتر کرده است. 
برگشتن ام به دانشگاه، فرصت یک زندگی به شکلی که دلم میخواهد را به من می دهد اگرچه با غربت همراه است. 
پسفردا اولین امتحان میان ترم این ترم ام را باید بدهم. چقدر درس خواندن به موقع، خوب و آرامش بخش است. اینطوری نه عذاب استرس برای امتحان را میکشی و نه فرصت تفریح و استراحت ات را از دست می دهی. واقعا که وقتی تو زندگی، هر کاری را جای خودش و به اندازه خودش انجام میدی، چقدر راحت تری.

تقدیم به روح پدرم، صلواتی بفرستید لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 فروردین 1397 11:16 ب.ظ

دومین مطلب سال نو

یکشنبه 5 فروردین 1397 12:42 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


پر از امید و آرزو و حال خوب هستم. از خدا ممنونم. اگرچه کمی هم در بهت و ابهام ام ولی حالم خوش است و از آن لذت می برم. کلی برنامه و اشتیاق انجام اش در سرم می چرخد؛ بعضی هاشان را شروع کردم. این هوای بهاری هم که در مستی من تاثیر فزاینده ای دارد. 
دیشب رفتم پارک نزدیک خانه مان. آنقدر هوا خوب بود و محیط پارک هنوز دنج و کم رفت و آمد، که دلم نمی خواست از پارک بیرون بیایم. 
منم دلم می خواهد مثل جودی ابوت، کلاهم را بر سر بگذارم و دنیا را بگردم. گشت و گذار را دوست دارم. 
تدریس خصوصی ام شروع شد. امروز تدریس زبان ام بهتر از دیروز بود و ان شاء الله فردا بهتر از امروز. 

برای پدر خوبم صلواتی هدیه بفرمایید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 فروردین 1397 01:00 ب.ظ

اولین مطلب سال نو

پنجشنبه 2 فروردین 1397 11:09 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


قلم ام را می گذارم روی کاغذ و بدون هیچ نظم و برنامه ریزی قبلی می نویسم. این بار دلم میخواهد اینگونه بنویسم؛ چه کسی می تواند بگوید: نه! 
حال خوبی دارم خدا رو شکر. از اون حال هایی که همه جای دنیا برای آدم روشن می شود مخصوصا اینکه هوای خوب امروز هم در خوبی حالم، تاثیر داشت. امروز صبح قبل از طلوع آفتاب که به حیاط خانه آمدم، باد خنک و نسبتا شدیدی می وزید؛ نسیم نبود. گرگ و میش هوا و سردی باد، حس خوبی بهم داد.
دیشب بعد از کلی فعالیت، با سردرد شدیدی به خواب رفتم و امروز وقتی بیدار شدم، سردرد کاملا رفع شده بود. این هم بهم احساس خوبی داد. بعد اینکه پس از گذشت ده روز از بازگشتم به منزل (از اصفهان به مشهد)، بالاخره امروز توانستم سر کارهای خودم بنشینم و به خودم بپردازم. روزهای اول، به دکتر و دوا و کارهای اداری عقب مانده ام گذشت و روزهای بعد به خانه تکانی و مهمانداری. امروز، اولین روزی است که جزوه و کتابم را برداشتم، قرار یک تدریس خصوصی زبان را در ایام تعطیلات گذاشتم، قصد سرچ چند کتاب مورد علاقه ام را به زبان انگلیسی دارم تا هم از محتوا و هم از زبانش، چیزی یاد بگیرم. خیلی کارها دارم که استارت اش را در ایام نوروز می توان زد ان شاء الله. 
ضمنا کتاب بالینی این روزهایم بابالنگ دراز است تا ببینم بعدی اش چه می شود. خواندن این کتاب هم، کمی شادم می کند. 
موضوعی شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده که مشغولیت اش را دوست دارم: « چطور می توانی تحت تاثیر آنچه که دوست نداری، قرار نگیری؟» دلم میخواهد در این باره با کسی صحبت کنم. صحبت کردن با افراد اگاه و امیدوار هم یکی دیگر از تفریحات من است. 

حالا، سال نو را به مخاطبین خوبم تبریک میگم و برای پدر مهربونم، آرزوی آرامش دارم. 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 فروردین 1397 11:10 ق.ظ

کودکی که دوستش داشتم

دوشنبه 30 بهمن 1396 09:32 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


امشب برای شرکت در مراسم عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) با هم اتاقیم رفتیم مسجد دانشگاه. وقتی وارد مسجد شدیم، نماز جماعت بود و در میان کودکان مشغول بازی در گوشه شبستان مسجد، دختربچه بسیار کوچکی به گریه افتاده بود. آنچنان ناز و معصومانه می گریست که دلم را سوزاند و بی اختیار به طرفش رفتم و با تمام توجه و عاطفه ام، خم شدم پیش پایش و گفتم: " عزیزم! چی شده؟". آنقدر کوچک بود که نمی توانست صحبت کند. دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: " میای بغل من؟" همانجا دستهایش را باز کرد تا بغلش کنم. من هم شادمان و با کمال میل بغلش کردم. هنوز گریه می کرد. همانطور که در بغلم بود، با کتیبه های مسجد و چیزهای جذاب، مشغولش کردم. خیلی زود آرام شد. و از آرامش اش من هم آرام شدم. احساس خیلی خوبی داشتم. حس آرامش بخشیدن به انسانی دیگر، آن هم کودک معصوم، خیلی شیرین است. الاهی شکر. 


تقدیم به روح نازنین پدرم در شب شهادت حضرت زهرا(س)، صلواتی بفرستید. لطفا. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 بهمن 1396 09:46 ب.ظ

باز هم می نویسم

جمعه 20 بهمن 1396 08:13 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر

دیروز که سعی کردم از کارهای خوشایند شروع کنم؛ اول کمی نوشتم و بعد رفتم سراغ مطالعه یک رمان الکترونیکی که پیشنهادش را از یکی از دوستانم شنیده بودم. چشم تون روز بد نبینه؛ رمان ای که خوندم، چند بار مرا به گریه انداخت و آنقدر دلم را زیر و رو کرد که در خواب هم سنگینی غم اش را بر قلبم احساس می کردم. عصر ، دیگر طاقت نیاوردم و به هم اتاقیم گفتم بیا از خوابگاه بزنیم بیرون و رفتیم اصفهان. بالاخره آنقدر در شهر گشتیم که کمی بهتر شدم. امروز صبح، تلخی رمان از جانم رفته بود. نزدیک به یک ساعت در محوطه خوابگاه تنها قدم زدم و فکر کردم و به خودم قول دادم که دیگر نگذارم حالم بد شود حداقل تا آنجا که در اختیار خودم هست، هوای خودم را داشته باشم. بعد، یک بستنی خوشمزه برای خودم و هم اتاقیم خریدم و مثل تراکتور مشغول کار شدم.

پروردگارا! قلب های ما را با نور ایمان خودت جلا و آرامش ببخش. در عوض دیروز، امروز کتاب سه دیدار نادر ابراهیمی را میخواندم که حالم را بهتر می کرد. یکی از قسمت های خوش کتاب آنجا بود که مرادی به مریدان می گفت: دل را از بند فرسودگی برهانید! به روح خود، خندان، نو، و سبکبال بودن را بیاموزید. طلوع خورشید را به نظاره بنشینید و از زیبایی های بهشتی حیات لذت ببرید. 

تقدیم به پدرم و همه  رفتگان صلواتی می فرستیم.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 10:41 ب.ظ

بدون عنوان

پنجشنبه 19 بهمن 1396 10:49 ق.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر
امروز صبح، بعد از بیدار شدن از یک خواب نسبتا طولانی، دست و دلم به درس خوندن نمی رفت. تصمیم گرفتم از کارهایی شروع کنم که رغبت اش را دارم تا حالم بهتر شود. برای همین شروع به نوشتن کردم. 
دیشب، قبل از رفتن برای ورزش، دو تا سیب زمینی کوچک را تو قابلمه گذاشتم تا آبپز بشه و بعد از ورزش غذای رژیمی ام را نوش جان کنم. جاتون خالی، عرق ریزان از ورزش برگشتم و دیدم سیب زمینی ها روی اجاق آشپزخانه خوابگاه کاملا کبابی شده است. خوشمزه بود هر چند امروز کلی قابلمه اش را سابیدم تا آثار سوختگی را پاک کنم. 
حرف برای نوشتن زیاد دارم ولی الان به ذهنم نمی آید. باشه برای بعد. 

تقدیم به روح همه درگذشتگان صلواتی بفرستید لطفا. آه! یاد آن جهان دلم را خنک می کند. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 بهمن 1396 11:02 ق.ظ

شروعی دوباره

دوشنبه 9 بهمن 1396 08:44 ب.ظ

نویسنده : فاطمه کوثر


پس از یک ترم تقریبا پر تلاش؛ با اتفاقات گوناگون شادی بخش و غم انگیزاش، با تکلیف های فراوان درس دکتر زادهوش عزیزش، با ایام سخت امتحانات و تجربه زندگی با هم اتاقی های جدیدش، دو هفته پر تفریح و پر استراحت را با خانواده گذراندم و اکنون یک روز است که به دانشگاه برگشتم و با شروع ترم جدید، نرم نرمک تکاپوی فعلا آرام ولی خوشایندی را ، مثل گرم کردن قبل از ورزش، شروع کرده ام. 
واقعا هر چیزی در زندگی انسان، جایی دارد. ما طوری آفریده شده ایم که همیشه بر یک مدار بودن را دوست نداریم. پس از مدتی تفریح، دل انسان کار و فعالیت می خواهد و پس از مدتی کار، تفریح می خواهد. 
احساس شروعی دوباره می کنم. یک جورایی دلم می خواهد عوض شوم. نگاهم را و تفکرم را نیز احساسم را بازبینی کنم. به مروری آرام و عمیق احتیاج دارم. آنگونه که از دلش ساختنی خوب زاییده شود. 

تقدیم به روح پدر خوبم ضلواتی بفرستید. لطفا.  



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 بهمن 1396 09:03 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...